X
تبلیغات
همسفر با پاییز 3

همسفر با پاییز 3

کلیم کاشانی


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 21:23  توسط کاشان . ش  | 

سایه های تخیل
از یاد بردی  آن همه شیرین زبانی را
آخر ، به کامم تلخ کردی ! زندگانی را
گفتی: که از شهر قشنگ عشق می آیی!
آگاه بودی و غلط دادی نشانی را
هر روز احساس تو  با من زرد تر می شد
کردی پر از پاییز ، باغ مهر بانی را
از سور ه های عشق ،یک آیه نمی دانی
هرگز نخواندی این کتاب آسمانی را
من چند روزی میهمان چشم تو بودم
چشمت  نمی دانست رسم میزبانی را
من قصّه ی نا مهربانی ِ تو را دارم
هرشب ،چه خواهی کرد تو  بی داستانی را
...........یک............
......................
......................




انگشت نمای همه مردم ، شده بودم
قربانی یک سوء تفاهم ، شده بودم
یک قطره مسلمانی و صدحوض پر از آب
بی قدر تر از ، خاک تیمّم ، شده بودم
جرمم همه این بود ، که در باغِ لب تو
من شاهد یک بار تبسم ،  شده بودم
در خلوت دنیای خیالی ، دو سه روزی
با عشق تو سرگرم تکلّم ، شده بودم
می سوختم و هیچ نمی سوخت دل تو
من تشنه ی، یک قطره ترحّم ، شده بودم
خوشحالم از این که ، تو خبردار نبودی
در عالم دل واپسی ات ، گم شده بودم.
...........دو.........
....................
...................







کردی  به آتش آشنا ، بال و پرم را
دادی به دستِ بادها خاکسترم را
در من غروری هست ، که در ابرها نیست
هرگز نخواهی دید ، چشمان ترم را
بی تو ،  خودش را بسکه بر دیوار کو بید
دیوار تنهایی نمی خواهد ، سرم را
وقتی نباشی  حس تنهایی ز یاد است
صد بار ، می بینم همه دور و برم را
راحت نبودم ، حرف من ، در سینه ام ماند
با تو ، نگفتم حرف های دیگرم را
دیگر نمی پر سد کسی، احوالی از او
پر کرده ام با خاطراتت ، دفترم را
رفتی  و شد  دلشوره ای آغاز ، در من
هرگز نخواندی   شعر های آخرم را
..........سه.........
...................
...................






در قلب تو  من خیمه ی ماتم  شده بودم
انگار برای تو   محرّم شده بودم
محراب تو من را به رکوع ابدی خواند
از بار غم عشق تو من خم شده بودم
هر روز ، سر کو چه،  نگاهم نگران بود
در یافتن مرگ ، مصمّم شده بودم
وقتی که بهشت تو  گل فاصله آورد
جانسوز تر از ، وهم جهنم شده بودم
چون ساعتِ خوش کار ، دلم یکسره می زد
من ، بانفس عشق ، منظم شده بودم
با و یژگی سنگ ، در آمیخت بهشتم
در پیش تبر های تو  محکم شده بودم
بعد از تو  نشد هیچ کسی همنفس من
من عاشق دل سوخته ی غم شده بودم
...........چهار...........
..................
..................








به هیچ سر  نکشیده ست ، دست هایش را
ندیده هیچکسی تا کنون ، وفایش را
خیال شیشه ی بی طاقت دلم را داشت
حواله کرد به من سنگ حرف هایش را
وفا نداشت و هر روز از وفا می گفت
هنوز می شنود  گوش من ، صدایش را
به باغ قلب من آمد ، بنای ظلم گذاشت
گذاشت ، بر سر گل های شوق ، پایش را
هزار درد ، به قلب من آشنا کرده
که هیچ جا نتوان یافتن ، دوایش را
اگر چه  کرد بدی ، با تمام این احوال
نکرده ترک دلم ، لحظه ای دعایش را
.............پنج...........
.......................
.......................






در مجلس شادی ، برایم ماتم آوردی

در خانه ی قلبم ، چرا ؟ نامحرم آوردی

پیش از تو ، گاهی خنده ای روی لبانم بود

در چشم من با اشک یک دریا  نم آوردی

مشت خودت را ، از نمک هر بار پر کردی

بر زخم های کهنه ی من ،  مرهم آوردی

دیگر به چشمانم ، اطاق شوق پیدا نیست

در خانه ی امیِد من ، دود غم آوردی

در پاسخ ، نامهربانی های خود ، هر روز

یک مشت ، حرف ناحساب و مبهم آوردی

تا زنده ام ، پیچیدگی در من ، نخواهی دید

رو راست می گو یم ، تو در عشقت کم آوردی
..............شش...........
............................
...........................



هر روز ، تا من می کشانی ، لشکر غم را
می آوری  در خیمه ی قلبم ، محرٌٍم  را
و ا می کنی راهی میان صورت و چشمم
تا خانه گل ، می کشانی پای شبنم را
تب را ، به جان ماه مهمان می کنی  هر شب
تا آسمان ها می بری  گرمای آهم را
یک سرزمین ، با چشم هایم نیست بیگانه
گشته است ، اشک من تمام جای عالم را
روحم همیشه از تو  یک دنیا جراحت داشت
با او نکردی  آشنا ، یک بار مرهم را
یک عمر در من، جنگ راه انداختی، حالا
با من بیا و صلح کن  این آخر ین دم را .
............هفت........
............................
............................




تو را  به آنکه ،  برایت عز یز تر باشد
بیا اجازه نده ، چشم شوق تر باشد
نبود قافله ای که نداشت ، مجنونی
کسی نمی شود ، از عشق بی خبر باشد
همیشه ، آمدن تو  ! به شرط انجامید
چقدر کار تو  ! با شاید و اگر باشد ؟
نبود میوه ای بر شاخه ی درختانش
سفر به باغ تو  هر بار بی ثمر باشد
تو را به خاطر تو ، دل همیشه می خواهد
کسی که عشق شناس است ، بی نظر باشد.
.............هشت..........
................................
................................





اگر زمین جهان را  ، از اشک آب کنم
هر آنچه ساخته دست بشر ، خراب کنم
عبور می کنم ، از صد هزار میخانه
شراب چشم تو را، تا که انتخاب کنم
امید روشنی از من ، کسی نخواهد داشت
هزار بار ، اگر بی تو آفتاب کنم
فضای کل زمین ، بوی خوب بردارد
اگر من ، از گل تو شیشه را گلاب کنم
کنار خانه ی قلبم ، همیشه خواهد ماند
هزار بار ، اگر عشق را جواب کنم.
..........نه.........
....................




قرار بود که تردید را صدا نکنیم
زیاد گوش به حرف غریبه ها نکنیم
اگر به کوچه ی ما غصه راه پیدا کرد
محل به او نگذار یم و راه وا نکنیم
شبیه کوه ، بمانیم روی پاهامان
پناهٍ دامنٍ امید را ، رها نکنیم
هزار قافله ی راهزن ، اگر دیدیم
مسیر خویش بگیریم و اعتنا نکنیم
قرار بود که در بین مان بماند عشق
برای هیچ کسی شرح ماجرا نکنیم.
............ده...........
..........................
...........................




کجایی ای  سبب ، درد بیقراری من ؟
دلیل اصلی،  شب های اشک باری من
کسی از ابر نگیرد ، سراغ باران  را
تمام تا نشود ، اشک های جاری من
بگو به راه بیاید ، شراب دیدن تو
گرفته دامن اندوه را ، خماری من
تمام می شود ای غم  پدیده ی طوفان
اگر عبور کنی  از دل غباری من
دل شکسته ی من را نگاه داری کن
اگر چه قابل تو نیست ، یادگاری من.
...............یازده.............
..................................
..................................






از چشم من گرفته خیال تو ، خواب را
هر صبح ، دید ه  آمدن  آفتاب  را
بر تشنه وعده های تو آبی نداده است
دیگر نکن حواله به من ، این سراب را
در سینه ام همیشه تب بیقراری است
کردی مقیم خانه ی من، اضظراب را
در قصه ات ، نشان محبت ندیده است
صد بار دوره کرده دلم ، این کتاب را
اشکم به شوق روی تو بوی خوشی گرفت
دیگر کسی قبول ندارد ، گلاب را
در قصه ی لطافت تو هیچ حرف نیست
گل ها نمی خورند بدون تو آب را.
..............دوازده............
..................................
................................. 





آتش زده برق نگاهت   آشیانم را
چشمت  به خاکستر مبدل کرد، جانم را
شیرینی فرهاد شد در قصه اش مدفون
هر جا که وا کردم کتاب داستانم را
هم سفر ه ام تا غصه ات باشد همین باشد
تر می کنم در خون خود هر روز نانم را
تا راست می گو یم ، سخن هایم همه تلخ است
از ته بر یدن ، می کند شیرین زبانم را
خورشید بودی و نشانی از تو پیدا نیست
تار یک کردی با غروبت آسمانم را
...............سیزده..............
......................................



در خاطراتم، از تو ! تنها یک نشانی بود
قلبت  مقیم خانه ی نا مهربانی بود
ورد زبان تو : دروغ دوستت  دارم
در اصل ، هر حرف قشنگ تو  زبانی بود
می خواستی  تا قصه ی سرگرمی ات باشم
با من نشستن ، از سر بی داستانی بود
با این که احساس بهاری داشت ،حرف تو
اما تمام  ریشه های آن ، خزانی بود
این روز ها ، تنها برای مرگ دل تنگ است
قلبی که لبریز از نشاط زندگانی بود
روح من و آتش به یک قالب نمی گنجید
عاشق شدن ، یک اتفاق ناگهانی بود.
.............چهارده............
.........................
..........................







مشت تمام حرف هایت زود وا شد
نامهربانی ، با نگاهت  آشنا شد
دیگر نخواهد دید ، روی ساحلی را
بر کشتی من،  نا امیدی نا خدا شد
نبض تمام چهر ه ها ، در دست زشتی ست
روز سیاه  غربت آیینه ها شد
دیوار خود خواهی و خود بینی ،بلند است
باید از  این زندان بدبختی رها شد
ای عشق   از چشم تو می بیند، دل من
طوفان نوحی را که در روحم به پا شد.
...............پانزده..............
.....................................
.....................................






خرابه ی دل من ، آشیانه ی غم بود
محل زندگی، جغد های ماتم بود
برایم از همه جا ، شعله می کشید آتش
بهشت ، بی گل تو ، بدتر از جهنم بود
هزار مرتبه ، رحمت به گور خاموشی
چقدر ؟ نور وفای چراغ تو کم بود
نبود بی عطش خون من ، در آرامش
همیشه چشم تو  در کشتنم مصمم بود
هنوز جای سیاهی ، به صورتم پیداست
چقدر سیلی دست غم تو محکم بود
غمت خیال رفتن از این خانه را نداشت
همیشه در دل من ، تکیه ی محرم بود .
...........شانزده.........
..............................
..............................





قلب پر از احساس را تسخیر کردی
جان را میان سینه غافلگیر کردی
رفتار تو ، آهنگ یک رنگی نمی زد
روزی هزاران مرتبه تغییر کردی   
بی آبرو کردی بزرگی های او را
کوه شکوه عشق را تحقیر کردی
روباه بود و در نمی افتاد با من
غم را برای جنگ با من شیر کردی
در من که یک دنیا شکوه زندگی بود
سلول های مرگ را تکثیر کردی
گفتم که خورشید است فردا میهمانم
این خواب را بسیار بد تعبیر کردی
بی بودن خورشید ،درک روز سخت است
این بار بر عکس همیشه ، دیر کردی
..............هفده...........
................................
................................




یک عمر قانون دلت ، نامهربانی بود
از عاشقی ، حرفی که می گفتی زبانی بود
من فکر می کردم خدایی  غافل از این که
در قلب تو ، شیطان به تخت حکمرانی بود
یک روز باور داشتم ، هر چه که می گفتی
حرف تو ، فرمان کتاب آسمانی بود
می گفتی : از شهر قشنگ عشق می آیی!
جایی که اصلا در وجودت بی نشانی بود
می خواستی  تا میزبان گر یه ها باشم
از خنده ، بر روی لبانت میهمانی بود
در آتش نیرنگ بازی های تو خشکید
دریای عشقی که شکوهش بیکرانی بود
امروز در کنج دلت  جایی ندارم من
آنجا برای من، بهشت جاودانی بود.
..............هیجده...........
..................................
..................................




یک ذره در وجود تو نور وفا  نبود
خورشید ، با تو هیچ زمان آشنا نبود
بنشین و با کلاه خودت کن قضاوتی
اینقدر بی محبتی از تو روا نبود
باید به درد دوستی ات ناگز یر ساخت
درد ی که تا همیشه برایش دوا نبود
روحت نداشت کار به کار فروتنی
سنگینی غرور تو در کو ه ها نبود
نشنیدی و شکست دلم را، نگاه تو
این شیشه را زمان شکستن صدا نبود
پر کرده بود کینه همه سینه ی تو را
دیگر برای عشق در این خانه جا نبود
از صبح تا غروب ، گل انتظار چید
خورشید پشت پنجره هایی که وا نبود
...............نوزده...............
.....................................
.....................................







نداشت همدلی ، آواز همزبانی تو
شبیه ساز دهل بود ، مهر بانی تو
شبانه چشم من، از اشک های ناکامی
هزار نامه فرستاد ، در نشانی تو
چه زود رنگ عوض کرده و زمینی شد
شکوه آن همه پرواز آسمانی تو 
چنان تو جا زده بودی به جای گل خود را
که هر نسیم می آمد به میهمانی تو
هزار مرتبه با صلح مشورت کردم
بهانه بود فقط ، قهر ناگهانی تو
به قصد کشتن من، دشمنانه می آید
همیشه لشکر اندوه با تبانی تو
.................بیست...............
.........................................
.........................................




بر هم زدی  قانون عشق جاودانی را
بردی   تمام آبروی مهر بانی را
من فکر میکردم ز عمق سینه می گو یی
افسانه های دوستی های زبانی را
هر روز می آمد سراسیمه سراغ من
چند ی ست گم کرده ست احساست نشانی را
تا حالت پرواز ، بال و پر به من دادی
گفتی و گفتی حرف های آسمانی را
گفتم که از فرهاد بودن سخت می ترسم
شیر ین نکن اینقدر بر من زندگانی را
از میهمانش کرد با تلخی پذیرایی
چشمت نمی دانست، رسم میزبانی را.
.............بیست و یک.........
......................................
.......................................





نپرس این که ز عشقت چه آمده به سرم
به پای دوستی تو  در آ مده  پدرم
گذاشتی  به دلم داغ  آسمان ها را
گر فت سنگ تو بسکه سراغ  بال و پرم
ز سوز  تشنگی  دیدنٍ تو  می سوزم
بیار جرعه ی آبی و از عطش ببرم
به اشتیاق  گل ات عاشقانه می گردم
برای یافتنت  من نسیم  دربدرم
ز بیقراری من ، خواستی اگر خبری
بگیر راه به طوفان ، بپرس از او خبرم
نگاه من به مسیر تو خشک شد، برگرد
به راه  آمدن  تو ، همیشه منتظرم
درست نیست که آتش به راه اندازم
زشرح قصه ی جانسوز عشق می گذرم .
..............بیست و دو............
...........................................
..........................................




دست از سر این قول ، هرگز بر ندارم
من هیچکس را بعد از این باور ندارم
گفتی تو یی ! پیغمبر و آیین و دینم
من کار با پیغمبری دیگر ندارم
مانند دشمن می کنی ! برخورد با من
گفتی که از تو دوستی، بهتر ندارم
مثل کلافی که برایش وا شدن نیست
پیچیده ام در خود ، خبر از سر ندارم
بیخود تمام عمر دنبالت دو یدم
دیگر برایت یک قدم هم بر ندارم
با دست غم ،مهر شکوهم را گرفتی
من آن سلیمانم که انگشتر ندارم
بر باد خواهد داد طوفان تو ، من را
می سوزم و ازخو یش خاکستر ندارم
دل پر شده از بیت های شکوه آمیز
دلخواه تو شعری در این دفتر ندارم
.................بیست وسه................




بر هم زده ست ناله ی من باز خواب تو
کی می شوم خلاص ز دست عذاب تو
من سطر سطر ، واژه به واژه ، ورق ورق
خواندم ، نداشت حرف محبت ،کتاب تو
هر حرف گفته ای همه اش را شنیده ام
هرگز به من نبو د نگاه خطاب  تو
در شهر هر که هست ،بدهکار قهر توست
نام همه نو شته شده در حساب تو
می سوزم و به لطف تو هیچ احتیاج نیست
بدتر از آتش است تسلای آب تو
...............بیست وچهار..............
..............................................
..............................................





تو را به جان خودت این همه بهانه نگیر
به سنگ فتنه ، دل عشق را نشانه نگیر
شکوه دام تو ، چشم مرا  هوایی کرد
مرا مقصر دلبستگی به دانه نگیر
تمام عمر ، فقط ساز دشمنی زده ای
قیافه ی غلط انداز دوستانه نگیر
چه نسبتی ست که تو با عقاب ها داری
به روی کوه بلند غرور خانه نگیر
کنار میکده ی چشم های خود من را
به جرم مست شدن ز یر تازیانه نگیر

..........بیست و پنج........

..................................

...................................





مردی که با تو صادقانه آشنا شد
در بیکسی هایش غریبانه رها شد
از اقتدار او دگر چیزی نمانده ست
در کشورش با لشکر تو کودتا شد
تو آنکه می گفتی برای او نبودی
مشت تمام حرف هایت زود وا شد
پر پر به روی خاک، ز یر پای بادند
از شاخه ی امید ، گل هایش جدا شد
قلبش اسیر موج های بی قراری ست
با دست تو طوفان در این در یا به پا شد
................بیست و شش.............
................................................
.................................................




گل می کند هر وقت در من حرف هایت

چشم من و دامانی از  خار بلایت

تو حرف هایت، با حقیقت دشمنی داشت                 

من راست میگفتم که میمیرم برایت

جدی نمی گفتی که من را دوست داری

وا شد برایم ، مشت تردید صدایت

در عمق در یای غرورت غرق بودی

هر گاه می بوسید موج ٍ عشق ، پایت

بعد از تو در گوش ٍ دلم ، صد بار خواندم

وقتی که می نالید از  دست  وفایت

ای کشتی افتاده در چنگالٍ طو فان

ای کاش می بودی  به حرفٍ نا خدایت !

رفتی و بعد از تو غمت شرمنده ام کرد

تا پر شود تنهاییم ، آمد به جایت 

در امتحان عشق ماندی ، پس چه می گفت

حاضر جوابی های روز ابتدایت

وقتی که فصل درس تو پایان پذیرفت

رنگ خجالت بود روی نمره هایت

................بیست و هفت........

..........................................

..........................................







در من یکی هر روز و هر شب بیقرار است
مانند بیماری که دردش انتظار است
از گل چه می پرسی ، که جز غم در دلم نیست
در باغ من چیزی که روئیده ست خار است
پاییز در پاییز می بینم جهان را
فصلی که در دنیا نمی یابم بهار است
هر وقت میلش بود می آید سراغم
غم با دل درد آشنای من ندار است
دائم به یاد وسعت در یا می افتم
در بی تو بودن اشک هایم موج دار است
از چشم تیر مرگ پنهان هیچکس نیست
هر کس که می بینی در این صحرا شکار است
.............بیست و هشت............
..............................................
..............................................




دارم دوباره توشه ای از غم می آورم
با خود هزار سال محرم می آورم
درد و بلا ز یاد می آید سراغ من
هر بار بی حضور تو من کم می آورم
با دوری تو حس پر یدن نمانده است
یک آسمان دلایل محکم می آورم
آرام گر یه می کنم از اشتیاق گل
اشکی شبیه قطره ی شبنم می آورم
میخانه ی نگاه تو در من ظهور کرد
دارم بساط عیش فراهم می آورم.
...................بیست و نه..................
....................................................
.....................................................




دل ،هیچکس را غیر تو باور ندارد
رو یی به سوی قبله ای دیگر ندارد
انگار با سر در گمی باید بسازم
من هر چه می گردم کلافم سر ندارد
هر لحظه صد ها بار می آید سراغم
یاد ت چرا دست از سر من بر ندارد ؟
از هر طرف غم در دل من می نشیند
این خانه انگاری در و پیکر ندارد
تا زند ه ام در دین تو باید بمانم
عاشق به جز معشوق ، پیغمبر ندارد
ای دیو های غم کجا بردید  دل را
من آن سلیمانم که انگشتر ندارد.
..................سی.................

.........................................

...........................................




از چشم او شراب گو ارا  بیاور ید
هستم خمار ، حال مر ا جا بیاور ید
در دستهای یوسف عشرت طراوت است
عمری جوان برای زلیخا بیاور ید
از مادران مست عزا حالمان گرفت
دوشیزگان عیش به د نیا بیاور ید
چشمم ز  اشک شوق، ملاقات خواسته است
ای قطر ه ها نو ید ز در یا بیاور ید
مجنون گرفته ماتم غم های کهنه را
پیغام های تازه ز لیلا بیاور ید
امشب جواب های اجابت شنید نی ست
تا صبح ، نامه های تمنا بیا ور ید
..................سی و یک....................
.....................................................

برده صحرا دگر از یاد هیاهو ها را
کرده ای ساکن چشمان خود آهوها را
در کنار تو پر از لذت آسودگی ام
برکه احساس کند راحتی قو ها را
اگر از درد به تنگ آمده ای  شیرین کن
چند روزی به تنت   تلخی دارو ها را
بسکه طوفانی ام امروز به در یا زده ام
کرده پیدا دل من جرات جاشو ها را
بعد از این سخت به دنبال خودم خواهم گشت
 نپسند ید کسی کار خدا جوها را
گر به دنبال بهاری به نگاهت بسپار
تا زخاطر نبرد کو چ پرستو ها را
دیگر امشب به چه امید به گلزار رو یم
یک نفر چیده تمام گل شب بو ها را.
................سی ودو................

.............................................

............................................





بال و پر دلبستگی را باز کردم
یک عمر با امید تو پرواز کردم
هر روز شکلی از شکست آمد سراغم
صد بار من از ابتدا آغاز کردم
پوشیدگی با راز هایم قهر کرده
من هر کجا شد سفره ام را باز کردم
بی آنکه از پیغمبری چیزی بدانم
من بارها با عشق تو اعجاز کردم
خواهش وجودم را به حال خو یش نگذاشت
خود را فقط با آرزو دمساز کردم.
.................سی وسه................
.......................................





وقتی تو هستی لحظه های من همه شاد است
روحم ز چنگ د یو های غصه  آزاد  است
بوی خوش شیر ین اگر در یاد ها پیچد
در باور هر کوچه ای یک شهر ، فرهاد است
با دل جناغی بسته ام تا از تو نستانم
چیزی اگر آورده ای با خود مرا یاد است
حتما برای جغد ها و یرانه ی خو بی ست
شهری که با آوارهای شیون، آ باد است
پروانه را عزم شکایت نیست از شمعی
وقتی که چشم عدل ز یر پای بیداد است
.............سی و چهار..........
........................................
........................................





هرگز دل تو رابطه ای با وفا نداشت
جز کینه و غرور و ستم ،آشنا نداشت
باید چه کرد حجم دل کوچک تو را
در یای عشق من به حباب تو جا نداشت
بیش از هزار مرتبه بر گل نشست ،دل
این کشتی بلا زده ام نا خدا نداشت
در روز گار حاصل مان درد عشق بود
درد ی که هیچ رابطه ای با دوا نداشت
عمری حضور داشت و کاری نبرد پیش
در من امید، هیچ زمان دست و پا نداشت
بیچاره دل مقابل سنگت سکوت کرد
روزی هزار بار شکست و صدا نداشت
جز من نبو د در نظر او نشا نه ای
تیر نگاه های تو هرگز خطا نداشت
دائم کنار خانه ی من غم مقیم بود
شاد آن دلی که دغدغه های تو را نداشت.
............سی و پنج............
.......................................
.......................................





یک عمر چشمت در دلم زهر بلا ر یخت
بیگا نگی ها را به جام آشنا ر یخت
ای غم  چرا با سنگ می خوانی دلم را
با ید که در این شیشه معجون وفا ر یخت
با هر صدایی با خودم گفتم تو هستی
قلبم به امید حضورت بارها ر یخت
هر کس که زیبا د ید د نیا را نگاهش
باید که در چشمان تشخیصش دوا ر یخت
روز عمل د ید یم در گل ماند پایش
آنکس که عمری از کلامش ادعا ر یخت
بیگانگی با عشق را باید رها کرد
در جام دل باید شراب آشنا ریخت
..............سی و شش...........
............................................


هر که قانون محبت را رعایت می کند
عشق از او در مصیبت ها حمایت می کند
با نگاهی غم دلم را آشنای ناله کرد
در نیستان زود تر آتش سرایت می کند
سرگذشت عاشقان دراصل جز یک قصه نیست
هر شبی پروانه ای آن را حکایت می کند
در حضور عشق تلخی هایمان شیرینی است
عاشق از احوال خود ، بیخود شکایت می کند
عشق یک روح است و در صد جسم ظاهر می شود
هر که در هر شکل می بیند روایت می کند
اختلاف غصه و دل کهنه شد،  از  یاد رفت
اندک اندک گل به رنج خار عادت می کند
دامن تسلیم در دستان دل افتاده است
سال ها ی سال دارد استقامت می کند
در نگاه هرزه بینان خار صد گل می رود
ای خوش آن چشمی که با یک گل قناعت می کند.
..........سی و هفت........






همیشه از دل امید آه  رو ییده است
به وسعتی که زصحرا گیاه روئیده است
چه ساده ام که سراغ بهشت می گیرم
ز دامنی که از آنجا گناه  رو یید ه است
گلی که سلطنت مصر را به ماه رساند
اگر درست ببینی ز چاه رو ییده است
دگر ز مزرعه ی  من امید حاصل نیست
تمام عمر از آن اشتباه رو ییده است
کلافه گشته ام اینکه کدام را بروم
ز بسکه در گذر عمر راه رو ییده است
شمیم عطر هزاران بهشت را دارد
گلی که از نفس عذر خواه رو ییده است
شب است و رفته سیاهی ز میهمانی من
از آسمان خیال تو ماه رو ییده است
.............سی و هشت............
............................................

ببخش با نوی خورشید  اشتباه شده
کنار تو همه ی روز من سیاه شده
امید عفو ز چشمان مست تو دارد
دلی که مرتکب یک جهان گناه شده
شب است وخانه ی من در هجوم تار یکی ست
نگاه پنجره اش بیقرار ماه شده
حراج کرده ای از بس شکوه و عزت را
گدای ملک تو منت گذار شاه شده
به سوی من بفرستد نگاه را گاهی
دو باره چشم تو انگار سر به راه شده
.............سی و نه.............
........................................






آتش ،میان سینه ی من آشیان کرد
یک بار دیگر غم وجودم را نشان کرد
احساس پو چی با زبانی صادقانه
با من تمام حرف هایش را بیان کرد
صد سال رفت و یک بهاران چهره ننمود
یک سال ، صدها بار باغ من خزان کرد
دنیا شبیه منزل است و د یر یا زود
باید که رفتن را  ، رفیق کاروان کرد
با ناله های این پر و بال شکسته
د یگر نبا ید آرزوی آسمان کرد
دنیا تمام لطف خود را بست بر کار
تا این که با من غصه را هم آشیان کرد
ابر غمت بد جور لطفش را نشان داد
سیلاب را از چشم های من روان کرد
عشقت سر یک نمره ی بسیار ناچیز
صد بار احساساتمان را امتحان کرد
.............چهل.........
.............................



احساس من با تو همیشه کار دارد
قلبم برای د ید نت اصرار دارد
چشمان تو خون هزاران مثل من را
با ز یرکی می ریزد و انکار دارد
از دست آن یک لحظه آسایش ندارم
گل های عشقت یک بیابان خار دارد
می آید و بی وقفه می کو بد دلم را
هر ثانیه غم با دل من کار دارد
با خون دستم خار، انشا می نو یسد:
د نیا کجا گل های بی آزار دارد؟
آرام تا چشم تو می آید نگاهم
می داند این که خانه ات بیمار دارد.
.............چهل و یک.........
.....................................





ای بخت کار تو مصیبت ، بار آورد
هر سال جای گل درختت ،خار آورد
امید زندانی ست ،حکم مرگ دارد
باید برای او طناب دار  آ ور د
هرگز کسی را در کنار خود نپرور
با خود تمام آستین ها مار آورد
یک بار اگر روی لبانم خنده گل کرد
پشت سر  آن غصه صد اخطار آورد
در عشق استمرار می چسبد وگرنه
هر چیز دیگر ، تلخی تکرار  آورد
........چهل و دو........
..............................






بی تو در پیراهن آسایش من خار بود
چشم های انتظار از دور یت بیدار بود
در تمام ز ند گی امید آزادی نداشت
پیش روی بخت من از هر طرف دیوار بود
هر نفس دستور اعدام مرا در دست داشت
لحظه های ز ندگی شکل طناب دار بود
هر چه شد گرم تماشا روی خوشبختی ند ید
در تمام عمر چشمان امیدم تار بود
با لباس گل  به استقبال عشقم آمدی
بیخبر بودم من و در دامن تو خار بود
............چهل وسه............
.......................................





آتش به خشم آمد و رو  بر ز بانه کرد
قاصد برای سو ختن من روانه کرد
بی تو کمان غصه مسلح به تیر شد
روزی هزار مرتبه دل را نشانه کرد
عطر ش بهشت را به خجالت حواله داد
وقتی که گیسوان تو را باد ، شانه کرد
تا آدم نبی  بگذارد  قدم  به دام
اول خدای عزوجل فکر  د ا نه کرد
از بسکه کار غصه به دیوانگی کشید
باید برای ز ندگی اش فکر خانه کرد
فر یاد می ز ند که شرابی بیاور ید
چشم تو را دو باره دل من بهانه کرد
زد بر شناسنامه ی خود مهر مرگ را
هر کس که ترک زندگی عاشقانه کرد.
...........چهل و چهار............
........................................







در شهر چشمان تو شور و حال مهمانی ست
اینجا همیشه عشق گرم دست افشانی ست
با گیسوان درهم تو  بی شباهت نیست
هر آرزوی من گرفتار پریشا نی ست
پروانه و فرهاد و مجنون خوب می دانند
پایان کار عشقبازی نا بساما نی ست
بی خود نباید زحمت سیلاب را دادن
اینجا تمام خانه هایش رو به و یرانی ست
از مردگان هم مرده تر هستیم وقتی که
عقل سبک اند یش مان در دست نادانی ست
در بوق ها با افتخار این را بپیچانید
یوسف به حکم پادشاه عشق زندانی ست
.............چهل و پنج.........
......................................


جایی برایم در کنار آسمان نیست
پرواز با بال و پر من مهر بان نیست
هر جا که باشی، در  تو  احساس غریبی ست
ای غم  تو را غیر از دل من آشیان نیست
سنگ و محبت هیچ پیو ندی ندارند
از مهربانی در دل مردم نشان نیست
تا اینکه مجنو نی در آن آتش نر یزد
حس تنور عاشقی دلگرم نان نیست
د نیا نمی داند رسوم میزبانی
آسودگی در انتظار میزبان نیست
...........چهل وشش..........
......................................





مانند ماهیی که به قلاب مانده ا یم
در موج خیز حادثه ، بی تاب مانده ایم
تنها مگر غبار بگیرد سراغمان
آن عکس کهنه ایم که در قاب ماند ه ایم
در یا از آشنا یی ما دست شسته است
منت کش رفاقت مرداب مانده ایم
مانند خانه ای که برایش فرار نیست
در رهگذار کینه ی سیلاب مانده ایم
یک کاروان عیش نپرسید حال ما
یک عمر در مسیر جهان خواب مانده ایم
.............چهل و هفت..........
.........................................






غم شکل اقیانوس های بیکرا نه ست
باران از ابر چشم های من روانه است
تقو یم ما صحرایی از مجنون و لیلا
د نیا پر از اند یشه های عاشقانه ست
مانند آن طفلی که صدها درد دارد
در چشم ،اشک من به دنبال بهانه ست
در روح من هر روز می گر دد غم تو
د نبال یک شاخه برای آشیانه ست
گسترده در سر تا سر د نیا ی ما دام
چشمت به هر چیزی که عادت کرد دانه ست
حس می کند در آخر صحرا گلی را
روی لب سر گشتگی هایم ترانه ست.
...........چهل وهشت........
......................................






تنها نه در من اشتیاقت خانه دارد
شمع امیدت  یک جهان پروانه دارد
راه عبور سنگ ها را می شناسد
در سینه اش هر کس دلی دیوانه دارد
چشم انتظار تو نشسته دام ، ای کبک
منزل نکن  هر جا که د یدی دانه دارد
گیسو یت  از احوال دل های پریشان
صد پرده اسرار نگو  با  شانه دارد
چشم تو  بعد از این همه سال آشنایی
چند یست با من حالتی بیگانه دارد
ای خانه ها   در راه اشک من نمانید
دلبستگی سیلاب با و یرانه دارد.
...........چهل و نه.........
..................................






دیگر به لب آورده ای، ای عشق  جان را
در دل اقامت داده ای  آه و فغان را
د نیا ندا ند راه و رسم میز با نی
بر خاک ذلت می نشاند میهمان را
پرواز را تا می تو انی کم محل کن
تا این که د نبالت فرستند آسمان را
لیلا بیا و شو ر مجنو نی به پا کن
در جنب و جوش انداز با عشقت جهان را
آتش دو باره در تنور شوق افروز
در سفره های عاشقی بگذار  نان را
.................پنجاه...............
......................................






تا اینکه ای گل   آرزو های تو جان دارد
در من خیال چشم هایت آشیان دارد
درخرمی ها ر یشه ی پژمردگی سبز است
هر جا بهاری گل کند ترس خزان دارد
باید کنارش  هر چه مجنون  است مهمان کرد
تا سفره های عاشقی دستی به نان دارد
حتی قفس هم شوق پرواز مرا نشکست
محبوسم و روحم هوای آسمان دارد
یک لحظه دل از دیدن آن بر نمی دارم
چشمان تو  راز بهشت جاودان دارد
بی هیچ تردیدی کمانت را مصمم کن
وقتی که تیر تو دل من را نشان دارد
...........پنجاه و یک..........
.....................................




دلت  همیشه سر جنگ با  وفا دارد
ستمگر است و فقط کینه ی مرا دارد
مدام بیت دو ابروی دلکشت ای گل
هزار بلبل مست غزل سرا دارد
کشیده پیر هنش را گلاب در آغوش
همیشه باد صبا از تو حرف ها دارد
نگو که قلب شکسته صدا نخواهد داشت
دلی که بشکند از عشق تو صدا دارد
بیا تمام کنیم این غر یبگی ها را
نگاه های تو پیغام آشنا دارد
............پنجاه و دو...........
......................................






دیگر نمی خواهد دلم مهمانی ات را
ای غم بیا آزاد کن ز ندا نی ات را
حتی به صحرا هم نگو ای باد هرگز
در خود بپیجان راز سر گر دانی ات را
با رفتن او ابر، روزت را گرفته است
ای چشم می بینم شب بارانی ات را
آهنگ لطف و قهر تو شور آفرین بود
نشناختم قدر مخالف خوانی ات را
پایم تمام طاقتش از دست رفته است
ای راه دارد رنج بی پایانی ات را
کاش ای پدر چشم تو گندم را نمی د ید
تا کی دهم تاوان نا فرمانی ات را
..........پنجاه وسه.......
................................







صحرا پر از دلشوره های کاروان است
در یای اشک از چشم های من روان است
بردار دام مرگ را از  پیش رو یش
کبک امید از دوری تو نیمه جان است
ای دل  نمانده جا برای شادمانی
در خا نه ی تو   نا امیدی میز بان است
باید به  حفظ نمره های خود بکوشیم
در زندگی هر روز ، روز امتحان است
از پیش غارت رفته دان هر چه که داری
آنجا که دزدی در لباس پاسبان است
رفتی و چشمم اشک می ریزد شب و روز
بی تو در این بازار  ،گوهر رایگان است
یک روز خواهد ر یخت بر روی تو خود را
ای که سرت در زیر سقف آسمان است
..........پنجاه و چهار ..........
......................................





چشم دلم همیشه ببیند سراب را
هرگز ند ید تشنه ی عشق تو آب را
در ابر شرم  تا سفر دور می رود
رو یت ! اگر مجال دهد آفتاب را
هر لحظه با پیمبر چشمت ! به قلب من
نازل کن  آیه های شد ید عذاب را
هنگام خشم ،موج عرق های چهره ات
نگذار  بشکنند ، غرور گلاب را
امشب نسیم های دل انگیز زلف تو
آورده اند مژده ی یک وعده خواب را
با ظاهرم تفاوت آن در تضاد نیست
و ا کرده ام ز صورت باطن نقاب را
...........پنجاه و پنج.............
........................................






ماه منی و هفت خورشید ادعا داری
بر روی چشم آسمان هر روز جا داری
قطعا نخو اهد دید روی صلح را هرگز
جنگی که تو با امپراتور و فا داری
ای دل کسی را سوی تو چشم تعرض نیست
تا عشق رادر ملک خود فرمانروا داری
با غمزه ی خو نریز خود جدی بگو یک بار
تا کی ستم بر دوستدارانت روا داری؟
ماهی دلها دسته دسته در تو می ر یزند
تا زیر پیراهن تنی در یا نما داری
لیلای این صحرای پر مجنون تو یی امروز
باید بیایی خیمه ی خود را به پا داری.
.............پنجاه وشش............
..........................................





ای ماه  گیسوی تو دنبال بهانه ست
امشب پرستوی دلم بی آشیانه ست
آوارگی آغو ش خو د را باز  کر ده
اینجا تمام راه هایش بی نشانه ست
خشکی نخواهد د ید هرگز چشم هایم
آبی که از این چشمه جوشد جاودانه ست
هر جا دلی دیدیم عقل از دست داده
د نیایمان انگار که دیوانه خانه ست
در هر قدم چشم انتظار ماست، دامی
در زندگی هر چیز می بینیم دانه ست
احساس تو ! با دشمنی قهر است انگار
رفتار چشمانت دو باره دوستانه ست
گلهای خوشبختی نگاه شوق دارند
روی لب امید، باغی از ترا نه ست
................پنجاه وهفت..............
...............................................






بگیر  دست نفس های بیقرارم را
تمام کن  شب تار یک انتظارم را
ز غصه ام همه دل ها به درد آمده اند
ز روی آینه ها پاک کن غبارم  را
به روی چشم طلا راه می کند پیدا
اگر به پای کشی  خاک رهگذارم را
خزانه ی گل پژمردگی ست انگاری
شکوه جلوه ی پاییز کن  بهارم را 
به قصد دیدن در یا دگر نخواهی رفت
اگر نگاه کنی چشم اشکبارم را
ز دست میکده ها کار بر نمی آید
فقط نگاه تو  درمان کند خمارم را
ببند راه به طوفان و پرس وجو یی کن
که خوب شرح دهد حال بیقرارم را
...........(پنجاه و هشت).......
.........................................







پروانه با من تا ابد هم داستان است
در عالم دلداد گی آتش به جان است
پر می کند بی تابی تنها یی ام را
غم بر خلاف آنچه هستی مهربان است
بال و پرم را بسته می خواهد همیشه
پرواز من ، انگار مرگ اسمان است
دیوان او را منتشر کرده ست، طوفان
بر برگ های زرد ، اشعار خزان است
در ز یر چتر گل نشسته خار، اما
من ظهر تابستان ،سرم بی سایبان است
هرشب هجوم بیقرار اشکهایم
در دشت تاریکی عبورکاروان است.
................پنجاه و نه........
.......................................






در چشم هایت شور و حالی بی کران داری
ز یبا یی در یا چه ی ماز ند را ن داری
هر روز چشمانم گل نور از تو می چیند
خورشید را انگار اینکه باغبان داری
فکر کمان ابرو یت بر تیر پیچید ه
قطعا برای خود کسی را هم نشان داری
می گو یی این که ماه او ، پیش تو ناچیز است
تو اختلاف کو چکی با آسمان داری
گفتم به غنچه از لب تو شرمگین باشد
اصلا نمی فهمد کسی این که دهان داری
دلها تنورند و به امید تو می سوزند
در سفر ه های عشق حق آب و نان داری
یک شب برای شرح ز یبایی ت کافی نیست
حتما برای هر شبت یک داستان داری
هر خانه را نورت نوازش می کند هرروز
خورشید هستی  دست های مهربان داری
...........شصت ................
.....................................




ای دل ببر از خانه ی خود پای او را
راهش نده آ تش بیار آرزو را
ای درد  تا در من گیاهت تازه باشد
با گریه وا کردم کنارت پای جو را
در گوش کشتی ، ناخدا صد بار گفته
طوفان نمی فهمد زبان گفتگو را
چشمان من هر چه بخواهی مهربانند
نشناختی این مردمان صلح جو را
هر جا غرورت را به آتش می نشاند
باید به روی خاک ریزی آبرو را
دارد خمار من خیال دیگر انگار
ساقی شراب از چشم هایت کن سبو را
بگذار تا با پارگی هایش بماند
وقتی که پیراهن نمی خواهد رفو را
مهمان چندین روز ه ای هستند اینها
جدی نگیر ای گل  حضور رنگ و بو را
شاید نماز من قبول عشق گردد
حالا که با اشک آشتی دادم وضو را
...........(شصت و یک ).......
.......................................






یک حس روشن در وجودم جا ندارد
امروز من امید فردا  را ندارد
ای عشق! من هر قصه را صد بار خواندم
بی تو تمام جمله ها معنا   ندارد
دامان طغیان را غمت در من گرفته
در چشم هایم اشک هایم جا ندارد
احساس اقیانوس بودن می کند چشم
کاری به کار وسعت در یا ندارد
کافی ست از مجنون خود یک نکته گو ید
در یا گهر هم ر تبه ی صحرا ندارد
دیوان حافظ با همه آوازه ،  یک بیت
مانند ابروهای تو  زیبا ندارد
مجنون نخواهد مرد، اما مرده پندار
هر زنده ای که عشق لیلا را ندارد
..............شصت و دو........
.......................................






خورشید انگاری میان آسمان نیست
وقتی نگاه چشم هایش مهربان نیست
قهرند با ما ابر ها و قحط سالی ست
در سفره های آشتی امید نان نیست
تعطیل شد د یگر نماز عشق انگار
گلد سته ها را شور آواز اذان نیست
ای غصه  آتش می کنی هر لحظه بر پا
در اشتباهی  سینه ام آتش فشان نیست
خواندم تمام قصه های عاشقان را
امروز بامن هیچ کس هم داستان نیست
از میهمانی در بهشت اندوهگینم
وقتی گل روی تو آنجا میزبان نیست
...........شصت و سه.............
............................................







در کشتی قلبم بلا را، ناخدا کن
ای عشق در در یای من طوفان به پا کن
با این همه لشکر که چشمان تو دارد
در کشور ، معشوق خواهان کودتا کن
حسم که در شهر نگاه تو غریبه ست
با دست های مهربانت آشنا کن
من دردمند و تو شفای درد هایی
این درد های بی تحمل را دوا کن
آوارگی ها را به صحرا می کشاند
فکری به حال کاروان اشک ها کن
صد بار کردم تا به گیسو یت بگو یم
زنجیر را از دست و پای صید وا کن
اصلا نمی آید به تو این صید وحشی
از دام خود خواهی غرورت را رها کن
..............شصت و چهار...............
...............................................



امشب تمام آرزو هایی که دارم
ای ماه ! پای آسمانت می گذارم
تشبیهی از در یای طوفان خیز هستم
از بسکه با امواج عشقت! بی قرارم
یک بار من سود از سفر کردن ندیدم
مانده پشیمانی فقط در کوله بارم
در اضطراب این که تو شاید بیایی
در ذهن گیج جاده ها چشم انتظارم
دیگر هوای سبز ماندن در سرش نیست
پاییز افتاده است بر جان بهارم
غیر از پشیمانی نخواهی داشت ای عشق
بگذار از ر یشه نهالت را بر آرم
در من حضور آرزو یت خار رو یاند
نگذاشت در گلدان حسم گل بکارم
اصرار از رو  رفت، با او گفته بودم
دیگر نمی خواهی بمانی در کنارم
یک بار اگر انصاف می رو یید در من
در پیش گل اقرار می کردم که خارم
..............شصت و پنج..............
...............................................





در ا بر های چشم من باران نمانده
دیگر نشان از اشک بی پایان نمانده
هرگز نبا ید خورد گو ل عهد ها را
با شیشه ها یک سنگ بر پیمان نمانده
از تن میان ازدحام سیل اشکم
بر جا به غیر از خانه ای و یران نمانده
ایمان مردم ر یشه در نیرنگ دارد
بر نیزه ها جز غربت قرآن  نمانده
پژ مردگی بد جور افتاده به جانش
از چشم آفت ، باغ ما پنهان نمانده
گو یی دل ما زادگاه جنب و جوش است
در یایمان آسوده از طوفان نمانده
خورشید می خواهد که بیرون آید از کوه
وقت ز یادی تا سحر گاهان نمانده
...........شصت و شش..........
.........................................






گاهی دلم گرفته تر  از چشم ابر هاست
در من هزار چشمه ی باران بی صداست
جز من نشان حاد ثه پیدا نمی کنی
ای تیر بی حواس! نگاه تو بر کجاست؟
با ید چه کرد با سفر اشتباه من
در لحظه ای که راه به نزدیک انتها ست
دیگر هوای هیچ کسی نیست در سرت
ای غم فقط نگاه تو انگار سوی ماست
هر راه او به منزل مقصود می رسد
هر کس که با مسیر تو ای عشق آشناست
در یا اگر خروش کند بی دلیل نیست
چشمان فتنه ساز تو بر عرشه ناخداست
...........شصت و هفت........
.........................................



بی تو تمام روزهای من سیاه است
تنها چراغم در شب تار یک آه است
وقتی که دارد می درخشد ما ه رو یت !
چیزی که چشمم آرزو دارد نگاه است
آخر برایم عشق ا فشا کرد این را
عاشق نوازی در مرام او گناه است
یک بار حتی ، روی مقصد را ند یدی
ای دل تمام راه هایت اشتباه است
بر بام ز یبا یی تو هستی این و یا باز
خورشید ،روی قله های صبحگاه است
روشن نکردی خانه ی تاریک او  را
عمری ست چشمان امید من به راه است
ای پیر آن بی پردگی های تو در عشق
مسوول پنهان کردن یوسف به چاه است
............شصت و هشت.........
...........................................




با چهر ه ام خون دلم را آشنا کردی

چشم مرا در یای سرخ اشک ها کردی

بر ضد من تشو یق کردی دشمنی ها را

حق تمام دوستی ها را ادا کر دی

دارد دل بی طاقتم از درد می نا لد

در این نیستان بسکه تو آتش به پا کردی

هر روز بامن از شکوه عاشقی گفتی

یک عمر چیزی که نبودی ادعا کردی

مانند گرگی که به جان گله می افتد

در من تمام درد ها یت را رها کردی

می خواست تا بامن ، تو جور دیگری باشی

ای غصه ممنو نم که بامن خوب تا کردی

با ید طبیبان کار را از تو  بیا مو ز ند

ای مرگ صدها درد را یکجا دوا کردی

.............شصت و نه............................

.........................................................






می خواستی ! با گر یه ام تنها بمانم
در حمله ی طو فان تو ، در یا بمانم
امروز را با وعده هایت! آشتی ده
تا کی اسیر حسرت فردا بمانم
بردی چراغ شادمانی را به همراه
تا بی تو در تاریکی غم ها بمانم
ای عشق ! طوفان می کنی بر پا روا نیست
بگذار تا مجنون این صحرا بمانم
لیلای من ! مجنون خود را زود دریاب
نگذار تا از کارو ا نت جا بما نم
در خا نه ی  من سایه ی حس غریبی ست
ا نگار با ید تا ا بد تنها بما نم
...........هفتاد ..................
......................................






یک روز می خواهم بگیری  دست هایم را !
بشنو  ! در ا ین کابوس تنهایی صدایم را
بد د ید ه ام  در ز ندگی از خیر خواهی ها
نفر ین اجابت می کند بی تو  دعایم را
رفتم به راهی که نمی بایست می رفتم
ای سنگ باید می شکستی هر دو پایم را
آبی بزن بر آتش عاشق کشی هایت
دارم برایت  می فرستم اشک هایم را
عمری کشیدم بر سر بی لطف تنهایی
این دست های با محبت آشنا یم را
ثابت نماند خانه ی من در هجوم سیل
تغییر داری می دهی ای اشک جایم را
گر او خدا باشد به خو بی درک خواهد کرد
تصمیم دارم تا بگردا نم خدا یم را
............هفتا و یک...........
....................................






چیزی که سر وقتم نمی آید قرار است
چشم تمام لحظه ها یم اشکبار است
با این همه می خواندت در دل صدایی
امید کنج خانه ام چشم انتظار است
د نیا برای چشم هامان خواب د یده
هر گل که در این باغ می بینیم خار است
آرامش از در یای من بار سفر بست
طوفان به روی دوش هر موجش سوار است
ای دل تو تنها نیستی، طاقت بیاور
صحرا تمام لاله هایش داغدار است
پا ییز از د یو ار و در   بالا می آ ید
وقتی که احساس تو محتاج بهار است
هرگز نخواهد داشت چشم د ید نم را
بعد از تو خوشبختی ز دست من شکار است
.............هفتاد و دو..............
............................................






چیده نگاه تو گل امید ها را
ر نگ محرم داده چشمت عید ها را
آیینگی را شیوه ی خود ساز  ای دل
تا بشکنی آیینه ی جمشید ها را
هر دین خدا را می شناساند به رنگی
باید چه کردن اختلاف دید ها را  ؟
بزم نشاطی کرده بر پا مطرب عشق
آورده بر روی زمین نا هید ها را
از برق سنگ غصه می خوانم که آخر
خواهد شکست آیینه ی امید ها را
با حرف هایت ساز رفتن می نوازی
رنگ حقیقت می زنی تردید ها را
بی تو چراغ عیش من با نور قهر است
بیهوده زحمت میدهم خورشید ها را
من  را بیاید بر سر ایمان ببیند
هرکس که در طوفان ندیده بیدها را
.................هفتاد و سه............




اشکم چراغ راههای انتظار است
بی تو همه دنیا به چشمم تار تار است
غم سهم هر کس را برایش می گذارد
حقی اگر از او طلب داری  کنار است
من از نگاه سرد گلها خوانده بودم
پاییز پنهان پشت چشمان بهار است
عطشا نم و اینجا گلو هایی که تشنه است
سقا یشان  شمشیر های آبدار است
در هیچ میدانی نشان رستمی نیست
هر جا که نقش رخش مانده ، بی سوار است
ای ابر های ساکن دریا  بجنبید
اینجا کو یر تشنه ای چشم انتظار است
دارد به شعر تند طوفان میدهد گوش
موجی که روی دوش دریاها سوار است
جای شکایت نیست ، گلها بی گناهند
انگار تنها سهم من از باغ خار است
ای تیشه ی فرهاد ! شیرین کاریت کو؟
روی کتاب عشق ، کوهی از غبار است
ای عشق می دانستم از بدو تو لد
در راه تو مردن شکوه افتخار است

.....................هفتاد و چهار..............
...................................................


همیشه از نفسم ، اشتباه می رو ید
بباغ سینه ی من ، بی تو آه می رو ید
ببین به مزرعه ام خوشه های گندم را
از این زمین بهشتی گناه می رو ید
زمان من که رسد از گُلی نشانی نیست
به چشم های تو خار از نگاه می رو ید
در آبیاری قلبم ، چه می کنی ای اشک!
هزار درد ،  به جای گیاه می رو ید
من از نوازش ِ نور ستاره محرومم
از آسمان تو هر لحظه ماه می رو ید
...................هفتادو پنج...................




بر رویِ پرده یِ نفسم ،شیر می کشد
آهم ، تو را همیشه به تصویر می کشد
فکر ِ کمانِ  ابرویِ تو  در سرم نشست
قلبم ، برایِ دیدنِ تو  تیر می کشد
نقاش ِ لحظه هایِ بدونِ حضور ِ تو
من را همیشه با قلمش، پیر می کشد
زلفت! نمی کند به دلِ بیقرار رحم
دیوانه را ، به حلقه ی زنجیر می کشد
بر روی من ، شبانه هجوم ِ جدائیت
با زور ِ دست هایِ تو شمشیر می کشد
پاییز آمد و قلم ِ دستِ لحظه ها
تصویرهایِ مبهم و دلگیر می کشد.
................هفتاد و شش..............


در دامن ِ امیدِ تو ، گلهایِ دیگر است
چشمم ، به راهِ رویش ِ فردایِ دیگر است
دارد به هفت ، یک عدد افزوده می شود
در چشم ِ من ،نشانه یِ دریایِ دیگر است
من با دو پا ، چگونه از این راه بگذرم
امید ،در مسیر ِ تو  ، یک پایِ دیگر است
دنیا برایِ آدم ِ عاشق ،جهنم است
عاشق ، همیشه ساکن ِ دنیایِ دیگر است
مجنونِ این زمانه ام و سالیانِ سال
در من ، خیالِ دیدنِ لیلایِ دیگر است
حتا ، نگاه برمن ِ عاشق نمی کند
امشب حواس ِ چشم ِتو یک جای دیگر است
....................هفتاد و هفت.................


پاشید آخر بذرهایِ بی وفایی را
در باغ ِ من آورد ، پاییز ِ جدایی را
او ، کشتی ِ امید را تسلیم طوفان کرد
اصلا نمی دانست ، طرز ِ ناخدایی را
از عُهده ی دردِ جدایی بر نمی آیم
با چشم هایم دیده ام  بی دست و پایی را
در اولِ خلقت ، اگر من کاره ای بودم
از ریشه می کَندم نهالِ آشنایی را
درمانِ تو ، آخر به دستم کار خواهد داد
باید کشم  بر چشم ، خاکِ بی دوایی را
جو بودنت ، رازی ست که از پرده بیرون است
لطفی کُن و تعطیل کُن ، گندُم نمایی را
................هفتاد و هشت.............


هزار مرتبه ، در من هوایِ تو ،گُل کرد
برای تا تو رسیدن، بهار را ، پُل  کرد
نیافت ، قلبِ من ِ بیقرار ، درمانی
تمام ِ سرزنش ِ درد را ، تحمل کرد
شکست پایِ به مقصد رسیدنِ خود را
کسی که ،در سفر ِ عاشقی ،تعقل کرد
تو از تبار گُلی یا قبیله ی خورشید
همیشه عارفِ دل آشنا تجاهل کرد
به کام ِتشنه ی من ،جرعه ای شراب نریخت
مدام ،چشم ِ تو  در کار ِ من ، تعلل کرد
شبی ، که مست در آتش نشست پروانه
به پیر ِمیکده ی عاشقی توکل کرد.
...............هفتاد و نه.................



هر وقت ، پایِ بی تو بودن ، در میان است
با من ، نگاهِ لحظه ها ، نا مهربان است
از عشق می گفتی!  و روشن بود این که
در سینه ات  این حس ،دو روزی میهمان است
گم کرده ام خوشبختی ام را ، این ستاره
انگار این که بی خبر از  آسمان است
بسیار بی رحمانه ، می سوزاندم عشق
در قلبِ من ، آتش همیشه میزبان است
ای شمع ِ غم! اهل شکایت نیست از تو
در سینه ام ، پروانه ی دل بی زبان است
بار ِ من و شیرین به دوش ِ بیستون ماند
یعنی که دیگر انتهایِ ، داستان است
.............هشتاد ..............


چشمش ندارد ، آرزویِ خواب ، در یا
در سینه اش دارد ، دلی بی تاب، در یا
دلشوره ی سر گشتگی هایی که دارد
گاهی ، بیان کرده ست با گرداب ،در یا
ساحل پر از زخم است و چشمانش به مرهم
بر روی زخمش می گذارد آب ، در یا
از موج هایِ مستِ او ، اینگونه پیداست
پنهان خورد گاهی  شرابِ ناب ،در یا
گاهی کشد ، شب تا سحر او را در آغوش
دارد هزاران قصه با مهتاب ، در یا
در آتش ِ موجِ ِ پریشانی ست ، روحم
من را برای لحظه ای دریاب ، در یا !
..................هشتاد و یک...................



افشانده ای  تا رویِ پایت ، رقص ِ موها را
با ز یرکی دادی به من ، پیغام ِ یلدا را
یک ذره از شب های دیگر دیرتر امشب
خورشید می بیند طلوع ِ صبح ِ فردا را
ای اشک ، طغیانِ تو ! بحث آبرو ریزی ست
بر باد دادی!  احترام ِ هفت دریا را
هر شب که می گیرد دل مجنون برای ماه
در آسمانِ ها می  نشاند ، عشق ، لیلا را
فرهاد شد ، قلبی که در خود کوهِ غم دارد
بر غمزه ی شیرین ِ تو  بخشید دنیا را
پیروز این میدان تو یی هر لشکری آید
بگذار محکم بر زمین عاشقی ، پا را
............هشتاد و دو............



شبی که رفتن ِ تو ، بدترین خبر ، شده بود
تمام شهر ، پر از قصه ی سفر ، شده بود
نمی شناخت ، توانایی ِ   پر یدن را
دعای ماندن تو ، مرغ ِ بسته پر ، شده بود
تن ِ بلا زده ، از دل ، زیادتر می سوخت
شبیه ، کاسه یِ ، از آش داغ تر ، شده بود
امیدها ، همه می سوختند ، در قلبم
هزار شمع ، به یک بزم ، شعله ور  شده بود
عجب نبود ، اگر سیل راه می افتاد
نگاه ها همه ، مانند ابر ، تر شده بود
تمام قصه ی تو ! جمله یِ خدا حافظ
کتابِ عشق ِ تو ! بسیار مختصر شده بود
...........هشتاد و سه..........



به باغ ِ عشق ِ تو مرغی که آشیانه ندارد
لبانِ او ، خبری  از  گل ِ  ترانه ندارد
نفس از آمدنِ و رفتنش همیشه بنالد
میانِ قلبت، اگر اشتیاق خانه ندارد
هزار صید بگیرد ، بدون هیچ فریبی
غرور ِ دام ِ تو  کاری به کار ِ دانه ندارد
شبیه کاغذِ باطل ، به هیچ کار نیاید
اگر که دفتر ِ تو ! شعر عاشقانه ندارد
تو رفتی و دلِ من در مسیر مرگ نشسته
برای زندگی ، این روز ها بهانه ندارد.
................هشتاد و چهار...................



بردار از دیوار ِ تنهایی سرت  را
گردِ غریبی کرده پر دور و برت را
اندیشه ی پرواز ، با تو  قهر کرده
انگار که گم کرده ای، بال و پرت را
خود را ،به دستِ سوختن نسپار اینقدر
هم بستر آتش نکن ، خاکسترت  را
من ، با زبان ابرها ، در ارتباطم
پنهان نکن ، بارانِ چشمانِ ترت را
فرصت ، برای کشتن و پیدا شدن هست
گم کرده ای ، در ناامیدی ، باورت را
ای عشق، از دستِ تو ! هر کاری می آید
دیدیم اسم ِ  اعظم ِ انگشترت ! را
...........هشتاد و پنج........



من عاشق ِ آن زلفِ پر یشان ، شده بودم
بر سفره ی شبهای تو مهمان شده بودم
گر راه به برگشتن من ، بسته نمی بود
از عشق ِ تو  صد بار ،  پشیمان شده بودم
در گوشه ی زندان تو بی جرم ، گرفتار
مظلوم تر از یوسفِ کنعان ،  شده بودم
تو رفتی و بی تابش خورشیدِ حضورت
من سرد تر از حالِ زمستان ، شده بودم
در کوچه یِ میخانه یِ چشمانِ تو هرشب
معروف تر  از نعره یِ مستان ، شده بودم
ابرویِ تو   انگیزه یِ دین باوری من
در سایه ی این قبله ، مسلمان شده بودم
.............هشتاد و شش........



ببین چه می کشم ، از دست آشنایی تو
گذشته است از اندازه ، بیوفایی تو
غلام ِ قافله را ، با محبت تو  چه کار ؟
هزار قافله سا لا ر ، شد فدایی تو
ببین چه کرده ای  این کشتی بلا زده را
به گِل نشست ، دل از دستِ نا خدایی تو
چگونه خانه ی عشق ِ تو را، بیابم من
که ماه  گم شده ، در ظلمت جدایی تو
تو    آن کبوتر ِ بی اعتنا به  پروازی
که می شود دلِ هفت آسمان، هوایی تو
هنوز از سر ِمن ، دست بر نمی دارند
نگاه هایِ اثر بخش ِ ابتدایی  تو
............هشتاد و هفت.........



کشاند در دلِ من عشق ، پای طوفان را
شکست کشتی ِ طاقت بر یده ی ، جان را
خبر از اشک ، فقط چشم های من دارند
همه از ابر بپرسند ، حالِ باران را
نکش به خانه ی قلبم ، امید را ای غم
نمی کشند در آئین عشق مهمان را
کتابِ گیسوی او را ، دلم کنار گذاشت
نخواند هیچ کس ، این قصه ی پریشان را
نداشت مثل ِ من ،این روز گار مجنونی
هزار مرتبه گردیده ام ، بیابان را
بس است این همه در من شکستگی ، ای عشق
ببند با نفست دست های طغیان را.
..........هشتاد و هشت........




یک وعده ات انگار شکوفا شدنی نیست

صد عنچه ی باغ تو  یکی وا شدنی نیست

تا از دل من  دل بکند ، خار جدایی

بی قافله سا لاری  گل ها ، شدنی نیست

یک روز ، اگر هست جدایی من و تو

روز ی ست ، همین روز ، که فردا شدنی نیست

مجنونم و در کنج دلی تنگ گرفتار

یک خانه ی کم حجم ، که صحرا شدنی نیست

لطفت چه کند ؟ قافله ی تشنگی ام را

یک قطره ناچیز ، که در یا شدنی نیست ؟

یوسف  محک نفس تو در مملکت مصر

بی وسوسه ی عشق زلیخا ،شدنی نیست

............هشتاد و نه.............






گم می کنم ، بدون تو ! هر روز ، راه را
نگذار ! مرتکب شوم ، این اشتباه  را
عمرِ  ندیدنِ تو ! برایم  ز یاد شد
باید شکست فاصله ی ، سال وماه را
تار یک می شود دل من ، بی حضور او
لطفی کن و ببخش به این خانه آه را
عمرم به شب گذشت و سیاهی ِ دور یت
مهمانِ چشم من نکند ، صبحگاه را
خورشید تو کجاست ؟ که تا رونقی دهد
این روز های بی هیجانِ سیاه را
از عشق، توبه هیچ بنی آدمی نکرد
تکرار می کنند همه ، این گناه را
.............نود .............



بر باد می دادی ، تمام دودمانم را
برداشتم ، از خانه ی عشق تو جانم را
خانه خرابت می کند آخر ، غرور تو
بر روی دیوارت ببین  خط و نشانم را
هر شب دعایت می کنم ، تا در امان باشی
من بسته ام بر روی نفر ینت دهانم را
در سطر اول ، قصه ی من را ، رها کردی
ای کاش می خواندی تمام داستانم را
دیگر نخواهد دید  آب خوش ، گلوی من
در سفره ی اندوه بگذار ید ، نانم را
پرواز من ، در دستِ غم هایت گرفتار است
هر روز می بندند ، راهِ آسمانم را
هر وقت می خواهم بگو یم ،از بدی هایت
افسونِ چشمان تو  می بندد ، زبانم را
...........نود و یک.........


آیینه ی رفتار ، زلیخا شده بودم
یک مصر ، پر از خواهش بیجا شده بودم
بر سنگ زده ،شیشه ی خوش نامی خود را
بد نام تر ین آدم ، دنیا شده بودم
در روح من ، امواج هوس گرم تلاطم
انگیزه ی طوفانی ، در یا شده بودم
دیوانه تر ، از  روح بیابانی مجنون
آشفته تر ، از گیسوی لیلا شده بودم
یک واژه ی ، بیگانه ی ، مفهوم ندیده
هر جور ،دلت خواسته ، معنا شده بودم
طوفان شدنت باعث پر پر شدنم شد
با شوق نفس های تو ! من وا شده بودم.
...............نود و دو.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392ساعت 13:25  توسط کاشان . ش  | 

1 - تهران - جمالزاده جنوبی پلاک 6 واحد 7


2  - تهران - میدان انقلاب پاساژ فروزنده خانه شاعران ایران


3 - اهواز -کتابفروشی رشد


4 -دزفول کتابفروشی معراج


5 - رشت میدان امام کتا بفروشی طاعتی


6 - شیراز - خیابان حافظ پخش کتاب منوچهری


7 - اصفهان - مجتمع فرشچیان نشر فرهنگ مردم


8 - کاشان خانه کتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1392ساعت 7:53  توسط کاشان . ش  | 

همزمان با سیصدو هفتادودومین سالمرگ کلیم کاشانی شب شعری

از سوی انجمن ادبی کلیم کاشانی در در روز جمعه بیست و ششمم

مهرماه دربنای تاریخی خواجه تاج الدین و با حضور انبوه شاعرانی که

از سراسر کشور آمده بودند برگزارشد در این مراسم از کتاب سایه های

تخیل علیرضاشیدا رونمایی شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 6:46  توسط کاشان . ش  | 


کنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پاییز با حضور صد شا عر و نو یسنده از سراسر

کشور 20 و21 مهر ماه در کاشان بر گزار میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 6:31  توسط کاشان . ش  | 

                                                                 بنام خدا 

برگزیدگان و مهمانان هشتمین کنگره ی بزر گداشت

کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز

                               (شعر ومقاله)                                                      


                                                       

چنانچه در رابطه با این اطلاعیه ،مطلبی داشتید با این شماره (09132639715) تماس بگیرید.

************************************************************************

  اصفهان- برگزیدگان/ 1- یوسف خوش نظر 2 - سهیل شفیعی 3-محمد بابا صفری

4 - حسین ملکیان 5 - زهرا شاه مرادی 6- آ زاده سالمی 7-  محمد رضا نصر

8- مطهره عباسیان(خمینی شهر) 9 - شهاب تشکری آرانی / مقاله

10 - زهرا رفیعی 11- مریم کرباسی (نجف آباد) 12 - سید جواد احمدی (خمینی شهر)

13 - علی فردوسی (اصفهان) 14 -محمد رضا بهرامی (اصفهان) 15-مرتضی پارسا

اصفهان - مهمانان / 1- نفیسه تقربیان 2- ابرا هیم پور جاسم 3- نیلو فر جهانگیر

 4- حامد عباسیان (ززین شهر)

**************************************************************

فارس- برگزیدگان 1 - عظیم زارع (کازرون) 2- هادی مرادی (شهر رستم)

3 - محبو به لطیفیان (نور آباد مممسنی) 4 - زینب صبوری زاده کازرون 5 -

فاطمه زمانی مظفر آبادی (شیراز) 6- زهرا حاج حسینی (شیراز) 7 -

سجاد حیدری قیری (قیر و کارزین) 8 - احمد زارع (شیراز ) 9 - پدیده زارع (شیراز)

10 - دکتر خیر الله محمودی / مقاله (کازرون)11 -- خدیجه کیانی / مقاله (کازرون)

****************************************************************

خوزستان - برگزیدگان 1 - حمد اله احمدی ( رامهرمز) 2 - میثم خالدیان (دزفول)

3- عباس رضایی(شوش دانیال) 4 - ناصر ندیمی (آبادان) 5 - سعید بخشنده (رامشیر)

6 -  سید شهاب الدین طبا طبا یی (رامهرمز) 7 - مصطفی سمندی ( رامهر مز )

خوزستان / مهمانان / 1- خزان علامه زاده 2- رژان علامه زاده 3- رویا کوهیانی ( آبادان)

4 - محمد ایمانی 5 -محمد جعفری ( آبادان) 6- کیانوش کو چکی (اندیمشک)

******************************************************************

گیلان - برگزیدگان 1- علی وارث 2- هیلدا احمد زاده 3- امیر خان پرور 4 - مریم پیله ور

5- راضیه فرهودی 6- مهناز فرهودی (رشت)  7 - علی شوش لاهیجان 8- فاطمه قسمتی

گیلان / مهمان / 1 - مریم خجسته

**********************************************************************

مرکزی- برگزیدگان 1- پیمان طالبی(تفرش) 2- قاسم قاسمی (اراک) 3 -

سمانه میرزاییان(دلیجان) 4 - امیر تفقدی (دلیجان) 5 - ابو الفضل میر زایی (دلیجان)

6- حدیثه حاج علی اکبری /مقاله

مرکزی/ مهمانان/ 1- سحر اسماعیلی ( محلات) 2- زهره رییس صفری (محلات)

3- سمیرا ستا یشی (محلات) 4- خانم سروش

*****************************************************************

تهران - بر گزیدگان 1- روح اله احمدی 2 - عارفه دهقانی 3 - سودابه مهیجی

4- مریم گودینی 5 - دکتر غفار برجساز / مقاله  6- دکتر شهلا خلیل الهی /مقاله

7- فریده داوودی مقدم/ مقاله

*********************************************************************

لرستان - برگزیدگان 1- انسیه رجب زاده (خرم آباد) 2- وحید اشجع (بروجرد)

3- بهناز سر میلی (بروجرد) 4- محمد فصیحی (بروجرد) 5 - علی صارمی (بروجرد)

 لرستان / مهمان /   فایزه دارابی

*******************************************************************

مازندران - برگزیدگان - 1- کیوان ملکی (قایم شهر) 2- عقیل زروک (محمود آباد)

3 - عباس حسن پور ( آمل) 4- محبو به علیخانی ( محمود آباد)

مازندران / مهمان / 1 - سحر اسدی (جو یبار)


*******************************************************************

قم - برگزیدگان  ا- مهدیه اکبری 2 - فاطمه سادات حسینی 3-  اعظم سعادت

4- و حیده گرجی  5 - محسن کاو یانی

قم/ مهمانان / 1- طیبه رضوانی 2- مرضیه تاجری


************************************************************************

زنجان - برگزیدگان 1- نرگس شمس 2- محمد علی استجلو 3- جواد چراغی 4 - رو یا باقری

5 - لیلا عبدی6- حسن پاکزاد (زنجان )                    


**************************************************************************


آذربایجان غربی- برگزیدگان  1- وحید حیاتلو (خوی) 2- امیر نقی لو (خوی ) 3- محمد نوروزی (خوی)


آذربایجان غربی/ مهمان/  1- بهرام خلیلی

**************************************************************************

چهار محال بختیاری  - برگزیدگان 1- فرزانه میرزاخانی (شهرکرد) 2- سلیم رزم آفرین (شهر کرد)

3- فاطمه دهقانیان (شهر کرد ) 4- سلیم غلامی بروجنی (شهر کرد)

****************************************************************************

آذربایجان شرقی - برگزیدگان    1- فرناز بنی شفیع (تبریز) 2 - حجت حصاری (مرند)

3- علیرضا الیاسی (سراب)

آذربایجان / مهمان / 1 - حامد مرادی (تبریز)


***************************************************************************

کرمانشاه - برگزیدگان 1- معصومه تیما (کرمانشاه) 2- سمیه قبادی( کرمانشاه )

کرمانشاه /مهمان/ 1 - حبیب الله عنبری (کنگاور)

*****************************************************************

خراسان رضوی-  برگزیدگان 1- مرضیه برشادی پور / مقاله 2- محمد هادی پور عرب /مقاله

3- جمشید پور عرب

*******************************************************************

اردبیل - برگزیده  1- شبنم فرضی زاده 2- دکترآذر سلامت


**************************************************


ایلام - برگزیده 1- محمد مرادی نصاری


ایلام / مهمان / 1 - آزاد کا عباسی


*********************************************************************


خراسان شمالی - برگزیده 1- فرشته ایزانلو /مقاله


**************************************************************************

خراسان جنوبی - برگزیده 1- حمید رضا نظری


***************************************************************************

البرز- برگزیده 1 - سمیه فضل علی /مقاله


*****************************************************


کردستان - برگزیده 1- اکرم بهرامچی (بیجار)


**************************************************************************

کرمان - برگزیده  1- محمد حسن اسفند یار پور



****************************************************************




گلستان - برگزیده 1- سهیل نصرتی /مقاله (گرگان)



************************************************************************



سمنان - مهمان 1- علیرضا زمانی


*************************************************************************

قزو ین / مهمان / 1 - محمد شفیعی فر


****************************************************



یزد- برگزیده 1- حمید رضا شمس اسفند آبادی /مقاله ( ابر کوه )



***********************************************************************

عزیزان دعوت شده ، اعم از برگزیده

و مهمان مستحضر باشند که با توجه

به حجم زیاد دعوت شدگان، تحت هیچ

شرایطی قادر به پذیرش همراه نیستیم.






+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 7:50  توسط کاشان . ش  | 

کد خبر : ۱۴۵۴۷۶ ۹ : ۴  - ۱۳۹۱/۴/۶ سرويس : اصفهان

ا کاشان؛ میزبان هشتمین کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی ا

انجمن ادبی کلیم کاشانی هر سال کنگره ای را با نام همسفر با پاییز در بزرگداشت و معرفی هر چه بیشتر این شاعر برگزار می کند و امسال نیز این انجمن هشتمین کنگره کلیم کاشانی را برگزار می کند.

به گزارش خبرگزاری شبستان از اصفهان، کاشان علاوه بر آنکه نامش بر سفالینه هفت هزار ساله فرهنگ و هنر و تمدن سیلک حک شده نقش زیبای ترج ها و محراب های دستان هنرمند زنان قالیبافش بر دارهای فرش گره خورده و عطر گل و گلاب بوستان ها و گلستان های گل محمدیش با افتخار شستشوی خانه خدا از فرش به عرش طنازی می کند.


کاشان را تنها به نام سیلک، فرش، گل محمدی، گلاب، خانه ها و ابنیه ارزشمند تاریخی نمی شناسیم بلکه نام پرآوازه و مشهور هنرمندان، دانشمندان، فقها و ادیبان برجسته آن نیز افتخاری دیگر بر تارک این دیار است که نامش را جهانی کرده است.


کاشان، زادگاه مشاهیر و فرازنگان برجسته علمی فقهی ادبی هنری همچون غیاث الدین جمشید کاشانی ،ملا حبیب الله و ملا فتح الله شریف ،قطب راوندی ،محتشم کاشانی ،کمال الملک ،سهراب سپهری ،بابا افضل الدین مرقی ،ملامهدی و ملا احمد نراقی ،کلیم کاشانی، ملا محسن فیض کاشانی، سپیده کاشانی ،محتشم کاشانی ( قرن دهم ) ، سنجر کاشانی ( قرن دهم ) ، ملامحسن فیض کاشانی ( قرن یازدهم ) ، قصاب کاشانی ( قرن دوازدهم ) و سهراب سپهری ( معاصر )، کمال الملک، ملا احمد و مهدی نراقی، غیاث الدین جمشید کاشانی، قطب راوندی، بابا افضل مرقی و کلیم کاشانی است.


کلیم کاشانی یکی از ادبا و شاعرانی است که انجمن ادبی کلیم کاشانی هر سال کنگره ای را با نام "همسفر با پاییز "در بزرگداشت و معرفی هر چه بیشتر این شاعر برگزار می کند و امسال نیز این انجمن هشتمین کنگره کلیم را با اعلام فراخوان آثار برگزار کرد.


علیرضا شیدا، دبیر هشتمین کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز در گفتگو با خبرنگار شبستان گفت: این کنگره هر سال با هدف تعامل بیشتر شاعران و انجمن‌های ادبی سراسر کشور با یکدیگر، آشنایی و شناسایی بیشتر با این شاعر، تجلیل و تکریم این شاعر و ارج نهادن به مشاهیر ادبی ایران برگزار می شود.


وی با تاکید بر حد عالی آثار ارسالی به دبیرخانه کنگره و مشکل بودن انتخاب برترین ها افزود: از بین هزار و چهارصد و بیست اثر رسیده به این کنگره و همایش، 90 اثر شعر و مقاله برگزیده شده است.


وی تصریح کرد: از 90 اثر برگزیده 75 اثر مربوط به بخش شعر و 15 اثر آن نیز مربوط به بخش مقاله است.


شیدا با اشاره به شرکت 24 استان کشور در فراخوان کنگره گفت: از این 24 استان، 10 استان تهران، اصفهان، فارس،خوزستان، گیلان، لرستان، قم، زنجان، مازندران و مرکزی نسبت به سایر استان ها مشار کت بیشتری داشته اند.

 

به گفته وی،از بین 90 اثر برگزیده این همایش 74 اثر برگزیده از استان های غیر از استان اصفهان است.


دبیر کنگره کلیم کاشانی در ادامه خاطرنشان کرد: هشتمین کنگره کلیم کاشانی همزمان با همایش سراسری" همسفر با پاییز" با حضور شعرا، ادیبان و کارشناسان زبان و ادبیات فارسی"20و 21 مهر" 1391

  در کاشان برگزار می شود.


شیدا یادآورشد: برگزاری تورهای یکروزه برای هنرمندان و شاعران مدعو در راستای آشنایی با فرهنگ و هنر کاشان از اماکن تاریخی و مذهبی این شهرستان از جمله برنامه های جنبی این کنگره و همایش است.


کلیم کاشانی معروف به خلاق المعانی، از شعرای نامدار عهد صفویه و معاصر شاه عباس کبیر بود است که سبک اصفهانی را پایه گذاری کرد، وی 2 بار به هندوستان سفر کرد و در آنجا ملک الشعرای دربار شاه جهان پنجمین پادشاه سلسله گورکانیان شد و دیوان کلیم مشتمل بر 8 هزار بیت غزل، مثنوی، رباعی و قطعه است.
 

گفتنی است، این شاعر غزلسرا در سن هفتاد سالگی و در سال 1061 هجری قمری در هندوستان درگذشت و در کشمیر به خاک سپرده شد.

با تشکر از شبستان ،خبر با اندکی تغییر اصلاحی در باره ی زمان و مکان برگزاری کنگره در اینجا آمده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1391ساعت 6:21  توسط کاشان . ش  | 

                                                              بنام خدا

البته در بین هزاران شاعری که به تقریب عرض کردم، شاید بشود گفت، انسان می تواند صد

تا شاعر خوب درآن دوره پیدا کند ودر بین این صد تا شاعر شاید بتواند 10 شاعر درجه یک مثل

صائب، مثل کلیم، مثل محمد جان قدسی، مثل نظیری نیشابوری پیدا کند.


                                                                      از بیانات مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای


*****************************************************************************

               ازبین هزار و چها رصد و بیست اثر رسیده به کنگره ی بزر گداشت کلیم کاشانی

               و همایش سراسری همسفر با پاییز ،نود اثر بر گزیده شد ،که از بین این نود اثر

               هفتاد و پنج اثر مربوط به  بخش شعر و پانزده اثر مربوط به بخش مقاله است، یکی از

                و یژ گیهای حاصل شده از نتیجه ی این فراخوان این است که اغلب آثار رسیده در

               حد عالی است به گونه ای که کار انتخاب آثار را برای انتخاب کنند گان بسیار دشوار

               کرده بود، 24 1ستان کشور در این فراخوان شرکت کردند که از این 24 استان 10  استان

                 نسبت به سایر استانها مشار کت بیشتری داشته اند که به ترتیب اکثریت اسامی

                استانها بدین شرح اعلام می شود، 1- استان اصفهان 2- استان فارس 3- استان

               خوزستان 4 - استان تهران 5 - استان گیلان 6- استان لرستان 7- استان قم 8- استان

               زنجان9 - استان مازندران 10 - استان مرکزی ، از بین 90 بر گزیده ی این همایش 74

               برگزیده از استانهای غیر از استان اصفهان می باشند کنگره ی بزرگداشت کلیم

                کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز در روز های 20 و21 مهرماه 1391 در

                 کاشان برگزار می شود .

                  دبیر هشتمین کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز

                                                    علیرضا شیدا- کاشان 4/4 / 1391

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 6:13  توسط کاشان . ش  | 



دبیر این همایش علیرضا شیدا از حضور کم نظیر صاحبان شعر ومقاله در فراخوان 

هشتمین کنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با

پاییز خبر داد وی افزود از سراسر شهرها و استانهای کشور در این همایش ادبی

مشارکت داشته اند و نتیجه ی آن حد اکثر تا دهم تیر ماه 1391 اعلام خواهد شد

او در پایان قدر دانی خود را از حضور شاعران و نو یسندگان شرکت کننده در این

همایش ابراز داشت وگفت این حضور چشمگیر باعث دلگرمی دست اندرکاران

و برگزار کنندگان این همایش است اوهمچنین ازحمایت کنندگان این همایش

شکوهمند ادبی تشکر کرد.

شرح یکی از غزلهای زیبای کلیم با قلم علیرضا شیدا، قبلا از نکاتی که ممکن

است برای برخی از  صاحبان ذوق توضیح واضحات باشد عذر خواهی می شود

دل از سر کوی تو اگر پای کشیده است

باز آمد نش زود تر از ر نگ پریده است

خطاب شاعر به معشوق است و میگو ید اگر دل از توجدا شود این جدایی بسیار کوتاه است

به کوتاهی رنگی که از رخ می پرد و باز میگردد.

ناصح هذ یان گو ید و ما را تب عشق است

ما بسمل و او می تپد ا ین را که شنیده است؟

ما که گرفتار تب عشق هستیم باید هذیان بگوییم اما این کار را نصیحتگر ما  انجام میدهد

میخواهد بگوید کسی که عاشق را به ترک عشق نصیحت می کند  بیهوده گوست.

****************

هشت بیت از این غزل مانده که بعدا شرح آن را دنبال می کنیم.




+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 1:28  توسط کاشان . ش  | 


سفینه میرود این سعی ناخدا عبث است

                                               چو عمر میگذرد ما چرا شتاب کنیم

                                      (کلیم کاشانی)

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 6:36  توسط کاشان . ش  | 

شانه از زلف تو خوش کامروا شد، ستم است


که در این باغ دگر  آب به شمشاد رسد.


                                      (کلیم کاشانی)

درنگاه اول شاید کسی متوجه آنچه که شاعر

می خواهد بگوید نشود، اما اگر در آنچه که کلیم

گفته دقیق شو یم واز این پیشینه آگاه شویم که

در عهد شاعر بیت ،شانه ها عموعا از جنس چوب

بوده است و ظاهرا بهترین چوب برای سا ختن شانه

چوب درخت شمشاد بوده است ،به این معنی میرسیم

که شاعر خطاب به معشوقه اش میگوید که شانه که

از نسل درخت شمشاد است بواسطه ی تماس با زلف

تو سهم کافی از طراوت برده  است با این توصیف اگر

کسی آب به درخت شمشاد بدهد خلاف عدل عمل کرده

و این ستم است.



علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                                                                                                                                                         
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ بدون نیاز به دانلود

                                                                       http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/

                                                                            *******
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ بدون نیاز به دانلود   http://parvazkontaaseman.blogfa.com/
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 0:39  توسط کاشان . ش  | 

گر حد یث بیو فا ییهای خو بان بشنود          

                                     بیستون پهلو تهی از نام شیرین می کند.

                                               

                                  کلیم کاشانی

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                                                                                                    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 7:9  توسط کاشان . ش  | 


بد نا می حیات دو روزی نبود بیش

آن هم کلیم! با تو بگو یم چسان گذشت                                                 

یک روز صرف بستن دل شد به این وآن                                           

روز دگر به کندن دل از جهان گذشت                                                               

کلیم کاشانی 

این دو بیت آخر یکی از غزلیات کلیم به وجه دیگری نیز ضبط شده است به گونه ای که به جای بد نامی

(افسانه) و به جای دل از جهان (زاین و آن) آمده وجهی که در بالا آمده درست تر است. شاعر با توجه به

بد نامی و کاربرد آن در فرهنگ گویش مردم کاشان میخواهد بگوید ما زندگی نکردیم فقط به ما تهمت

زندگی کردن را بستند ودر توضیح مصراع پایانی اینکه این وآن جزیی از زندگی ما وجهان هستند ونتیجه

اینکه میخواهد بگوید یک روز از این دو روز دنیا را به این وآن که اجزا زندگی و دنیا بودند بستیم وروز دیگر

به ناچار از دنیا و زندگی که کل در برابر این جز بود، دل کند یم.


علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                                                                                                                                                         
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ بدون نیاز به دانلود

                                                                       http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/

                                                                            *******
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ بدون نیاز به دانلود   http://parvazkontaaseman.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 1:0  توسط کاشان . ش  | 

 

کلیم آسایش و عیش وطن را

                           برای اهل کاشان می گذارد.

                          

                       کلیم کاشانی


د بیرهشتمین کنگره ی بزر گداشت کلیم کاشا نی و همایش سراسری

همسفر با پائیزدرعصر جمعه 26 /3 /1391تصریح کرد که فقط تا پایان

خرداد برای شرکت دربخش شعر و مقاله کنگره ی بزر گداشت کلیم

کاشا نی و همایش سراسری همسفربا پائیز وقت باقی است و ا ین

مهلت تمدید نخواهد شد،علیرضا شیدا ا فزود شرکت علاقمندان ،در

این همایش نسبت به سالهای قبل بهتر و متنوع تر است  و با توجه به

ارزیابی آ ثار رسیده امیدواریم که شاهد همایش بهتری نسبت به سالهای

گذشته باشیم  وی ابراز امیدواری کرد که تا دهم تیرماه 91 نتیجه و اسامی

دعوت شدگان همایش اعلام شود.


علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آ ثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                         
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 1:0  توسط کاشان . ش  | 

ما در این در یا به شوق نیستی سرگشته ایم

                                      

                                 کشتی ام در رقص آمد هر کجا گرداب دید.

                                             

                                                      کلیم کاشانی


علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 8:7  توسط کاشان . ش  | 

غزلی از ابوطالب کلیم کاشانی

وصلت غبار غم ز دل ما نمی برد

می صیقل است و زنگ ز مینا نمی برد

سر گشتگی به چرخ مرا تا نیاورد

یگ گردباد ، راه به صحرا نمی برد

آخر ز دست شوخی طفلان گریختیم

جایی که اشک ، پی به سر ما نمی برد

شهرت به هرچه یار شد ،آفت به او رسید

رشکی دلم به عزلت عنقا نمی برد

زین سان که از وطن همه طبعی رمیده است

صورت عجب که رخت ز دیبا نمی برد

ایمن نمی شود ز شبیخون گریه ام 

سیلاب تا پناه به دریا نمی برد

بهر عصای راه عدم ،ناتوان عشق

جز آرزوی آن قد و بالا نمی برد

مکتوب را ز درد دل از بس گران کنم

گر سیل نامه بر شود ، آن را نمی برد

قانون گردباد بود روزگار را

جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد

هرگز کلیم آرزوی کام هم نکرد   

ناموس فقر را ز تمنا نمی برد .


علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                          


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 7:28  توسط کاشان . ش  | 

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                             

مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ بدون نیاز به دانلود


                                                                       http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/


مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ بدون نیاز به دانلود


                                                                    http://parvazkontaaseman.blogfa.com/


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 7:44  توسط کاشان . ش  | 

     موجیم که آسودگی ما، عدم ماست                                     ما ز نده به آ نیم که آرا م نگیر یم. 

          (کلیم کاشانی)

           ا بو طا لب کلیم کاشا نی در سالهای 991 ه-ق تا 994 ه-ق تولدش را نوشته ا ند درجوا نی

         عازم هندوستان میشود و پنجمین پادشاه سلسله گورکانی ا ین افتخار را پیدا می کند که

         ملک الشعرا یی چون کلیم کاشا نی داشته باشد بنا به آ نچه در اوصافش نوشته ا ند از ا ین

          با بت آ نچه حاصل میکرده به نیازمندان می بخشیده است ،کلیم کاشا نی شاعر بسیار

        مود بی بوده است ودر تمام د یوان او امکان یافتن یک جمله خارج از اصول ادب ،امکان پذ یر

         نیست ، او ظاهرا  همسری اختیار نکرده و طبیعتا فرزندی هم نداشته است ،دیوان کلیم

         مظهر خیال آفرینی است وغزلیات کلیم بهترین بخش دیوان او را شکل می دهد و با توجه

        به سن بیشتر کلیم نسبت به صائب تبریزی ودیگر دلائلی که شرح آن در اینجا امکان پذیر

        نیست ،شایسته است پایه گذاری سبک اصفهانی را به کلیم نسبت دهیم ، اوسرانجام

       در ذی الحجه 1061 ه-ق در هندوستان در گذشت ودر کشمیر سر در گریبان خاک فرو برد.

       با احتساب امسال ،هشت سال است که کنگره ی بزر گداشت کلیم کاشا نی در کاشان

       برگزار میشود و حاصل ا ین هما یش صدها مقاله است و بیش از دهها هزار علاقمند تشو یق

       شده ا ند تا به مطالعه آ ثار  عمیق و ارزشمند ا ین شاعر بزرگ و صاحب سبک بپرد ازند

        مستندات موجود نشان میدهد که ا ین همایش در رسیدن به اهداف  خود موفق بوده است

                                                                                       

                                                                   کاشان -د بیر کنگره ی بزر گداشت کلیم کاشا نی

                                                         علیرضا شیدا

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                    علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                                                                                                                                                         
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ بدون نیاز به دانلود

                                                                       http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/

                                                                            *******
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ بدون نیاز به دانلود   http://parvazkontaaseman.blogfa.com/
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391ساعت 0:38  توسط کاشان . ش  | 



ازغزلیات کلیم کاشانی

زآتش پنهان عشق ، هر که شد افروخته
دود نخیزد ازو ، چون نفس سوخته
دلبر بی خشم و کین ، گلبن بی رنگ و بو ست
دلکش پروانه نیست ،شمع نیفروخته
در وطن خود گهر ، آبله ای بیش نیست
کی به عزیزی رسد ، یوسف نفروخته
مایه ی ارام دل ،چشم هوس بستن است
از تپش آسوده است ،باز نظر دوخته
شاید کاید به دام ،مرغ پریده ز چنگ
گرم نگردد دگر ، عاشق وا سوخته
داروی بیماری اش ، مستی پیوسته است
چشم تو این حکمت از پیش که آموخته ؟
آمد و آورد باز ، از سر کویش کلیم
بال و پر ریخته ، جان و دل سوخته .

علاقمندان شرکت در بخش شعر و مقاله برای کنگره بزر گداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری

همسفر با پائیز فقط تا 31 /3 /91 فرصت دارند ، نشانی کاشان انجمن ادبی کلیم کاشانی صندوق

پستی 1673 تلفن 09132639715 تمام وقت پاسخگوست.

                                                                  

                                                                         علاقمندان میتوا نند آثار خود را به این ایمیل ارسال کنند.             

sheydakashan@yahoo.com

                                                                                                                                                         
مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ بدون نیاز به دانلود

                                                                       http://www.mosaferanemasir2roze.blogfa.com/

                                                                            *******

مطالعه مجموعه غزل علیرضا شیدا/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ بدون نیاز به دانلود


                                                                    http://parvazkontaaseman.blogfa.com/


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391ساعت 7:30  توسط کاشان . ش  | 

/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ غزل سروده های علیرضا شیدا را در اینجا مطالعه کنید.

در پیوند ها وارد شده گلها مسافران....... را بزنید وکتاب را مطالعه کنید.


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت 22:16  توسط کاشان . ش  | 


انجمن ادبی کلیم کاشانی از بین هنر جویان علاقمند به شعر ( خوا هرا ن - برادران ) در کاشان عضو می پذیرد

علاقمندان با این شماره 09132639715 - علیرضا شیدا تماس بگیرند.



کتاب/ پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست/ مجموعه غزل سروده ی علیرضا شیدا را در اینجا مطالعه کنید.



+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 1:37 توسط علیرضا شیدا | نظر بدهید



علیرضا شیدا 1341خورشیدی در

کاشان متولد و در 20 سالگی وارد

انجمن ادبی صبای کاشان شد، در

1374 انجمن ادبی کلیم کاشانی را

بنیان گذاشت، بیش از 20 اثر از او

منتشر شده است،عروس مهتاب

، دختر آفتاب، گلچینی از غز لیات

کلیم کاشا نی، یاد نامه ی صبا،

پر و ا ز کن تا آسمان عشق آبی

است....

تلفن
09132639715 و-4463812
sheydakashan@yahoo.com




                                                               (1)                                                                          


زمان کودکي و درس آب ، نان ، بابا                                زبان سادگي و حرف هاي بي پروا

هزار قصه ي شيرين خالي از تکليف                            همان انار و حد يث نداري دارا

کنار مشق من اين روزها تو سارايي                             نگاه آبي تو ياد واره ي در يا

چه بوده ايم وچه هستيم، دور-دور شديم                     ميان حرف و دل ما نشسته فاصله ها

تمام زندگي ما گرفته رنگ سراب                                 نديده است کسي رد آب را اينجا

دلم براي حقيقت عجيب تنگ شده                             مجاز مي رود از کول زندگي بالا

کجاست دست حقيقت که تا زند پيو ند                         مرا به کودکي آن عهد سادگي وصفا

بيا دوباره ره کودکي زسر گيريم                                   که تا زبان ودل ما يکي شود ،اما

کنار دفتر مشقش هنوز يادت هست                           که مي نوشت يکي صفحه صفحه نام تورا.





(2)

      کجاست؟ آنکه دهد شرح ،گريه ي مارا

به چشم کرد چه کس باز،پاي دريا را

      چراغ عمر تورا،حمله ور شد، آن سنگي

که داشت، نيت و يراني دل مارا 

 رفو علاج گريبان پاره را نکند 

  چرا،خراب کنم سوزن مسيحا را

چراغ من ،ز فروغ  تو، روشنايي داشت

گرفته اند از او ،نور آرزوها را

 نهال سبز تورا، جامه ي سپيد آورد

خدا سياه کند، روزگار دنيا را

 زمانه، بر سر تو سنگ را فرود آرد

 اگر کنار کشي،از مسير او پا را

به آرزوي دلم، سنگ درقفس ره يافت

شکست،حسرت پرواز آسمانها را

به سينه ياد تو، تازندگي ست خواهد ماند

به من سپرده اي، اين مرغ دائم آوا را   (1)




(1)- به ياد برادر مهربانم جواد، که در سيزدهم آبان 1382  در سن 38 سالگي گل زندگي اش


در سانحه ي رانندگي پرپر شد.






(3)

تخريب، احيا مي کند معيارها را

بايد که نوسازي کني پندار ها را

بايد که جاي، خوب را با بد عوض کرد

   بايد گرفت از گل ،تقاص خار ها را

شايد که شب مظلوم مانده، روز از اول

     بر نفع خود، تغيير داده کار ها را

انديشه ها را برده در زندان معيار

  بسته است برآن،روزن ديوار ها را

منصورم و حرف از شکوه روز دارم

    بر پا کنيد اي شب پرستان دارها را

  بايد مو ثر سوز بودن ،نه اثر سوز  

ضحاک را کشتن، نه اينکه مارها را

  اي عنکبوت زشت ناداني مپيچان

بر دست و پاي فکر مردم تارها را    

  گر هست ديوي پشت ناداني نشسته

گشتيم تا آنجا که بايد،غارها را

بايد اوستا وار ،بانيکي بنا کرد

گفتارها،پندارها،کردارها را.




                       (4)

                           باز آي ودور کن، زدلم اضطراب را

                        بگذار، چشم من بچشد، طعم خواب را

                         بيهوده،آب بر گل رخسار ميزني

                                    چشمان خاک، قدر نداند گلاب را

                                           صبر نسيم، يک سخن عطر بار گفت

                                         با خود مبر،به خانه ي گلها شتاب را

                               درحيرتم، که بانظر تنگش آسمان

                                              از ما، چرا دريغ نکرد آفتاب را

                                       قاصد سوال برد، ولي يار پر غرور

                                                  حتما دريغ مي کند، از او جواب را.








                       (5)                                            

بيا ورنگ حقيقت ببخش خواب مرا                              

هزار چشمه ي پر آب کن سراب مرا                           

خروش، در دل دريا هميشه مي ماند                          

اگر به او برسانند اضطراب مرا                                

حديث سيل خروشان، شود فراموشت                           

به راه عشق ببيني اگر شتاب مرا                             

اميد، يکسره از آمدن خبر مي داد                                

چرا ؟ نمي دهد اين روز ها جواب مرا                                

ز دست ابر بلا شکوه می کند بختم                                     

ندیده هیجکسی رنگ افتاب مرا                                

نهفته در پس رویا حقیقتی گاهی                                   

بیا کنار بزن پرده های خواب مرا                                 

چرا به تشنگی ام پاسخی ننوشانی                                      

مگر نمی شنوی داد آب آب مرا                                        

نسیم هم دلی از سنگ دارد انگاری                               

شکست شیشه ی بی طاقت حباب مرا                                   

به اشتیاق تو گفتم که آسمانی شد                                     

همین غزل که پر و بال شد کتاب مرا                                      






(6)


        کرديد روشن چشمهاي آسمان را                                                        

  دارد تماشا مي کند پروازتان را                                                            

گفتيد مي بايد بهار جاودان شد                                                            

بستيد پاي آمدن هاي خزان را                                                             

خوانديد با پروازتان ،وقتي که گفتند                                                           

در خلوت گلدسته ي آبي اذان را                                                          

عنقاي قاف عشق بودن افتخاري ست                                                   

نگذاشتيد از خود به جا، حتي نشان را                                                    

اي کاش مي شد تا براي ما بگوئيد                                                          

حس پريدن در فضاي لامکان را                                                          

بيگانگي ، با لذت پرواز هرگز                                                         

اين خاکيان آشنا با آسمان را                                                       

شکل عباد تهايتان جور دگر شد                                                         

گفتيد تکبير نمازي جاودان را                                                             

سجاده و انگشتر و تسبيح لفظ است                                                   

در عالم معنا صفا داديد جان را                                                         

بگذار در تائيدتان شاهد بگيرم                                                          

                                                                             یک قصه از دیوان مو لا نا یمان را    

بايد درون وحال را مد نظر داشت                                                          

         نه حرف هاي رنگ آميز زبان را         

                  معلوم شد نيکوي نيکو درک کرديد                 

                 جان کلام شعر موسي و شبان را                 

                امروز آوردند بعد از سالها سال               

                              يک مشت خاک و چند قطعه استخوان را.              








(7)                

پر کن ز بوي خوب گل عشق خانه را                              

وا کن به روي من در باغ ترانه را                                 

باران به داد بغض غريبانه اش رسيد                         

گم کرده بود  پنجره راه بهانه را                                        

وقتي بهار ميرسد از راه با خودش                             

مي آورد هزار هزاران نشانه را                                  

اشکم ز مرز چشم اگر پا فرا گذاشت                       

دريا نگه نداشت حدود کرانه را                                 

بين  دل من و غم تو عهد محکمي ست                      

آتش جدا نمي کند از خود زبانه را                                

از ازدحام صيد شده خسته دام تو                              

با آنکه وا نکرده به خود پاي دانه را                              

اي شوق انتظار چراغ اميد کن                                  

اين اشک هاي صبح پرست شبانه را                        

عنقا مراد ماست بيا همتي کنيم                             

نزديک آسمان بزنيم آشيانه را                                  

تا رفته اي هميشه در آغوش ظلمت است                  

خورشيد برده از نظرانگار، خانه را                                 

اي شاعر عزيز که در آسمان نظم                              
 
داری هواي زندگي شاعرانه را                             

                               تکرار، کار سنگ کند احتياط کن                                                           

خواهي شکست شيشه ي شعر زمانه را.               

                                                                              

                                                                    





(8)
رسيده ام به هوايت به اوج باورها
درآسمان زده ام بال چون کبوتر ها
هواي از تو نوشتن مگر قلم دارد
که باز بال در آورده اند دفترها
کليدگم شده راهرچه زود،بايديافت
فقط اطاعت از اومي کننداين درها
اسير نکبت سرگشتگي نشدهرگز
کسي که ماندجدا ازمدارباورها
هزارزخم به پشتم نشسته دلخونم
ازآشنايي اين رد پاي خنجرها
به راه آي، وگرنه تو و پشيماني
گشوده چاه،دهان رابراي خودسرها
دريده اند گريبان خويش را از شوق
به ريسمان که افتاده چشم گوهرها
چرانشسته اي؟اي چشم،دستهاي سياه
براي خواب توگسترده اند بسترها
زمانه تلخي خود راچنان به اوج رساند
که،زهرشعله کشداز نهادشکرها
بدا به حال تواي خرمن مصيبت دوست
خيال فتنه ندارند چشم اخگرها







(9)
به روي ساحل عشق تو مانده ام تنها
هميشه مي رود اشکم،هميشه تادريا
هزارمرتبه صبح آمدوغروب گذشت
هزارمرتبه امروزرفت وشدفردا
ولي نيامدي وهيچکس نميپرسد
چرانشسته ام اينجابراي خودتنها
مثال قايق متروکه اي که آن سوتر
زدست داده اميد گذشتن از دريا
چقدرساحل اينجاغريب آزاراست
چقدرخسته کننده است زندگاني ما
غروبهاهمه صبح است وصبحهاچوغروب
چگونه درک کنم بي توروزوشبهارا
به شکل آرزوي من به چشم مي آيد
چوموج ميرودازقدکوههابالا
نه اين شباهت خوبي نبود انگاري
که موج آرزوي من زکوههانه،تا
فرازبام بلندستاره ها هم رفت
گذاشت برسرچشمان آسمانهاپا
بيااگربه سرت ميل آمدن داري
مرابه همره خودزودترببر،اينجا
مرازدوري تو ميزنندانگاري
خروش دائمي موجهاي بي پروا
کم است جوهردريااگراراده کنم
براي غربت خودنامه اي کنم انشا
چنان نسيم که هرصبح مي وزدبرآ ب
بيابه سوي من ازانتهاي روياها.







(10)
رفتي ولي هواي تو دارددلم بيا
اصلاخداتويي،به خداوندي خدا
آخرچگونه حرف دلم رابيان کنم
انگارقفل خورده به لبهاي واژها
يک هفته رفته بودي وگفتم دوهفته است
هرروز را زبسکه شمردم دوتادوتا
ديروزدرکنارتوگلهاي خنده داشت
مردي که گريه مي کندامروزبي صدا
يک جاي رفته اي ودل ساده باورم
بيچاره ميرودبه هوايت هزارجا
درغنچه هاظهورکندشوق گل شدن
وقتي نسيم عشق ميايدسراغ ما
مجنون مجازبودولي من حقيقي ام
باورنمي کنندچراقصه ي مرا
اي مرغ ناله مکن لب فروببند
حالم خراب مي شودازبوي ادعا
عاشق شدن که حرف ندارد صبورباش
مگذار عشق خانه کند در دل ريا.








(11)
اي مقيم خلوت آيئنه ها
هست خالي جاي تواينجابيا
درگريبان تمام ياس ها
صبح مي ريزدصبا عطرتورا
نم نم باران چشمم جاري است
درسکوتستان شبهابي صدا
تابه خورشيد توچشمم واشود
تاسحرواميکنم بال دعا
غربتم، تن پوش طاقت پاره کرد
چاره انديش،اي غريب آشنا
خويش راگم کرده عطرآشتي
درفضاي غربت اين کوچه ها
باخداباورترين مردم بگو
ازمحبت دوربودن تاکجا.








(12)
براي آمدن تو هنوز هم زود است
نگاه جاده ي احساسمان مه آلود است
نسيم آمدنت کلبه را نو يد نداد
تمام پنجره هاي اميد مسدود است
بهار رفته زرخساره ،ام نگاهي کن
خزان زآمدن برگ زردمشهوداست
خراب کن به سر جغد شهرشيوان را
که گوش عشق پرازنغمه هاي داووداست
نميروددلم ازکوي نااميدي تو
به وعده هاي نگاهت هنوز خشنوداست
اگربه ظلم ومحبت، دل آشناگردند
دگرچه فرق،ميان خداو نمرود است
چه آتش است که برپاي کردي و رفتي
که چشم روزن احساس،تيره از دود است
يکي زدورمراسوي خويش مي خواند
اگرخطانکنم اين زمان موعوداست
تمام درس من امروزنمره آورده
زدرس عشق اگرچه هنوزمردوداست
هزارمرتبه گفتم مي آيي؟پاسخ داد
چه تنگ حوصله اي،صبرکن کمي زوداست







(13)
خيال کردم از اول که جورمان جوراست
چقدر راه من و تو ز يکدگر دور است
لباس سادگي ام را به شکوه آوردي
ببين چه ميکشدازوصله اي که ناجوراست
از اختيار گذشته است کار طاقت من
اگر گرفته،گريبان صبر مجبور است
مهار ، آتش عطشاني مرا نکند
که هرچه آب زدرياچشيده ام شوراست
مرا ز کندوي تو هيچ انتظاري نيست
عسل نخورده ،رها از گزند زنبور است
سفرتمام نکرده ،شتاب کن اي عشق
به خانه اي که توباشي بلا ازآن دوراست
به اشتياق تويي که زجنس خورشيدي
هميشه روي لب من ترانه ي نوراست.








(14)


چقدر راه به سوي تو آمدن تنگ است                                       از اين مسير که بيش از هزار فرسنگ است

کدام شيشه دل ،از اين مسير مي گذرد                                   که تا نهايت آن ز ير  بارش  سنگ است

ميان وامق و مجنون و من ، به خاطر عشق                                هميشه بر سر اثبات ادعا جنگ است

بعيد نيست اگر جاي خود به شب بدهد                                      چرا که حوصله ي روز دوستي تنگ است

فسانه است ،سپيد و سياه بودن آن                                              چقدر بخت من و تو مقيد رنگ است؟

فقط به  رهبري دل، اميد داشته باش                                           که پاي هر که شود خضر راه تو لنگ است










(15)


چراغ کفر تو هر جا که پرتو افشان است                   دلي که روي به ايمان کند پشيمان است

هميشه آنکه سخن از سپيده  مي گو يد                    خلاف آنچه که گو يد سياه دامان است

ز جان کور سوي شمع من  چه مي خواهد                  ضيافتي که ز خورشيد نور باران است

سراب لفظ علاج عطش نخواهد کرد                             زلال چشمه ي معني دواي عطشان است

کدام، ابر صفت شوق آمدن دارد                                    که چشم  منتظر اشتياق گر يان است 

چگونه دل به سفر مي زنند کشتي ها                           هنوز در دل در يا غرور طغيان است

غم زمانه دلم را به حال خو يش گذاشت                         فرار کرد از آن خانه اي که و يران است

نماز آ خر خود را تمام کن اي صبح                                  که هميشه پر از دشنه هاي پنهان است.








(16)



چشم سپهر مثل تو ماهي نديده است                             آخر تو را کدام خدا آفريده است؟

زيباي من ! مگر تو مي آيي که اينچنين                              رنگ رخ تمامي گلها پريده است

سيبي که چشم هاي هوس انتظار داشت                        امروز بر درخت محبت رسيده است

اين شعرها که گهنگي اش جار مي زند                             گوشم هزار مرتبه آن را شنيده است

امشب بهشت خيمه زده در خيال من                               چشمم مگر دوباره تو را خواب ديده است؟

آهنگ گل شدن زده در گوش خارها                                  پايي که در مسير محبت دو يده است 

بر زلف شهر عشق نيفتاد چشم شب                             آنجا هميشه حال و هواي سپيده است

خورشيد آن گل است ،که يک صبح آسمان                         از شاخه ي شکسته ي باغ تو چيده است

چشمان تو دروغ نمي گفت هيچگاه                                  پا را چرا ز راه حقيقت  کشيده است؟

پيدا کنيد چشمه ي آب حيات را                                        آنجا که مرد زنده دلي آرميده است.








(17)

امشب نگاه ثانيه ها عاشقانه است                                     در چشم هاي سبز تو باغ ترانه است

دارد گل حضو ر تو را جار مي ز ند                                       اين عطر آشنا که در اطراف خانه است

يک ذره از پياله خورشيد مي زنم                                        اينک که نور لطف به چشم زمانه است

حرفي مزن از اينکه مرا ترک مي کني                                بغضم دو باره ،منتظر يک بهانه است

نه مي ر سم به تو، نه زتو دور مي شوم                              صد بار استخاره گرفتم ميانه است

هر جا نبودن تو قدم پيش مي نهد                                       در فعل لطف واکنش ظالمانه است

حتي نسيم بي تو ستمکار مي شود                                   در دستهاي عاطفه اش تاز يانه  است

برگرد اي نگاه کبو تر که اشک من                                          دارد فريب مي دهدت ، شکل دانه است

بايد هميشه زنده بماند زبان عشق                                        آتش دوام زند گي اش از زبانه است

هرجا خيال با پر سيمرغ مي پرد                                             پرواز شعر  را سفري جاودانه است

دست تبر گزند نزد پاي شوق را                                            در روح اين درخت هزاران جوانه است

از حدس من فراتري اي عشق تيز پر                                     آن سو تر سپهر تو را آشيانه است

اي سنگ هاي بي سر و پا  از هجو متان                               روي تمام پنجره ها يک نشانه است

خورشيد روي اسب سپيدش سوار شد                                 شب با تمام سرعت ممکن روانه است.







(18)


روي لبان تو بهار مهرباني ست                              لبخند هاي تو بهشت جاوداني ست

با اينکه ما اهل زمين هستيم هر دو                       عشق من  و تو  از نژ اد آسماني ست

بگذار سر بر باغ دامانت  گذارم                                جايي که بوي عشق ، بوي زند گاني ست

روح طراوات تا ابد جاري ست اينجا                          اين باغ پر از عطر گلهاي جواني ست

اي حافظ من ! بيت ناب چشم هايت                        چون شعر سعدي اوج احساس و رواني ست

من در تو مي بينم بهشت جاودان را                        باغي که راهش دور از چشم نشاني ست

هر گوشه مي خوانند از بيت دو چشمت                  امشب تمام شهر ، بزم شعر خواني ست

رازي که مجنون را به ليلي داد پيو ند                        من با تو مي گويم نگه دارش نهاني ست

سر بر پريشاني نهاده بيت بيتم                               برخي عراقي هست و برخي اصفهاني ست

اي روح لطف و دوستي باز آي ، باز آي                      بي تو تمام فصلهاي من خزاني ست







(19)

بر لب مرا گلنغمه های جاودانی ست                  قربان چشمانت که باغ مهربانی ست

                       یک جور پنهان کن زما خال لبت را                   سر چشمه ی اسرار آب ز ند گانی ست

                  اینکه نگاهت می کنم بی هیچ حرفی                 نوعی تکلم از زبان بی ز بانی ست

              هر فصل که طی می شود تنها سه نو بت               در آسمان هر بار از تو یک نشانی ست

                  من اینچنین گفتم به تو اما دروغ است                حال دلم وقتی نباشی آنچنانی ست

           خورشید من! هرکس که دیدت اینچنین گفت             این با زمین ربطی ندارد آسمانی ست

                  وقتی بهار این حوالی بی تو باشد                      انگار رنگ غم به رخ دارد ، خزانی ست

                 امشب دلم با یاد تو ای بهتر از گل                       روی لبش باغ بهشت شادمانی ست.







                                                                      (20)

آمد کسي که چهر ه اي از جنس ماه داشت                     در باغ زلف شاخه ي ياس پگاه داشت

تا پرتگاه تلخ شکستن دلم رسيد                                     دستي ز راه آ مد و او را نگاه داشت

با هيچکس به غير شبم آشنا نکرد                                   بخت از علاقه اي که به رنگ سياه داشت

صحراي روشن از آوازه هاي اوست                                   مجنون مگر به خانه ي خورشيد راه داشت؟

ديشب تو را که ديد دگر پس کشيد پاي                           از ادعاي حسن ، که يک عمر ماه داشت.








(21)


بايد کنار غربت بي انتها نشست                                   چشم تمام پنجره ها را دوباره بست

ديشب يکي که کيسه اي بار سنگ داشت                       هر شيشه اي که ديد زجنس وفا شکست

پاي نياز را نشکستيد حيف شد                                      اي دزد هاي بي سر و پاي بريده دست

اي چشم انتظار ، بزن قيد مرگ را                                   يک ذره در نگاه تو نور اميد هست

اي دل، نگاه غمزه ي او کار خو يش کرد                          ديدي دوباره تير به چشم هدف نشست

در يا! خيال خانه ي او را چرا کني                                 بگذار تا حباب بماند هوا پرست.






(22)


اي دل نگاهي با نگاهت آشنا نيست                            

  آنکس که مي خواهي در اين غربت سرا نيست                      

 بال و پر احساس عاشق را به هم دوخت                            

  در کار تير عشق  امکان خطا نيست                              

حتي اگر که مدعي خورشيد باشد                              

  نور صفا در چشم هاي ادعا نيست                                   

تا هست بوي نا خو ش نامهرباني                                  

                    عطر وفا را در دل احساس جا نيست                                                  

تا عشق با دل هاي مردم شد غريبه                               

                ديگر نشان آشنايي از خدا نيست                                                    

پاييز هست و مردمان را مي فر يبد                                  

                دنيا بهارش جز خطاي چشم ما  نيست                                                

ظرفي چو در يا  بايدي- مظروف ما را                               

               جايي براي وسعت انديشه ها نيست                                              

 سهراب! اي انديشه ات تا انتها                           

ديگر بهار اين حوالي را صفا نيست                            

تا پشت هيچستان تو صد  بار رفتيم                               

                شهري که گفتي هست در آنجا چرا نيست؟                                       

شايد که از تو راه ما بسيار دور است                

                 شايد دل ما با حقيقت آشنا نيست.                                      





 






(23)


ذهن مرا به حد جمال تو راه نيست                            اصلا رخ تو هيچ به مانند  ماه نيست

ماه و تو هيچ وجه شبه نيست  بين تان                      در حرف آسماني من اشتباه نيست

شبها تمام ز ند گي ام را گرفته اند                                بي تو اميد آمدن صبحگاه نيست

مي ترسم آنکه خانه خرابم کني -اگر                         چشم مرا به روي تو ميل نگاه نيست

من آن دهاتي ام که سراغ از تو مي کنم                     در شهر عشق جز تو مرا خانه خواه نيست

روزم سياه مي کني-  اما نه راستي                          انگار گيسوان تو رنگش سياه نيست

تعريف ديگران و من از عشق فرق داشت                    هيچ ارتباط درشب و در صبحگاه نيست

اين شعر را کرشمه ي چشم تو مي سرود                  عاشق شدن عزيز دل من گناه نيست.   







(24)


چشمان  بيقرارم با گر يه کار دارد                                  ا بر گرفته با ،باران قرار دارد

 تا مقصد است از ما - پيدا نشانه هايي                         هر کاروان روان شد با خود غبار دارد

 اي خوب در کنارت بگذار تا بمانم                                    در باغ آ شيانه - گل پيش خار دارد

در زرد رو يي ما اميد سرخ رو يي ست                           پاييز در نهادش رنگ بهار دارد

روز سياه ما را با اشک آشنايي ست                             داماني از ستاره شبهاي تار دارد

در زلف تو دل من ديوانه ي رهايي ست                         صيدي که در کمند است ميل فرار دارد

 با سنگ تو دل من شد از نشاط خالي                         جامي که شد شکسته با مي چه کار دارد

برد از دلم خوشي را آورد غم به جايش                          اين خانه صاحبش اوست پس اختيار دارد. 







(25)


افسوس اين زند گي ها طعم محبت ندارد                                 اين روز ها قهر کردن کاري به علت ندارد

اينک دقيقه - دقيقه - کم مي شود از خوشي مان                     ايام در کوله بارش غير  از مشقت ندارد

از بسکه باران نيامد گلها همه آتشينند                                      آري دگر آسمان هم ابر کرامت ندارد

سر تا سر شهر ما را طو فان نفرت گرفته                                   دلهاي اهل زمانه با عشق عادت ندارد

تا ريشه ي کجروي ها در جان مردم نخشکد                                رهبر اگر خضر باشد ميل هدايت ندارد

د ير يست اينجاضريحش روي دخيلي ند يده                                انگار دلهاي مردم بي عشق حاجت ندارد

در باغ سبز خيالم پژ مردگي رخنه کرده است                              پندار مي کردم اينکه اين باغ آفت ندارد

در سيني قلبها مان سيبي اگر مي شود يافت                            رنگش پر از حس کالي ست بوي ارادت ندارد

سردي ز بس انس دارد با کشت دلهاي مردم                                آتش در اين گندمستان حس سرايت ندارد

فقدان حسن تفاهم -آشفتگي کرده بر پا                                      حتي دعاي من و تو شوق اجابت ندارد

اي دل تو هم غصه داري وا کن زهم چهره ات را                             با من بيا هم صدا شو - گفتن خجالت ندارد

شيطان دلم را گرفته - مي خواهد اينکه بگو يم                              باغ خدا هم پس از اين گلهاي الفت ندارد

حالا براي هميشه بايد خدا حافظي کرد                                          ديگر نگاه من و تو رنگ محبت ندارد.








(26)



اين قصه هاي مکرر - انگار پايان ندارد                                  اندوه دل واپسي ها - راهي به سامان ندارد

بايد که با داته ها گفت - در خاک حسرت بميرند                             اين ابرهاي سترون-  پيغام باران ندارد

خوب است از سفره هاتان - بوي شرافت مي آيد                  هر چند هيچ  آشنايي-  با سفره ي نان ندارد

من ميزبان تو هستم - اي ماه پيشت ستاره                            امشب اگر چشمهايم - از گريه مهمان ندارد

در ما خيال مداوا-  با مرد گان همسفر شد                              هر کس که شد کهنه دردش - اميد درمان ندارد

 گر عشق از چشم برخي - با کفر از يک نژ اد است                  اي واي بر آنکسي که - بر کفر ايمان ندارد

 تا گوشه ي سينه ي خود - داري دلي که بزرگ است                گر خانه ات هست کوچک- کم از بيابان ندارد

ديروز مجنون وليلا - امروز عشق من و تو                                  فردا دو گمنام ديگر - اين راه پايان ندارد.










(27)



پياله تا که ز مي در ميان نمي دارد                               براي اين دل مجروح مرهمي دارد

هزار جام جهان بين به هيچ انگارد                              دلي که بر سر خود سايه ي غمي دارد

چه حاجت است که از ابر منتي بکشيم                       هنوز گلشن ما رنگ شبنمي دارد

اشاره اي کن و با دل بگو سخن هايت                           که با نگاه تو پيو ند محکمي دارد

مگر علاج شود درد يک خمار از آن                                 که جام عيش جهان باده ي کمي دارد

چه احتياج که ناز بهشت را بکشد                                   کسي که در دل خود باغ خرمي دارد

ز گر يه اي که شده سهم چشم من امروز                     تمام وسعت در يا فقط نمي دارد 

(تو مرد صحبت دل نيستي- نميداني                             که سر به جيب کشيدن چه عالمي دارد) 1

- بيت آخر از صائب تبريزي است          








(28)


ديشب تمام کار طبيعت عناد بود                                 جان - چراغ کلبه گرفتار باد بود

حس مرا به خواب نمي برد هيچگاه                              اين قصه هاي کهنه که از قوم عاد بود

ممکن نشد که باز کند پاي صيد را                               در دست دام - دانه اگر اعتماد بود

جولان برق را به خطا عمر خضر د يد                             هر کس زدور عشرت ايام شاد بود

يک طير را به عادت پرواز رو نداد                                    د نيا که دامگاه دل نا مراد بود

آمد يکي ز راه و نهالي نشاند و رفت                              ورد زبان او- سخن هرچه باد بود

مي گفت اين درخت نشانم به قصد خير                            اما نهفته در پس گوشش مداد بود.







(29)


د يشب که پرده از رخ تو شب کشيده بود                                مهتاب غصه داشت و رنگش پريده بود

پر کرد دامن از گل خورشيد تا شکفت                                     احساس من که چشم به راه سپيده بود

با دست خود سپهر به پاي تو مي فشاند                                گلهاي مر يمي که سحرگاه چيده بود

پائيز دست ذوق و هنر اين همه نداشت                                 رنگ مرا به برگ درختان کشيده بود

دستش ضريح بوسه ي خورشيد مصر شد                              ذوقي که چشم هاي تو را آفريده بود

يک دست - سعي نکرد که بيرون بياورد                                    خاري که در نگاه محبت خليده بود.










(30)


روزي از آن دور ها نور تو پيدا مي شود                                     دست شب کو تاه آ خر از سر ما مي شود

ناله ي گل گر شود با اشک شبنم همسفر                               در دل خورشيد هم نيزار پيدا مي شود

ساخت تا عاقل کليد خود زبان نرم را                                          هر دري را ديد بسته - روي او وا مي شود

جبر ئيلش نامه ي پيغمبري مي آورد                                          هر که فهمد درد مردم را مسيحا مي شود

آتش بي قدري آرد موج اظهار وجود                                             قطره گر بر دارد از خود دست -دريا مي شود

گل اگر بي عطر باشد خار چشم گلشن است                               لفظ دور انديش يار خوب معنا مي شود

برق در سامان ابر افتاد و بافرياد گفت                                             نيستي- زائيده از احسان بيجا مي شود

عدل اگر آسان به دست آيد ترازو از چه رو                                        اين همه در حفظ آن پائين و بالا مي شود

بر سرمقدار ما پاي مذلت مي خورد                                                 تا که دامن گير مان دست تمنا مي شود.







(31)


در يک حباب بحر خزر خانه مي کند                                     عشق  است جاي در دل ديوانه مي کند

شبها که ماه آرزويت شعله مي کشد                                 خورشيد در نگاه دلم خانه مي کند

عشقت به شمع گر چه ندارد شبا هتي                               دارد مرا شبيه به پروانه مي کند

تا پر گشوده مرغ نظر باز حسن تو                                         هر جا خيال سبز شود دانه مي کند

آتش به پا مکن که دل عشق باز من                                       مي سوزد و ز شمع تو پرور نمي کند

ديدي! فراق- دوستي ام را زياد کرد                                       پنداشتي مرا به تو بيگانه مي کند ؟

پا در ميان گذارد اگر خوش خيالي ام                                       دستم دوباره زلف تو را شانه مي کند

چشمت مگر دوباره خيال طلوع کرد                                        دارد زمانه خنده ي مستانه مي کند

راضي نمي شوم که به مجنون بخواني ام                              عشق مرا شبيه به افسانه مي کند

در شيشه زمانه به غير از شرنگ نيست                                       باور مکن شراب به پيمانه مي کند.

يک بيت مانده به آخر مصراع دوم عشق متحرک ميشود.



(32)


شب تا حريم سحر رفت - گفتم که حالا مي آيد                        خور شيد آرام ارام از کوه بالا مي آيد

در رفتن و آمدن ها  رنگ تعادل ند يد يم                                     بختي که با سر دو يده امروز با پا مي آ يد

در عالم ساد گيها - بگذار دلخو ش بمانم                                     فرداي نا با و ر ي ها دارد چه زيبا مي آيد

اي دل چه گل مي نشاني در سر چه مي پر وراني                       از باغ هاي خيالت بو ي تمنا مي آيد

جاي ملامت نمانده - بايد هوس را ببند ند                                       يوسف گناهي ندارد وقتي زليخا مي آيد

با دقت هر چه بهتر - حس کن بخوان لحظه ها را                            امروز-در چشم هايش ننوشته فردا مي آيد

اي دشتها مثل طوفان دنبال مجنون بگرد يد                                      تا آخر ين روز د نيا از راه ليلا مي آ يد

مي خواهد از پاي مجنون يک کاروان گل بچيند                          هر بوته خاري که بيرون از چشم صحرا مي آيد

وقتي که شوق از نگاهم در رهگذارش روان شد                       صد بار پرسيدم از خود اين بار آيا مي آيد؟

مي بينمت خوب اما اين برکه مثل سراب است                          تا تشنه باشي به خوابت آ ب گوارا مي آيد

دل بي تو با رنگ مردن  خود را   موافق نشان داد                        يک عنصر زندگي بخش از دور اما مي آ يد

بر اين چراغي که مرده تا زندگاني ببخشد                                   از آ ن سوي آسمانها نور مسيحامي آيد

مثل هميشه دروغش لو مي رود از  نگاهش                               دارد اگر چه زبانش با قصد حاشا مي آيد

د يگر چه رنگي بماند در چهره ي روشنا يي                            وقتي که سنگي سيه دل آئينه ها را مي آيد

شيطان اين دوره ديگر کاري به آدم ندارد                                  اين روز ها چشم گندم د نبال  حوا مي آيد

وقتي که پيغام سبزت در کول بار نسيم است                           در روي زرد بيابان رنگي چو در يا مي آيد

آبي ست انديشه هايم پرواز مي داند اين را                              بال و پري آسماني دارد به اينجا مي آيد.  











(33)


         اي شيشه ها که در گذر سنگ مانده ايد                           بگذار بشکنيد که دلتنگ مانده ايد

              بير نگي از - سپهر گذر داد قطره را                             اي بحر ها که منتظر رنگ مانده ايد

             راه است امن و کوته و هموار و آشکار                         تقصير ما که نيست اگر لنگ مانده ايد

                  اي کاروان برو که درا زنگ غفلت است                     آخر - چرا مقيد آهنگ مانده ايد ؟

            واي از طلسم جهل شما شيشه بود ه ايد                   از سحر هاي اوست اگر سنگ مانده ايد

                اصل خداست صلح و شما مردم زمين                      هفتاد و گروه که در جنگ مانده ايد

           بيرون خدا نشسته - شمايي که سالهاست                    در پرده هاي تيره ي نيرنگ مانده ايد.







(34)


از پاي تا سر حس بي پايانم انگار                                    شعر بلند طرز اصفاهانم انگار

بوي گل از پيراهن سبزم مي آيد                                     شور بهاران است در دامانم انگار

از تازگي پر کرده ام روح فضا را                                         ابري نمي بينم ولي بارانم انگار

حس مي کنم آنسوي آبي ها کسي هست                     از چشم هاي آسمان مي خوانم انگار

سرسبز شد دنيا مگر باران مي آيد                                   نه - مثل شب هاي دگر گريانم انگار

اي غم چه خوشحالي من و تو جور هستيم                       در پيش تو اين بار را مي مانم انگار









(35)



اي آسمان -در قاب چشمانت مصور                                       آبي ترين لحظه هايم با تو شد سر

رفتي و ردي از تو در پائيز من نيست                                       جز بر گهاي زرد اندوهي مکرر

حالا به يادت مي کشم هر روز و هر شب                                دست نگاه انتظار خويش بر در

هر شب سحر را مي کند دنبال چشمم                                   در انتظار صبح فردا هاي بهتر

اي بخت روشن - باز  تاريک است راهم                                     با من بيا - با من بيا يک بار ديگر

يک چند شيرين کن دهان آرزو  را                                             ا فسانه هاي تلخ را بگذار وبگذر

اينک که ردي از حضور ابر ها نيست                                        اي اشتياق ديدن او پر در آور

پرواز کن تا آسمان عشق آ بي ست                                        تنگ است چشم ابر فرصت اي کبو تر






(36)

در آسمان بخت دميدن ستاره ام                                       در ذهن شب نو يد پگاهي دو باره ام

ابهام من کليد در گنج معني است                                   اشعار بيدلم که پر از استعاره ام

هرسو که دل اراده کند مي برد مرا                                   روشن نشد به من که در اينجا چه کاره ام

آنقدر نازکم که نيازي به سنگ نيست                               آن شيشه ام که منتظر يک اشاره ام

ما نند اين غزل که به شوق تو گفته ام                              از بوي گل پر است گريبان پاره ام

امشب نو يد وصل تو را بخت مي دهد                               خورشيد را نشانده به دامان ستاره ام








(37)

شور بهار دارم اگر چه خزاني ام                                 سبز است باور نفس زندگاني ام

انديشه ي جداي مان غير ممکن است                       دنبال خو يش تا همه جا مي کشاني ام

امکان ندارد اينکه بيابد کسي مرا                                 عنقاي قاف گم شده ي بي نشاني ام

حسرت چراغ عمر مرا زود مي کشد                             تا در هواي زندگي جاوداني ام

بايد چگونه شکر گزارم که بزم را                                 مانند شمع لايق پرتو فشاني ام

اندوه را رفيق شدن مردن من است                             تا زنده ام چراغ ره شادماني ام

اي دل به پير عشق بيا اعتماد کن                              عمر ابد ببخش به حس جواني ام

اينک در آسمان توام گر چه تا غروب                             در دامن سياه زمين مي نشاني ام

طرز مرا به سوي دگر مي کشند گاه                           با اينکه عاشق روش اصفهاني ام

چون موج رفت و آمد من از زمان تهي ست                      روزي هزار بار گر از خود براني ام








(38 )


ا ميد ديدن خورشيد ديگري دارم                                     بگو به صبح که من هم مسافري دارم

هميشه  پست سرم چشم هاي  دريا هست                      از آن که در صدف سينه گوهري دارم

بيا که منزل خورشيد سازي اينجا را                                       اگر چه کلبه سرد و محقري دارم

خيال آينه ها  راملال   از من نيست                                            ميان سينه دل عشق پروري دارم

بگو به محضر خورشيد اين چه تقسيم است                           ز نور  عشق چرا سهم کمتري دارم

هر آنچه گريه کنند ابرها به حال من است                                ز بسکه زند گي گر يه آوري دارم

شکست بال مرا سنگ - باز خوشحالم                                    اميد مي بردم - بال ديگري دارم.





                                                                               (39)

ز چشم لطف تو- همواره دور می مانم                         دلیل این همه آزار را نمی دانم

                   به یک اشاره شود اشکهای من جاری                           خیال شیشه تر از ابر های بارانم

                      امید یافتن من همیشه ممکن نیست                       نسیم گمشده در غفلت بیابانم

                      هنوز با گل نرگس که می شوم تنها                         به یاد چشم قشنگت ترانه می خوانم

                        تنور سرد نمازم به درد کس نخورد                             که بوی کفر می آید ز    نان ایمانم

                        دلم ز جایگه عشق پا برون نگذاشت                           در انتظار تو آمد به لب اگر جانم

                   چو کودکم که خدا هست و کو دکی هایم                      اگر چه در نظر اهل خانه شیطانم.








  (40)               


پيشم بمان بمان به تو اصرار مي کنم                              اين را هزار مرتبه تکرار  مي کنم

يک شب اگر دو باره بيايي به خواب من                           يک شهر را به شوق تو بيدار مي کنم

هر روز تا طبيب بماني براي من                                      خود را به درد تازه گرفتار مي کنم

از چشم سنگ دور که در خلوت سکوت                           دارم به روي ذهن - غزل بار  مي کنم

در دوره اي که ذوق خريدار مرده است                              کالاي عشق راهي بازار مي کنم

يک روي خود بنمايي اگر به من                                        خورشيد و ماه را دگر انکار مي کنم

دارم تمام عمر به لب روز ه ي سکوت                               گاهي به ذکر نام تو افطار مي کنم

مي خواهم اينکه باز بماني کنار من                                 اين بار بيشتر به تو اصرار مي کنم







(41)


بهانه دار تر از ابر نو بهارانيم                                         به يک اشاره ي بي اختيار گريانيم

چقدر قهر وشکايت- چقدر گريه و آه                              بيا که خنده به لبهاي شوق بنشانيم

اگر به ليلي ومجنون نمي خوريم-چرا                           هميشه دربدر دامن  بيابانيم

چقدر گريه ي بي اختيار بايد ريخت                                دگر بس است مگر ابرهاي بارانيم

مگر چه چيز زمرغان عشق کم داريم                            چرا ترانه ي سبز وفا نمي خوانيم

به شهر مي رسد اين راه -عاقبت يک روز                      کنار جاده ي عشق و اميد مي مانيم

شبيه مشق شب اوليم و بابا آب                                   چقدر ساده و چه زود فهم وآسانيم

چرا به گنج محبت نهي رسيم-چرا؟                                مگر نه اينکه من و تو هميشه ويرانيم

بيا نسيم شو يم و زلطف برخيزيم                                   هزار غنچه ي اين باغ را بخندانيم

اگر که قصه ي آغاز ما پر از تلخي ست                             در اين غزل تو ومن شاه بيت پايا نيم






(42)


بيا به دشت وفا عاشقانه خانه کنيم                                    تمام وسعت آن را پر از ترانه کنيم

کنون که چشمه ي احساسمان پر از آب است                     خيال کشت ببنديم وفکر دانه کنيم

دوباره آشتي و قهر را بياميزيم                                            هواي بازي شيرين کودکانه کنيم

به قصد آنکه لب غنچه را بخندانيم                                        شبيه ابر شده گريه را بهانه کنيم

بهار ديگري از عشق دست و پا سازيم                                 درختها همه خشکند پر جوانه کنيم

نسيم گشته و همراه صبح برخيزيم                                      دوباره زلف پريشان بيد شانه کنيم

سخن ز عشق بگو ئيم وعشق تنها عشق                             تمام ظرفيت ساز را ترانه کنيم

خيال زرد شدن را کنار بگذاريم                                                 کنار باور سبز اميد خانه کنيم.

















(43)


اي در زمين باور سبز من آسمان                                         اي ماه در حضور تو کم از ستارگان

حجم زمين به تنگي دخمه ست پيش من                            دارم هواي خانه گرفتن در آسمان

بگذار رنگ آمد نت جلو ه اي کند                                         دارد تمام مي شود انگار داستان

از دفترم دو باره بدون تو رفته است                                     اميد زندگي ز غزل هاي نيمه جان

تاخير  در ظهور بهارت ز ياد شد                                            بايد چقدر طو ل کشد موسم خزان

ديوان سوگنامه ي پائيز را ببند                                            شعر قشنگ ديگري از زندگي بخوان

مگذار خار با دل تو آشنا شود                                              در اين زمين مرده ي غمگين گلي نشان

يک آسمان هواي پريدن مرا بس است                                پرواز  تا هميشه از آن پرندگان .     








(44)


ايقدر روي حس غرور خودت نمان                                  اين بار- نامه اي که فرستاده ام بخوان

اين نامه در هواي تو پرواز کرده است                             مثل کبوتري که رود سوي آسمان

خون-هزار نامه ي من - خواب مي کند                            بر بستر طراوت آن دست مهربان

گريانم از هواي تو اي ماه - نامه ام                                 قايق درست کرده براي ستار گان

اي شوق  - نا اميد مشو از حضور او                                   در گنج گنج خانه گل آرزو نشان

گل مي کند تمام درختان سيب- باز                                 در فصل سرد عشق کند گر سراغمان

تا کي بهار را بگذاريم منتظر                                            بگذار تا تمام شود قصه ي خزان

اين روزها تمام دلم سهم عشق توست                          غير از تو نيست پاي کس ديگري ميان

در آن ميانه جاي حضور دروغ نيست                                 وقتي که چشم - حرف کسي را کند بيان

در چشم هاي نامه ي من رنگ دوستي ست                    بوي بهار مي وزد از پاره هاي آن.







(45)

اي عشق از تمام وجودم عبور کن                                قلب مرا محل طلوع حضور کن

دار و ندار خانه ي ما رهن تيرگي ست                            دل را دوباره محفل نور وسرور کن

 اي ماه من در آي که ديگر مجال نيست                         شبهاي سوت وکور مرا غرق نور کن

نور صفا به جنگل و دريا نمانده است                              خورشيد من زکوه برآي وظهور کن

تنها سخن ز عشق بياور ز عشق- عشق                      اين قصه را هميشه برايم مرور کن

بگذار بشکند دل من بي خيال باش                               اين شيشه را حواله به سنگ غرور کن

خورشيد تا هميشه ي دنيا از آن توست                         يک دم فقط به ذهن محبت خطور کن

اي عشق ما به شوق تو پا پيش مينهيم                       هر چيز لازم است در اين راه جور کن

با  خود صفا وعشق بياور - بهار من                               حتما از اين مسير خزاني عبور کن. 







(46)
عطر تو را نسيم- گر آرد براي من                               تعبير مي شود همه ي خوابهاي من

بيچاره بخت بد به کدامين گناه خود                             يک عمر مي دود همه جا - پا به پاي من

درعمر بند گي م خدا را ند يده ام                             اما چه خوب بود تو بودي خداي من

حتما دليل کفر مرا فهم مي کند                               امروز اگر خداي نشيند به جاي من

عالم ز توست روشني اش- آفتا ب کن                       خورشيد را چه شکوه از اين ادعاي من

حتي زمين براي حضور تو کوچک است                      اي آسمان چه کار تو را با سراي من

مجنون و من فقط به زمان فرق مي کنيم                  حتما شنيده اند همه ما جراي من.

 







(47)


بر آن دخيل بوسه ببندم قشنگ من                      افتد اگر که زلف تو روزي به چنگ من

رفتي و روي پشت سر خود نمي کني                  هرگز نمي شود دلت انگار تنگ من

روزش سياه کردي و رو خود نياوري                        خورشيد ميکند گله از تو قشنگ من

شرح وفا هميشه از اهل وفا بپرس                       بشنو حديث عشق از آهنگ چنگ من

تا آنکه ديده دانه ي خال لب تو را                            مرغي شده پريده ز رخسار- رنگ من

از کوه قاف- کوي تو شد دور دست تر                      راه دراز را چه کند- پاي لنگ من

جان خواستي؟ سکوت دليل رضايت است               بر راه مرگ مانده نگاه درنگ من

تا سايه ي غبار تو بر آن نشسته است                        کو بند شيشه ها همه خو د را به سنگ من







(48)


چرا نيامده بر جا ده ها  نظر داري

                                                            مگر دوباره از اينجا سر سفر داري

پرنده نيستي ، اما  چو کوچ  می آید                             

                                                           به  قدر  قدمت  پرواز  بال و پر داري

چرا گرفته اي ، اي دل چه پيش آمده است

                                                             چقدر  زمزمه هاي  مرا  ببر  داري

تمام هستي من دود شد بگو اي عشق

                                                            چقدر رابطه با آتش و شرر داري؟        

درخت فاصله هر ميوه اي دهد تلخ است                                      

                                                         کجايي اي  که  سر و کار با تبر داري 

تو را به حرمت خوبي نگاه داري اي شب                                             

                                                                تو از تمام  بديهاي من  خبر داري

از آب شعله اگر خيزد از تو ممکن نيست

                                                            خيال  مي کني  اي  آه  من  شرر داري

بيا و حفظ کن اي چشمهاي آبي رنگ

                                                              ميا نه اي که به دريا چه ي  خزر داري 

کدام غنچه مگر باز مي شود اي  ابر

                                                               که  اينقدر هوس چشمهاي  تر داري

 تمام غربت شب را ز ياد خواهم برد

                                                                    اگر بيايي واين انتظار  بر داري







(49)


نگاه هاي تو سرد است باز انگاري                    مگر دوباره خيال جدا شدن    داري

 ميان آتش و آب آشتي ميسر نيست                 مرا به دست غم  خود مباد  بسپاري

 چه کرده ام که ز خار جدا يت هر دم                 کنار ديده ي من باغ اشک  مي  کاري

 تو را به تازه ترين شيوه عشق مي خواند         گذشته  دوره ي اين  لفظ ها ي تکراري

 گل اميد  من  از  سوز  تشنگي  پژمرد                به ابر عشق بگو از چه رو نمي باري؟

 وفا نمانده و گر  نه  ز  مردن  يک  گل                هزار چشمه ي احساس مي شود جاري       

عزاي  مردن  اوقات  رفته  را  دارند                      سکوت  مبهم  اين  قا بهاي ديواري








(50)

در جاده ها ، چشمم نمي بيند غباري

                                      نه اسب مي بينم درآن جا ، نه سواري

در خانه ي ما پاي تاريکي شکسته است

                                            خورشيد با اين جا ندارد ، هيچ کاري

پژمرد يک برگ از گل عمر من و تو

                                          از راه ، هر باري که مي آمد بهاري

حتما به سر دارد خيال خرمن ما

                                     هر جا که آتش ، مي کند بر پا شراري

در ريشه هاتان خون غيرت نيست انگار

                                           اي نخل ها از چه نمي آريد باري

دنيا نداد از صد گلشن يک گل به دستم

                                          از چشم من خواهد ، اگر گم کرد خاري

از صبح مي گويم ، سر منصور دارم

                                          اي شب پرستان دست و پا سازيد داري

از قصه ي مجنون و خويشم ياد آمد

                                        هر جا که ديدم رهنورد بي قراري

از پيش عطر گل فضا را مي نوازد

                                    حتما از اين جا مي کند روزي گذاري





پاپان

























‍ 









+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 17:52  توسط کاشان . ش  | 

فراخوان هشتمین کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی وهمایش سراسری همسفر با پاییز کاشان



انجمن ادبی کلیم کاشانی از بین هنر جویان علاقمند به شعر ( خوا هرا ن - برادران )

در کاشان عضو می پذیرد علاقمندان با این شماره 09132639715 - علیرضا شیدا

تماس بگیرند.



/ گلها مسافران مسیری دو روزه اند/ غزل سروده های علیرضا شیدا را در اینجا مطالعه کنید.

در پیوند ها وارد شده گلها مسافران....... بزنید وکتاب را مطالعه کنید.

+نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد1391ساعت0:40توسط علیرضا شیدا | نظر بدهید
گلها مسافران مسیری دو دوزه اند


ع

علیرضا شیدا در اول فروردین سال1341 در کاشان متولد و در 20 سالگی وارد انجمن ادبی


صباشد پس از 13 سال در نهم اردیبهشت 1374 با شاعر زنده یاد محمد وارسته کاشانی


انجمن ادبی کلیم کاشانی را بنیان گذاشت تا کنون 20 اثر از شیدا منتشر شده است


کتابهای عروس مهتاب،دخترآفتاب، کلچینی از غزلیات کلیم کاشانی، یادنامه ی صبا


، پرواز کن تا آسمان عشق آبی ست و... از جمله کارهای اوست                            











گل‌ها مسافران
مسيري دو روزه‌اند

(مجموعه شعر)




عليرضا شيدا























گل‌ها مسافران مسيري دو روزه‌اند
عليرضا شيدا









 ©حقوق چاپ و نشر محفوظ است

نشر دعوت؛ تهران 88334094  همراه: 09371180504
www.davatpub.com  Email: info@davatpub.com   
مجموعه ی گلها مسافران مسیری دو روز ه اند یکی دیگر از

مجموعه غزلهای علیرضا شیدا است که در این وبلاگ

میتوانید این مجموعه را مطالعه کنید.












(1)

يک بيستون غبار نشسته‌ست بر تنم
دارم به شوق ديدن تو کوه مي‌کنم
راز شکست دادن من از تو دور نيست
با اين‌که من به محکمي کوه آهنم
از شيشه ساخته‌اند مرا احتياط کن
با سنگ بي‌وفايي تو زود نشکنم
شد کهنه هر غزل که سرودم براي تو
دارم به کار تازه‌تري دست مي‌زنم
با اين‌که روزگار به دنبال جنگ نيست
زخم هزار حادثه مانده ست بر تنم








(2)

باز از پنجره آيد اگر از در برود
از دلم عشق،محال است که ديگر برود
گر تو از غنچه‌گي خويش درآيي روزي
آبروي همه گل‌هاي معطر برود
تا سحر قصه‌ي خورشيد، شود زمزمه‌اش
هر که با حال و هواي تو به بستر برود
نه به پروانه کند رحمْ سرانجام نه شمع
واي از حوصله‌ي عشق اگر سر برود
همه با خواهش پرواز اگر قهر کنند
آسمان مي‌رود آن‌جا که کبوتر برود






(3)

تا زنده‌ام کند نفس حرف‌هاي تو
بگذار بشنوم ضربان صداي تو
اي صاحب صميمي آن چشم‌هاي سبز
در چشم باغ سبز شده ردّ پاي تو
ديگر چه حرف مانده که مطرح کند بهار
وقتي که وا شوند گل حرف‌هاي تو
هر جا نگاه‌ها همه با هم غريبه‌اند
احساس مي‌کنم شده‌اند آشناي تو
پرواز مي‌کنند تمام پرندگان
آن‌جا که آشيانه بسازد هواي تو
دارند سينه‌ها همه شوق هدف شدن
تا راهي سفر شده تير بلاي تو
روزي به اشتباه سراغ مرا بگير
چشم اميد دوخته‌ام بر خطاي تو
محشر به پا کن و همه را بي‌خيال کن
بگذار تا بهشت بيفتد به پاي تو






(4)

برق نگاهت آتش بسيار دارد
انگار چشمان تو با من کار دارد
آوازهاي زخمي‌اش را مرهمي نيست
مردي که دستي آشنا با تار دارد
آتش که در گوشش صداي پاي آب است
حتي عصايش دست بر ديوار دارد
ديگر نيايد هيچ کاري از غرورم
اشکم براي آمدن اصرار دارد
بايد گذارد پاي آتش را به چشمش
باغي که جاي گل به دامن خار دارد
بر روي دوش هم خريداران سوارند
اين روزها نامردمي بازار دارد
خورشيد هم ازعاشقان توست انگار
با عشق،آتشْ الفت بسيار دارد
وقتي که نبض روشنايي را گرفتم
ديدم که قلبي خسته و بيمار دارد









(5)

صبح است حاصل شبِ چشم‌انتظاري‌ام
خورشيدِ خنده‌هاي توامّيدواري ام
خنجر هميشه پشت سرم راه مي‌رود
دلواپس تهاجم يک زخم کاري‌ام
در سايه‌ي گناه شده روز من سياه
باور مکن که لايق شب‌زنده‌داري‌ام
اي اشک تا هميشه مرا با خودت ببر
مانند موج،تشنه‌ي دريا سواري‌ام
توزخم مي‌خوري که به من زندگي دهي
مثل درخت هستي و من يادگاري‌ام
اي چشم با تهاجم تنهايي‌ام بساز
من از تمام مردم دنيا فراري‌ام
گوش قفس پُر است از آواز وا شدن
حالا که سنگ خورده به بال قناري‌ام









(6)

پرنده‌ها که به پرواز رو نشان دادند
هزار گونه قشنگي به آسمان دادند
ز بي‌حضوري تو قلب من ضعيف شده‌ست
پيام آمدنت را چه ناگهان دادند
هميشه طاعتم از انضباط بيرون بود
به من طبيعت بي‌نظمي شبان دادند
براي آن‌که به نزديک آسمان باشد
پرنده را به سر سرو آشيان دادند
نداشت سيب که بر پاي عابران ريزد
درخت را همه‌ي دست‌ها تکان دادند
قبولِ عشق، من و تو شديم، تنها ما
تمام مردم اين شهر امتحان دادند









(7)

اگر چه رفتي و چشمان شوقْ گريان است
هنوز عطر تو در باور خيابان است
صداي پاي تو که قاصد بهاراني
هميشه در نفس خواب باغ پنهان است
مرا جداي تو خواهد اگر کسي بيند
بگو نگاه کند بر تني که بي‌جان است
دوباره تازگي باغ را برانگيزد
طراوتي که ميان کلام باران است
شب است و شوق،سراغ از چراغ مي‌گيرد
نگاه‌ها همه چشم‌انتظار مهمان است
دعاي نيمه شب سبز باز باران را
خدا قبول کُند از لبي که عطشان است
دلم به زلف تو مي‌خواهد آشيانه کند
کبوتري که در اين شهر نابسامان است













(8)

وقتي که عشق دست مرا در حنا گذاشت
لبخند بر لبان تو آرام پا گذاشت
کم کم غروب بر سر را ه زمين نشست
خورشيد را به خواب سپرد و تو را گذاشت
ديگر به خود غرور خيابان گرفته‌اند
زآن شب که پا به بيکسي کوچه‌ها گذاشت
دنيا هواي نازکي شيشه را نداشت
در قلب سختِ سنگ به دستان جفا گذاشت
اسم تو در سپيده‌ي آغاز، عشق بود
آدم رسيد و ديگرِ نامت خدا گذاشت





(9)

درياي پر غرورِ ستمْ استوار من
داري هواي دور شد ن از کنار من
شب از کمين زندگي‌ام پس نمي‌رود
تاريکي است راهزن روزگار من
تا لحظه‌ي حضور تو دنبال مي‌کند
ردّ هزار حادثه را انتظار من
بر هر چه برگ زرد که ديدم نوشته بود
از مرگِ تلخ و زودْ وقوع بهار من
آتش به جان عاشقي‌ام پا نمي‌گذاشت
کاري اگر نداشت نگاهت به کار من
در باورم حضور تو يک لحظه سبز شد
افتاد در بهشت تخيل گذار من
طوفان سهمگين به تفاهم نمي‌رسد
با شاخه‌ي شکسته‌ي بي‌برگ و بار من
مثل هميشه جاي حضور تو خالي است
در متن اين حکايت اندوهبار من






(10)

بر پلک صبح سايه‌اي از شب کشيده‌اند
خورشيد را گذاشته، ماه آفريده‌اند
از امر و نهي عشوه‌گران رنج مي‌بريم
پندار مي‌کنند که ما را خريده‌اند
چشمانشان کدام سبد را گرفته است
اين سيب‌هاي سرخ که تازه رسيده‌اند
تعبيرهاي تازه، زميني نبوده‌اند
از آسمان به بام تخيّل پريده‌اند
دنبال گل نباش که از شاخه‌هاي باغ
پيش از من و تو هر چه که بوده‌ست چيده‌اند
احساس‌هاي گم شده در استعاره‌ها
تا پشت قصرهاي تخيل دويده‌اند
ديگر کليد نيست بگو هر چه خواستي
قفل زبان دلهره‌ها را کشيده‌اند
دارد زمان به سوي جلو پيش مي‌رود
آواز مرگ ثانيه‌ها را شنيده‌اند









(11)

امشب اگر قدم بگذاري به چشم خواب
وا مي‌شود به کلبه‌ي شب پاي آفتاب
دست مرا به دست دو آشوبگر مده
يا جاي چشم‌هاي تو اين‌جاست يا شراب
خورشيد اگر نرفت بگو هر چه خواستي
منّت بر آسمان بگذار و در آن بتاب
ريزد چه خاک ،آتش بيچاره بر سرش
در زير گام‌هاي غرور آفرين آب
يک اتفاق نحس که رخ داده پيش از اين
از سيل حرف مي‌زند اين خانه‌ي خراب
اي حسِ ناشناس که ناکام در مني
خود را در اين شلوغي دلواپسي بياب
شب گريه‌هاي خواهش خود را تمام کن
بر روي خنده‌هاي گل آرزو بخواب













(12)

بيا و در غزل تازه‌هاي من گل کن
سروده‌هاي مرا باغي از تخيل کن
هزار غنچه‌ي تصوير پشت پنهاني است
نسيم را ببر آن‌جا تمام را گُل کن
تو را بهار خوش‌آهنگ، چشم بر راه است
صداي خش خش پاييز را تحمّل کن
بيا و تلخ مکن کام آرزوها را
بخند و از عسل لحظه‌ها تناول کن
هواي همسفري با بهار اگر داري
بساط زندگي‌ات را پُر از تعادل کن













(12)

در آسمان از چه گرفته ماه جايت
جايي که مي‌بايد بيفتد روي پايت
پا پيش نه، دلواپسم، آسوده‌ام کُن
دست از سر من بر نمي‌دارد هوايت
با هيچ گوشي نيست آوازت غريبه
پيش از زمان‌ها بوده انگاري صدايت
گل، ماه، هر چيزي که مي‌گويي هماني
هستي همان که مي‌نمايد ادّعايت
دارم مي‌افتم پس تکلّم کن برايم
بگذار دستم را بگيرد حرف‌هايت






(13)

آنان که با غم تو مدارا نمي‌کنند
آيينه‌اي که گم شده پيدا نمي‌کنند
قطع اميد کرده ‌دلم از کليدها
يک قفل را براي کسي وا نمي‌کنند
چشمان من به حرمت رويت ،بهشت را
در عالم ظهورْْ تماشا نمي‌کنند
گر آب زندگي بفروشند رايگان
آنان که قانع‌اند تمنا نمي‌کنند
از عشق گفته‌ايم به درمان‌ گران شهر
دردي که کهنه است ،مداوا نمي‌کنند
با قطره‌اي رفاقتشان پايدار نيست
چشمان من نگاه به دريا نمي‌کُنند
پابند شرم باش که يوسف نژاد ها
حتي نگاه سوي زليخا نمي‌کنند
گر اتهام قتل به چشمان او زنند
مي‌ايستند محکم و حاشا نمي‌کنند









(14)

امشب گرفته‌ام سر راه بهانه را
آورده‌ام به خانه‌ام اشک شبانه را
پيراهن قرار، به تن پاره مي‌کند
دارد بهار مي‌برد از راه دانه را
دريا در انتظار، ولي اشک‌هاي من
گم کرده‌اند راه رسيد ن به خانه را
گم کرده گل دوباره خود و بي‌قرار عشق
روشن به باغ کرده چراغ ترانه را
خون از دلم نمي‌چکد ،آخر چقدر صبر
گم کرده تير حادثه شايد نشانه را
عطر بهار مي‌چکد از واژه واژه‌اش
شعري که مي‌کشد نفس عاشقانه را
اي زاغ شوم،آه کشد باغبان، مساز
طوفان خراب مي‌کند اين آشيانه را
 








(15)

ثانيه‌ ثانيه آبستن يک اعجاز است
پشت، هر لحظه‌ي اين عالم هستي راز است
بستگي‌ها، گل اعجاز شکفتن دارند
خانه‌ي غنچه شبي بسته و صبحي باز است
هيچ راهي به سرانجام نمي‌پيوندد
پاي هر خاتمه‌اي باز به يک آغاز است
بودني را، قلم سايه به تصوير کشيد
هر مجازي که کند جلوه حقيقت‌ساز است
مي‌بري پيش، به رفتن اگر اصرار كني
سيل هر راه که در پيش بگيرد باز است
ادب کم‌سخني ،بسته لب اشياء را
ور نه در سنگ هم ،آمادگي آواز است
آسمان چشم به راه من و تو مي‌ماند
زندگاني قفس و مرد ن ما پرواز است













(16)

داري دوباره مي‌روي و دور مي‌شوي
چيزي شبيه وصله‌ي ناجور مي‌شوي
من دشمن تو نيستم اي چشم گوش کُن
با اشک اگر رفيق شوي کور مي‌شوي
گفتم ميايي و خبر از صبح مي‌د هي
در قلب شب حكايتي از نور مي شوي
با اين‌که آرزويِ عسل از تو داشتم
گاهي فقط مي‌آيي و زنبور مي‌شوي
ديگر بس است هر چه که اصرار کرده‌ام
بايد قبول كرد كه مغرور مي شوي


















(17)


پنهان کنم از چشمتان انديشه‌ام را
سنگ شما دارد خيال شيشه‌ام را
باران هواي آمد ن را برد از ياد
حس کرد تا لب‌هاي خشک ريشه‌ام را
با ياد تو حس شكستن حس خوبي ست
بر سنگ ‌کوبيدم غرور شيشه‌ام را
حس خوش پرواز را از من گرفتند
کندند تا بال و پر انديشه‌ام را
هم‌صحبتم اين روزها،غير از قفس نيست
از ياد برد م تا حريم بيشه‌ام را









(18)

دست از سرم نمي‌کشد از چه هواي تو؟
با من بگو چقدر بمانم به پاي تو؟
از گريه‌ام مپرس جوابي نمي‌د هد
باشد تمام دغدغه‌هايم براي تو
تنها منم که چوب بدي از تو مي‌خورم
اي هر چه خوبي است همه آشناي تو
آسايشي ست در نفست، خواب مي‌کند
هر شب فرشته‌هاي خدا را صداي تو
گم مي‌کند به شوق چنين آفريد ه‌اي
در پهنه‌ي غرور، خودش را خداي تو
دنبال مي‌کنند تماميِ درد ها
سيبي که خورده است به دست شفاي تو
در باور طراوت گل‌ها نوشته‌اند
دارد بهشتْ آرزوي پاگشاي تو






(19)

تا آشنا به خاک مسير تو آب شد
تغييرِ حالْ شکل گرفت و گلاب شد
سيلاب سر به دامن دريا نهاد وگفت
خوشبختي از کسي ست که خانه خراب شد
چشمم نديد لذت شب‌هاي عيش را
همراه روز رفته و تسليم خواب شد
آب است جاي آتش و گُل در مقام خار
زيبايي حضور تو يک انقلاب شد
خاموش کرد، روشني عمر را شرار
بيچاره آن کسي که دچار شتاب شد
ديشب تو آمدي و بدون حضور صبح
بيدار شد تمام جهان، آفتاب شد
از فتنه‌هاي آتش چشمان مست تو
انگورهاي کال درختان شراب شد
ديدند قصه، قصه‌ي مجنون و ليلي است
حالا که سرگذشت من و تو کتاب شد




(20)

آن روزِ سرد و ساکت و نزديک انتها
من بودم و تو بودي و مرگ دقيقه‌ها
پاي اميدْ نيروي برخاستن نداشت
چيزي نمانده بود به پايانِ ماجرا
آن ماجراي خوب که در صبح يک بهار
آورد عشق را به خزان خانه‌‌هاي ما
از عشق گفتم و نفسم تازگي گرفت
با عطر در طلوع غريبي شد آشنا
يادش به خير، کاش قدم پيش مي‌گذاشت
مي‌آمد از بهار مسير گذشته‌ها
مي‌خواست از غروب به اصرار و التماس
از راه ما کنار کشد پاي خويش را
مثل هميشه دير به فکرم رسيده‌اند
اين جمله‌هاي تنگ مجال شکسته پا
اما گذشت آن‌چه که بايد نمي‌گذشت
ديگر چه فايده، که بگويم بيا بيا


(21)

صداي عشق تو تا اوج آسمان‌ها رفت
گشود بال و پر و هر چه خواست بالا رفت
دو موج ابروي تو خواب را پريشان کرد
ز چشم‌هاي من آب هزار دريا رفت
مسير کعبه‌ي مجنون گذشت از آن صحرا
که عشقْ قافله سالار بود و ليلا رفت
به چشم غفلت ما خواب ماند، بيداري
شکوه صبح نديديم و روز از اين‌جا رفت
نگاهِ دشمن ما نور لطف و سازش داشت
نيامديم به خود ،فرصت مدارا رفت
بهشتِ عيش نشانش نداد روي خوشي
فريب خورد هر آنكس سراغ دنيا رفت
نشانيِ سرش از سرزنش سئوال کُنيد
کسي که در سفرِ عاشقانه با پا رفت
به زندگي نرسيدم چنان‌که مي‌بايد
که عمر من همه در مرگ آرزوها رفت
به وعده‌هاي محال تو، رنگ باور داد
قرار از دلِ بي اطلاعِ فردا رفت
کمان به کور سپرد ن ،نتيجه‌اش اين شد
که تير حادثه ،در چشم‌هاي بينا رفت




(22)

جايي که نفس مي‌شکند آينه‌ها را
با سنگ بگيرند سراغ دل ما را
عشق از دل من بار سفر بست پري‌روز
گم کرده‌ام انگار، دو روزيست خدا را
با فيضِ اثر رابطه‌اش تيره و تار است
بسته‌ست رياکاريِ ما بال دعا را
درد است که در دغدغه‌ي گم شد ن خود
بايد که به مقصد ببرم راهنما را
جمع است دل از خضر ،که شيريني اگر داشت
مي‌داد بنوشند همه آب بقا را
ما تشنه‌ي ديدار و تو در خواب مي‌آيي
در تشنگي ما چه اثر آب‌نما را
حالا که هدف گم شده، در سينه‌ي من آي
اي تير مگر برده‌اي از ياد خطا را
اي عشق به درد تو دوايي ننوشتند
خوانديم به دقت همه قانون شفا را
تا کُند رود ساعت کوتاهِ حضورت
با سنگ ببندم قدم ثانيه‌ها را





(23)

من از ليلا پرستي هرچه ميخواهي خبر دارم
بيابان در بيابان شور مجنوني به سر دارم
نيابد رونقي بازار شيرين کاري‌ام هرگز
که مردم زهر مي‌خواهند و من با خود شکر دارم
در اين بي‌آبي جنگل حضورم مرگ باران است
درختان تشنه و در دست تنها من تبر دارم
از آتش کرده دعوت آسمان در خانه‌ي آبي
کسي چون آه را امشب مهياي سفر دارم
جهان دردمندي عدل را با من رعايت کرد
که من از سهم درد خود هميشه بيشتر دارم
هميشه مصلحت با عشق خواهم كرد تنها عشق
اگر من در تمام زندگي يک گام بردارم
من و او جمع اضداديم و جمع ما ميسر نيست
که دنياي خوشي از پنبه هست و من شرر دارم

به جادوي سياه شب اگر رنگي نمي‌بازم
نگاه آرزومندي به اعجاز سحر دارم






(24)

وقتي تمام شهر در تسخير زشتان است
چشمم براي غربت آيينه گريان است
جغرافياي هر کسي در عشق معلوم است
من شهري‌ام، مجنون اگر اهل بيابان است
مشکل تويي که کارها را سخت مي‌گيري
با من اگر باشي همه کار تو آسان است
اي ماه بيرون آمدن را دور کن از سر
شب در حضور گيسوان تو پريشان است
من ساده هستم که سراغ عدل مي‌گيرم
از پايه وقتي خانه‌ي انصاف ويران است
با عشق،روحم الفت ديرينه‌اي دارد
مثل مسلماني که در او انس قرآن است
اشک و چراغ از چشم من با هم يکي هستند
امشب تمام خانه‌هاي ما چراغان است
کاشان براي عمر باقي‌مانده‌ام کافي ست
هرجا حضور سبز تو باشد گلستان است






(25)

چيزي شبيه ماه، پشت ابر پنهان است؟
يا روي تو، در زير گيسوي پريشان است؟
در چشم‌هايم خار مي‌خواهم که بنشانند
وقتي که گُل از ديدن خورشيد گريان است
از چشم‌هايم اشک تا اين حد نمي‌ريزند
دريا به چشم آسمان انگار مهمان است
يک بار بستان نامه‌ام را،گر نمي‌خواني
پاسخ بده هر جا سئوالي را که آسان است
از دشتِ خودرويي مي‌آيد شعر من انگار
مثل گلي وحشي که پشت کوه پنهان است
در ذهن شعرت عاقبت گُل مي‌کند نامش
هر کس که در باغ جهان سر در گريبان است
گل‌هاي خنده بر لبش هر لحظه مي‌رويد
در چشم‌هايم قصه‌ي ابر است و باران است
تو نيستي، در باورم اصلاً نمي‌گنجد!
اعجاز امشب در اطاق خانه مهمان است









(26)

تا يک غزل از چشم سبز او سرودم
رنگ بهار آمد به پاييز وجودم
فريادْ ،لب‌هاي سکوتم را به هم ريخت
در خلوتم از بس که با ياد تو بودم
تا در تن من شعله‌هاي عشق پيچيد
آتش زده در خانمان تار و پودم
با ياد تو تا خانه‌ي مهتاب رفتم
ديشب پر و بال خيالم را گشودم
آه من و خورشيد با هم آشنايند
آتش به جان آسمان انداخت دودم
ديدم به توصيف تو شد تبديل،آخر
هر چيز و هر کس را به غير از تو ستودم
با عشق ربطي داشت در واقع غزل بود
من هر چه در هر قالب ديگر سرودم



(26)

دنيا محل جنگ ،خوشي و مصيبت است
يک دل اگر که شاد ببيني غنيمت است
بالا گرفته آتش بازار دشمني
چيزي که نيست مشتري آن محبت است
گل ورشکسته‌ايست که بي‌آبرو شده
امروز خار صاحب اقبال و شوکت است
باشد دليل مدعيان، يوسف عزيز
زنداني جهانِ مجازي حقيقت است
مصداقِ طاعت است همه کارهاي خوب
اصلاً به شکل نيست، عبادت به نيّت است
کوريْ گرفته بينش او را در اختيار
کيفيتي که چشم به راه کميّت است
معلوم شد ز قصه‌ي قارون زرپرست
ارزش به گنج نيست که در آدميّت است
هشدار، زنگ قافله‌ي ننگ و نام داد
ذلّت مسافري ست که همراه عزت است
گلزار هم به زندگيش ،آبرو نداد
تا خار آشنا به مرام اذيّت است


(27)


گرچه هزار قرن به ديدار مانده است
چشمم به ياد روي تو بيدار مانده است
کم فرصتي مجال به خوبان نمي‌دهد
از باغ رفته است گل و خار مانده است
بيرون خانه‌ام همه را مي‌دهد فريب
خانه خراب اشکم و ديوار مانده است
ويرانگر است عنصر سُست حضور او
در شهر عشق هر که به اصرار مانده است
خند د به حال ساده دل دردمند من
چشمي که در کنار تو بيمار مانده است
از عشق، رنج‌هاي فراوان کشيده‌ايم
کم گفته‌ايم قصه و بسيار مانده است
مغرور را به لذّت آزادگي چه کار
در دامي از غرور گرفتار مانده است
در رفتن و نرفتن آن امتياز نيست
پايي که در مسير تو از کار مانده است
کالاي ما ز کثرت فقدان مشتري
بر روي دستِ کاسب بازار مانده است
روز و شبي‌ست، زندگي کم مجال ما
بايد حساب کرد ،چه مقدار مانده است
دارد زمان، مخالف من پيش مي‌رود
روزم گذشته است و شب تار مانده است



(28)




ببين جسارت امواج بي‌سر و پا را
گرفته‌اند به بازي غرور دريا را
خراب کُن به سر آرزو هر آن‌چه که هست
به دست سيل بده خانه‌ي تمنا را
چراغي از دل امشب ،نويد آورده
نگاه منتظر ،چشم‌هاي فردا را
اگر هوايي بالي، دل از زمين بردار
گشوده‌اند به روي تو آسمان‌ها را
هنوز مهلت تکرار هست، مجنون باش
هزار بار جهان آفريده ليلا را
تو با چراغ حسادت به هيچ جا نرسي
فقط سياه کني چشمِ ‌روشني‌ها را
عروج کرد ولي تلخ مي‌کند خورشيد
شرابِ لذّت تنهايي مسيحا را

(29)

آن روزها که هيچ به غير از خدا نبود
حرف از حضور آدم و حوا و ما نبود
دريا و کوه و جنگل و صحرا غرور داشت
شهري نبود و صحبتي از روستا نبود
از جن و ديو، قصه نمي‌ساخت هيچ کس
حرف از فرشته و پريِ آب‌ها نبود
حرمت نمي‌شکست کس از سبزپوش‌ها
نام تبر براي درخت آشنا نبود
هرگز زمين، بکارت خود را نمي‌فروخت
حتي گمان لفظِ تجاوز روا نبود
تحريک در برآمدگي‌هاي موج بود
در آب جز سپيدي بي‌انتها نبود
دريا هميشه پيرهنش باز باز بود
ترس از نگاه‌هاي هوس‌بازها نبود
مي‌گفتم از قشنگيِ آن روزگارها
با يک مخاطب از سفرِ بود تا نبود
از من شنيد خوب، سپس يک سوال کرد
با اين‌که جز سکوت، جوابي مرا نبود
اينها همه درست، نگفتي براي من
آن‌جا براي عشق بها بود يا نبود؟





(30)

در آسمانِ خاطره‌هايم حضور داشت
ماهي که چشم آبي و گيسوي بور داشت
او مانده است و چند خيابانِ سوت و کور
شهري که با وجود تو شادي و شور داشت
ممنون عشق باش که از پيش تو نرفت
خورشيد احتياج به تبليغ نور داشت
با بودنت نبودن من غير ممکن است
هر جا بهار بود پرستو حضور داشت
ديوارها زبان شهادت گشوده‌اند
در کوچه‌ي تو شوقْ ،عبور و مرور داشت
هرگز هواي دوختن خوب و بد نکرد
هر کس به قدر يک سر سوزن شعور داشت
ماهي فرار کرد ز قلابِ طعمه‌دار
صياد کهنه‌کار به همراهْ تور داشت
اين‌جا به عاقلي نگشايند مرز را
ديوانه بود هر که جواز عبور داشت







(31)

با من اگر ز صلح بگويي قشنگ نيست
اهلي شدن موافق طبع پلنگ نيست
گشتند شيشه‌ها همه جا را نيافتند
دستي که آشيانه‌ي آشوب سنگ نيست
سوزد دلم به پرسش يک عمر انتظار
برق جواب تازه، به چشم درنگ نيست
بيخود نشسته‌اي هيجان جاي ديگر است
در برکه‌ي سکوت نشان نهنگ نيست
قديس، اي الهه‌ي از من هميشه دور
ديگر به وعده‌هاي تو هيچ آب و رنگ نيست
چشمان تو دعاي مرا مستجاب کرد
نفرين بر آن کسي که بگويد قشنگ نيست



(32)

تمام آينه‌ها را سياه، هجران کرد
خيالِِ روزِ مرا، روي او پريشان کرد
هواي ديد ن تو باز کار دستم داد
مرا ز بود ن روي زمين پشيمان کرد
کدام دست به خورشيد داده‌اي آمد
که ابر چشم مرا پايبند باران کرد
خيالْ، قطره‌اي از درد من به دريا داد
گرفته و نگرفته هواي طغيان کرد
هواي روي قشنگ تو را غرورم داشت
تو را ز تنگ‌ نگاهان هميشه پنهان کرد
شميم خال تو بر گندم بهشت رسيد
شنيد آد م و خود را اسير عصيان کرد
شبي که دسته گلِ يادِ تو مجسم شد
مرا به خلوت باغ بهشت مهمان کرد
نبوده‌ام که ببينم خليل و آتش را
ز راه آمد و غم را به من گلستان کرد
بهار بود که حس غروب پيدا شد
نگاه گرم تو را قاصد زمستان کرد

(33)

تا كي اسير خويش كنم، احتمال را
ديگر نمانده است ،اميدي وصال را
تندند ماه و هفته، گمانم شنيده‌اند
فرياد تنگْ‌ حوصلگي‌هاي سال را
هرگز نمي‌رسد به يقين، آزموده‌اند
جدي مگير، آمد ن احتمال را
در انتظار پاسخ دندان‌شکن مباش
صبري نمانده است نگاه سوال را
ديگر بيا که حوصله از دست داده است
تا کي به انتظارْ نشاني مجال را
بر ادّعاي جام جهان‌بين هنوز هست
بايد زد و شکست غرور سفال را
دارم خيال توبه‌ي پنهان ،ولي ببين
بي‌بند و باري عرق انفعال را
با من هنوز خواهش پرواز مانده است
حس مي‌کنم به شوق تو يک جفت بال را
با چشم‌هاي سبز تو تشبيه مي‌کنم
در اوج احترام به جنگل شمال را
حس مي‌کند درخت که وقتش رسيده است
اي رنگ سرخ، مژده بده سيب کال را

(34)

از پا نشستن من عاشق گناه نيست
عطر تو در خيالِ سرانجام راه نيست
مي‌پرسد اشک من همه شب از ستاره‌ها
از چه در آسمان خبر از عطرِ ماه نيست
برق نگاه عشق در اين روزهاي سرد
آتش اگر به جان نگذارد، نگاه نيست
کمتر بخواب معجزه‌ي چشم، ديد ن است
تا کي در اشتباه، جهانْ خوابگاه نيست
نور چراغ عقل کند گر خيال لطف
شب را اگر دوباره ببيني سياه نيست
کار دُمِ خروس خطا، قصه‌ي همه است
يک تن ز کرده‌هاي بدش عذرخواه نيست
من هستم و نبودن تو در کنار من
جز او براي عاشقي من گواه نيست
شب،از پناه امن سياهي کجا رود
انگيزه‌اي براي حضور پگاه نيست
چشمت براي کشتن من نقشه مي‌کشد
جايي که عشق امر کُند اشتباه نيست
فتواي پير عشق گرفتم، بيا بخوان
با من اگر کنار بيايي گناه نيست





(35)

بهشت مشتري سينه‌چاک روي تو هست
کنار هر نفسش انتظار بوي تو هست
بگو خراب شود هر کجا که ميکده‌ايست
شراب ناب اگر هست در سبوي تو هست
هزارْ قرنْ تو را لحظه‌هاي گم شده‌اند
هنوز ياد مرا ميل جستجوي تو هست
به رويِ روي تو قيمت چگونه بگذارم
که هفت قسم جهان قسط تار موي تو هست
به زندگي‌ّ ابد باغ دلخوشي دارد
نگاه ملتمس او به دستِ جوي تو هست
هزار مرتبه خورشيد را جواب کند
به چشمِ خانه‌ي من روشناي روي تو هست
گلِ جواني من با فسردگي قهر است
اميد آشتي از سوي آرزوي تو هست
مرا بس است همين که بدستت آوردم
بهشت مي‌رود آن‌جا که گفتگوي تو هست

(36)

در هر زمين که عطر نفس‌هات پا گذاشت
نقش بهشتِ گم شده از خود به جا گذاشت
داوود را غناي هنر اين همه نبود
بر تار صوت خويش صداي تو را گذاشت
پر پر شد ن دروغ ندارد، نسيم ديد
تا دست روي نازکي طبع ما گذاشت
تا نور را به کلبه‌ي من آورند، ماه
دست تمام پنجره‌ها را رها گذاشت
اينک در انتظار تو احساسِ گوشه‌گير
سر را به دامنِ گذر انزوا گذاشت
هر چه اراده کرد برايش ميسّر است
در عالمِ خيال، اميدي که پا گذاشت
تا کشتيِ غرورِ مرا، عشق بشکند
طوفان نوح، در نفسِ موج‌ها گذاشت
چشمم خيال را به تجسّم درآورد
از مرزِ خويش پاي تصوّر فرا گذاشت
مي‌خواست روزگار بيفروزد آتشي
در جان من شراره‌ي ياد تو را گذاشت
چشمان عشق را ،عطشِ خون گرفته بود
وقتي که دستِ فکر مرا در حنا گذاشت



(37)

شب در ميان خانه‌ي ما، ماه پا گذاشت
گلدان حوضْ را گل ياس صفا گذاشت
بگذار تا مسيرِ غزل را عوض کنم
قانون شعر دست خطا را رها گذاشت
مردي که دست حادثه‌ها را نبسته بود
اندوه آفريد و در اين راه جا گذاشت
شايد دلش به حال هدف گُر گرفته بود
تيري که پاي خويش به راه خطا گذاشت
آتش براي هيزم ايمان درست کرد
هر کس قدم به گرمي بزم ريا گذاشت
خورشيد رفت تا که يقين کرد ،دست عشق
در راه من چراغ نگاه تو را گذاشت
دارم به مرگ مي‌رسم، اندوهْ ،آتشي
در زير پاي سرعت اين روزها گذاشت
اين لاله‌ها منند و اين لکه‌هاي درد
داغ غريبه‌اي که به من آشنا گذاشت
با سنگ بشکنيد خيال مرا که عشق
اين شيشه را به پنجره‌هاي شما گذاشت





(38)

از خود نسيم، ردِّ حضور تو را گذاشت
جنگل، به بخت زرد من انگار پا گذاشت
پهلوي مرگِ باور من زندگي نشست
تأثير خضر از نفس خود به جا گذاشت
از پرتگاهِ مرگْ مرا زندگي گرفت
تا در مسير خاطره‌هايم تو را گذاشت
از عشقْ بي‌نصيب، زمانه مرا نخواست
سهمي ز سيب سرخ، برايم جدا گذاشت
اين روزها تمامِ دلم پيش عشقِ توست
دلواپسيم صحّه بر اين ادّعا گذاشت
زيبايي تو بست د کان بهشت را
سرمايه‌اي که داشت به روي تو واگذاشت
مثل کبوتران سبک‌بال مي‌پريم
تا عشق در هواي تو ما را رها گذاشت
مانند چشم او، همه‌اش سبز مانده اند
از آن زمان که گام در اين جاده‌ها گذاشت

(39)

در خانه‌اي که گامْ نسيم وفا گذاشت
هر چه بهشت داشت در آن خانه جاگذاشت
ديروز گفت:آمد نِ من هميشگي‌ست
بر روي حرف‌هاي خود امروز پا گذاشت
گل‌ها علاقه‌اي به شکفتن نداشتند
اين‌جا تظاهر آمد و لبخند را گذاشت
مست است روزگار ولي مستِ هوشيار
ميخانه را به چشمِ خمارِ تو وا گذاشت
پنداشت مي‌رود اثر نافذ نگاه
در عالم سکوت قد م تا صدا گذاشت
مي‌خواست رو به جانبِ دريا کند نيافت
باران که پا به تشنگي دشت‌ها گذاشت
درهاي خانه‌ها همه بستند خويش را
مردي ميانِ کوچه‌ي احساس پا گذاشت
دنيا ميان طايفه‌اي از غريبه‌ها
با قيد قرعه، نام مرا آشنا گذاشت
اول کسي که عزمِ سفر کرد عشق بود
در جاده‌هاي حادثه ردّي به جا گذاشت
بد کرد، خواب راحت تصويرها شکست
هر کس که دست بر دل آيينه‌ها گذاشت




(40)

ما را قطار عشق تو در راه جا گذاشت
در اضطراب جاده ي بي‌انتها گذاشت
بيماري ام به آمد نِ مرگْ چشم داشت
پا در ميان ما به چه رويي شفا گذاشت
در گوش بي‌قراري دريا نسيم خواند
حسي لطيف در نفس آب‌ها گذاشت
ماه تو در خيال شبِ هر که راه يافت
يک آسمان ستاره‌ي امّيد جا گذاشت
يک دسته ياس، صبح در آغوش داشت -تا
خورشيد روي خوابِ شبِ خسته پا گذاشت
ناداني آفريد، بلا را براي ما
تقصير را به گردنِ قهرِ خدا گذاشت
کم کرد روي رونق باغ بهشت را
از خود کسي که يک گلِ سرخ وفا گذاشت
تو آن غريبه‌اي که زبانِ رساي عشق
در يک کلام، نام تو را آشنا گذاشت
از دست شهر، روح من آخر نجات يافت
روزي که پا به سادگيِ روستا گذاشت

(41)

حال و هواي چشم تو هر جا که پا گذاشت
ازخود هزار خاطره‌ي سبز را گذاشت
خود را شبيه قصر سليمان خيال کرد
ويرانه‌اي که گام در او ادّعا گذاشت
ايمان کنار خانه‌ي کفر است خانه‌اش
شايد که هر دو را يکي اول بنا گذاشت
از چشم آشنايي‌ام انداخت خويش را
دردي که گام، داخل مرز دوا گذاشت
قلب مرا به چشمِ هدف بست روزگار
در ذهن تير،حسِّ حقيقت‌نما گذاشت
در آرزوي ديدن مقصد هميشه ماند
هر کس که گام اول خود را خطا گذاشت
در ذات خويش جوهره‌ي خبرگي نداشت
آن کس که بر متاع زمانه بها گذاشت
افتاد در محرّم و روزش سياه شد
عيدي که دست بر دل غمگين ما گذاشت
بازار شعر،گرمي ديگر به خود گرفت
از آتشي که حسِّ تو از خود به جا گذاشت
طبع قديمْ باور من نوپرست شد
روزي که پا به خانه‌ي شعر شما گذاشت







(42)

در اوج نامرادي ام امّيد پا گذاشت
غم دست و بال عاشقي ام را رها گذاشت
برخاست باز نرگس آشوب‌ساز تو
وقتي که پا به خلوت چشمت صبا گذاشت
معمارِ غمزه‌ي تو که عالم، خراب از اوست
هر جا که رفت سنگ بناي بلا گذاشت
سنگي بزرگ بر پر پرواز خويش بست
هر کس که دل به روي دلِ ادّعا گذاشت
از پاگشايي تو که ساحل نويد داد
يک حس تازه در نفس موج پا گذاشت
اي عشق،دست حسِ غريبي شبِ نخست
در قالب چراغ د ميد و تو را گذاشت
تبعيد شد به روي زمين آدم از بهشت
حرصش کلاه بر سر لطف خدا گذاشت



(43)

ما را به حال خويش نگاهت رها گذاشت
چشمان سبز عاطفه را زير پا گذاشت
بيدار شد طراوت لبخندهاي باغ
شبنم قد م به خواب خوش برگ‌ها گذاشت
شرم نگاه مسجد بيت‌الحرام گفت
کو ؟آن کسي که خشت محبت بنا گذاشت
آري زبان قصه‌ي مجنون کنايه داشت
بايد هر آن‌چه هست به راه وفا گذاشت
از او غرور تند تو طوفان نوح ساخت
وقتي قدم به خلوت باد صبا گذاشت
با راه من نداشته بيگانه هيچ کار
سنگي اگر که هست در آن آشنا گذاشت
احساس، بوي خون به مشامش رسيده است
از آن حنا که عشق تو بر دست ما گذاشت
موسيقيِ صداي تو از گوش دور ماند
روزي که روزگار بناي عزا گذاشت
حرف از مسافري‌ست که از جاده‌ها گذشت
در کوله‌بار خاطره‌ها عشق را گذاشت



(44)

پاي تو داغ شرم به بال هما گذاشت
آوازه‌ي خجستگي از خود به جا گذاشت
آرامش از حضور تو اِذ ن ظهور يافت
مرهم به زخم‌هاي تنِ با د ها گذاشت
از دستِ خشمِ شرم ،چگونه کند فرار
پايي که بار خويش به دوش عصا گذاشت
با مرد ن غرور، دل بغضشان شکست
تا آفتاب سر به سر ابرها گذاشت
شادي نشست در دل مرد م، حضور تو
غم را ميان اين همه دشمن رها گذاشت
هر شاعري که گوش به حرف غرور داد
او جاي شعر خوب ز خود ادّعا گذاشت
مسجد در ازدحام، غريبِ هميشه دين
نفرين به آن‌که خشت ريا را بنا گذاشت
پنهان نمي‌کنم سخنِ حس ِخويش را
صد بار در خيال من اين حرف پا گذاشت
گل نه،که دست ذوق خداوند در بهشت
نقاشيِ تمام نماي تو را گذاشت





(45)

تا چشم کار مي‌کند اينجا پگاه نيست
شب پیش روزهای جدایی سياه نيست
مي‌سوزد از مجاورتِ ناله‌هاي من
آتش خيال کرد ه که کمتر ز آه نيست
پاي غبار بر سر من وا شود چرا
وقتي نشاني از تو به چشمان راه نيست
يک چند با اميد سرم گرم مي‌شود
اما کلاه کاغذي اصلاً کلاه نيست
گويي فرار مي‌کند از پيش پاي من
راهي که پاي آن به لب پرتگاه نيست
روزم، از آشنايي غربت سياه شد
بر من چراغ دوستي‌ات را نگاه نيست
وقتي دروغ ورد زبان‌هاي مردم است
جز حرف راست هر چه بگويي گناه نيست
هر جا که عشق خيمه زند خانه‌ي خداست
مسجد کساد بودنش از خانقاه نيست



(46)

دوباره عشق در ابري سياه پنهان شد
اميد، خانه به باران سپرد و ويران شد
هنوز آمدنت گرد راه بر سر داشت
که رفتن تو مهياي باربندان شد
به چشم من که قد مگاه روشني‌ها بود
شبيه شب همه‌ي روزهاي کاشان شد
ز دست سِحر هم اين کار بر نمي‌آيد
که چشم‌هاي من امروز شاهد آن شد
بهار ماند و تعجب، چو ناگهان پاييز
دويد در دل ارديبهشت و آبان شد
درخت ما که گُلش سيب سرخ مي‌آورد
هنوز وا نشده گرمِ برگريزان شد
چراغِ خنده‌ي لب‌هاي عيش خوابش برد
غمت رسيد و به او دست در گريبان شد
بدون هيچ گناه آشنايي من و تو
ميان شهر غريبانه سنگ باران شد
حديثِ رفتنِ او بود شعر من اين بار
که از زبانِ رساي خيال عنوان شد


(47)

تو آمدي نه، چشم دچار خيال شد
ممکن دگر نمي‌شود آن‌چه مُحال شد
بايد به گريه چشم غزل آشنا شود
وقتي تمام عزّت حافظ به فال شد
بلوا نداشت خوردن يک سيب اين همه
سهم پدر هميشگيِ انفعال شد
پُر مي‌شود بهشت ز عطر شرابِ سيب
حالا که خاکِ حضرت آدم سفال شد
گم کرد دست و پاي خودش را جواب تا
يک دفعه روبه‌رو به هزاران سوال شد
داد آسمان، جواز پريدن، پرنده را
اينک که سنگ حادثه داراي بال شد
بايد براي غربت انگور اشک ريخت
وقتي شراب،آلت دست ملال شد
مي‌گفت عمر رفتنم از روز کمتر است
دارم ز دست روزْ شکايت که سال شد

(48)

چه زود رخت سفر بست از زمين،خورشيد
شب است يا که ز غم، رنگ و روي روز پريد
نفس کشيدنمان کار مشکلي شده است
تمام روزنه‌ها بسته راه را به اميد
هنوز در پي آتش بياري است کسي
که در محبت ما خاک مرگ را پاشيد
هزار بار به هم ريخت خواب مجنون را
شبي که ياد تو در ذهن دشت‌ها پيچيد
هنوز جاي اميد است روي چشم همه
اگر چه دست به روي سر کسي نکشيد
ز بس که شب به درازا کشيد و صبح نشد
چراغ کلبه در آغوش خستگي خوابيد
کسي که آرزوي خواب باغبان را داشت
شکست دست درختان و سيب‌ها را چيد
به پاگشايي لبخندها نبايد رفت
هنوز گرد محرّم نشسته بر سرِ عيد
براي دلخوشي خود اگر چه منتظرم
دوباره آمدنت را بخواب خواهم ديد
سحر هر آن‌چه که بايد به او بگويد گفت:
هنوز دلهره دارد از آمدن، خورشيد

(49)

مي‌آوري دوباره نويد پگاه را
روشن کند حضور تو چشمان راه را
شاهد براي مدّعيِ عشق لازم است
حالم هميشه داشته جاي گواه را
شب‌ها تويي که در دل تاريک آسمان
روشن کُني چراغ شب افروز ماه را
اي بخت بدسليقه که در بين رنگ‌ها
دستت گرفته دامن رنگ سياه را
آتش فقط به خانه‌ي من راه مي‌برد
هر بار هم بهانه کند اشتباه را
بر سينه‌ي گناه مزن دست رد،ببخش
اين مجرم شکسته دلِ عُذرخواه را
اشکم به قصد شستن او پا ميان گذاشت
مي‌خواست رو سپيد ببيند گناه را
آتش که پاي خانه‌ي خورشيد را نداشت!
او خود گرفت دست تب‌آلود آه را
اي پاي من به درد شکستن رضا بده
بگذار نشکنيم دلِ پرتگاه را
از خنده‌ي زيادِ چراغ آشکار شد
گم کرده شب دوباره مسير پگاه را
بيمار را نکوهش هذيان مکن، ببخش
بر من گسسته‌گويي بيگاه و گاه را
سرد است و سوت و کور به دور از تو خانه‌ام
مهمان من کن آتشِ گرمِ نگاه را







(50)

چشمان تو دوباره تمناي خواب کرد
قصر بلند آرزويم را خراب کرد
گُل از گُل تمامي انگورها شکفت
وقتي خداي باغ هواي شراب کرد
اي خوب‌تر از آن‌چه که گفتند پيش از اين
بايد تو را به گونه‌ي ديگر خطاب کرد
دلتنگ کوچکي‌ست غرور بزرگي‌اش
دريا هواي خانه‌ي تنگ حباب کرد
امروز آسمان به ملاقات ابر رفت
کاري براي آمدن آفتاب کرد
آتش گذاشتند مگر زير پاي آب
رفتي و سيلِ گريه دوباره شتاب کرد
شايد به شاه بيت غزل فکر کرده بود
شاعر که چشم‌هاي تو را انتخاب کرد



(51)

امشب دوباره حس شعرِ عاشقانه
سر داد در باغ خيالِ من ترانه
انگار دنبال تو مي‌گرديم با هم
من هستم و دلواپسي‌ها و بهانه
مي‌گيردم امواج تند آرزويت
هر گاه دريا مي‌دود سوي کرانه
آهسته‌تر در چشم‌هايم پا گذاريد
اي اشک‌هاي سرخْ رنگ دانه دانه
ياد بهشت و قصه‌ي آدم که افتاد
آتش کشيد از ريشه‌ي گندم زبانه
بي تو برايم زندگاني شد جهنم
چنديست دورم از بهشتي جاودانه
با چشم‌هايت هست، روي حرف‌هايم
دارد فريب آن‌جا هميشه آشيانه
دست از سرِ چشمانِ من بردار اي اشک
سيلاب شد در خانه‌ي مردم روانه
برگرد بي‌صبرانه چشم ما به راه است
احساس غربت مي‌کند دور از تو خانه



(52)

تا غمزه در نگاه تو قصد حضور کرد
انگيزه‌ي گناه مرا زود جور کرد
پاي صفا و لطف اگر باز شد در آن
در خاطر بهشت، خيالت خطور کرد
عمريست، گل به دست اگر مي‌دود نسيم
يک لحظه از حوالي کويت عبور کرد
راه زمين گرفت و تقاضاي خويش گفت
تا آسمانِ تشنه دلش ميل نور کرد
زيبايي تو لب به سخن باز کرده است
بايد که هر چه چشم بد اين‌جاست کور کرد
پايش ز سنگ حادثه باشد هميشه لنگ

آنكس كه دست‌هاي مرا از تو دور کرد

خورشيد،تن به خانه نشستن اگر سپرد
رخساره‌ي قشنگ تو ميل ظهور کرد
گر چشم‌هاي جاده چراغ اميد شد
يک روز پاي عشق از آن‌جا عبور کرد
شايد به تنگ آمده بود آدم از بهشت
گندم بهانه بود که خورد و قصور کرد





(53)

يک بار خنده روي لبِ لحظه‌ها گذار
بر چشم‌هاي منتظر شوق پا گذار
با اين اميدِ تازه که شايد اثر کند
مرهم به روي کهنگي زخم‌ها گذار
تقسيم زهر اگر به تو افتاد، ابتدا
سهم مرا براي خود من جدا گذار
دنياي ما که زخمي دردِ غريبگي‌ست
مرهم به رويش از نفسي آشنا گذار
گل‌ها مسافرانِ مسيري دو روزه‌اند
از خود به يادگار بهشت وفا گذار
هر ذات را، صفاي حضورِ پيمبري‌ست
هر کس به کيش تو نشد، او را رها گذار
روز است در مجاورت شب قشنگ‌تر
پهلوي زندگاني خود، مرگ را گذار
دور و برت هر آن‌چه که ديدم نماندني‌ست
يک يادگار ماندني از خود به جا گذار





(54)

آتش به جا گذاشت و مجنوني آفريد
ديشب که باد در نفس دشت‌ها وزيد
هر صبح، اي ستاره‌ي دنباله‌دار عشق
خورشيد با هواي تو از کوه‌ها دميد
رويت که روزگار تماشا براي اوست
دستي به رويِ غربت آيينه‌ها کشيد
فرهاد قصه‌ايست ز عهد قديم،عشق
اميد تازه بست تو را با من آفريد
در غربتي و بوي محرّم گرفته‌اي
اي اشتياق گم شده‌ي صبح‌هاي عيد
در روحِ آسمان پر پرواز را شکفت
وقتي خيال تازه‌اي از ذهن‌ها پريد
بايد تمام عمر بلرزد به پاي خويش
سيب اميدْ گم شده در دست‌هاي بيد
مجنونِ بي‌قرار تو هستم که اين‌چنين
صحرا مرا به گرميِ آغوش خود کشيد





(55)

کسي که چشم شكفتن ز آرزو دارد
ز لاله‌‌هاي خيالي اميد بو دارد
گناه او ز نماز من و تو پاک ‌تر است
کسي که از عرقِ شرم خود وضو دارد
در اين زمانه دگر حرفي از دورويي نيست
به هر که چشم گشودم هزار رو دارد
هنوز وصله نکرده، دوباره پاره کند
لباس توبه‌ي ما جنگ با رفو دارد
دهيد مژده‌ي ميخانه‌ي بهشت به او
کسي که رابطه با شيشه و سبو دارد
براي آن‌که به خون دل آشنايي داشت
هنوز گريه‌ي من رنگ آبرو دارد
چگونه درک کند معني قناعت را
کسي که عادتِ تکرارِ آرزو دارد
مرا ز عشقِ کسي عقل مي‌دهد پرهيز
که چشمِ گلْ هوس گام‌هاي او دارد











(56)

از پشت کوه جدايي، خورشيد بالا مي‌آيد
يک روز زيباي ديگر دارد به دنيا مي‌آيد
ديگر ملالي ندارم از خار دلواپسي‌ها
از حرف‌هاي گلِ او، بوي مدارا مي‌آيد
بادا که يادش بماند بي‌عطر مجنون نيايد
دارد نسيم مسافر از راه صحرا مي‌آيد
منزل به منزل به زخمم امروز مرهم گذارد
شوقي که با کاروانِ امّيد فردا مي‌آيد
مانند دامان مريم خودروست آن گل که دارم
از شعر من تا هميشه عطر مسيحا مي‌آيد

(57)

هميشه اشک من از کاروان خبر دارد
به جستجوي تو دلگرمي سفر دارد
رفيق روشن و تاريک هست در همه عمر
کسي که رابطه با خانه‌ي سحر دارد
اگر که ذائقه‌ي تلخ از تو دور شود
به هر چه روي کني، لذّت شکر دارد
درخت سبزم و پيغام مرگ مي‌شنوم
به هر که مي‌رسم اين روزها تبر دارد
ره گشايش دل‌ها ز عشق بايد جست
که هر چه خانه بنا کرده‌اند در دارد
چگونه دعوتي از آسمان نمي‌آيد؟
پرنده‌ي دل‌ ما نيز بال و پر دارد
مکن چنان که زند بر سر از پشيماني
کسي که از سر راه تو سنگ بردارد
هنوز از نفس گرم عشق مي‌سوزم
چقدر شعله‌ي آتش مگر اثر دارد؟
هميشه سهم کمي از حضور تو ببرد
کسي که دل به اميد تو بيشتر دارد
زياد فاصله بين غم و دل ما نيست
که سنگ حادثه از شيشه‌ها خبر دارد



(58)

صد بار با محبت اگر آشنا شوي
باور نمي‌کنم که تو اهل وفا شوي
اي پاي عشق، سرمه‌ي خورشيد مي‌شوند
با خاک‌هاي کوچه اگر آشنا شوي
من در تمام عمر تو را بنده مي‌شوم
گر با خدا رقيب شوي و خدا شوي
دريا، حريف خيرگي آتش تو نيست
کاري مکن که سوخته‌ي ادّعا شوي
پرهيز واقعي، همه در بي‌لباسي است
نه اين که در لباس سخن پارسا شوي
خواهي اگر به شهر حقيقت سفر کني
بايد به راه‌هاي مجاز آشنا شوي
قطعاً عبادت‌ست همه کارهاي تو
بي‌رنگ اگر بماني و دور از ريا شوي
اي پادشاه راه گدايان گرفته‌اي
با ترس از اين گمان که مبادا گدا شوي
اي غنچه، مرگْ منتظر اشتباه توست
با خنده قهر باش، مبادا که وا شوي

(59)

گل به دامانِ بهارِ شوق مي‌روييم ما
هر کجا رنگ خزان ديديم مي‌شوييم ما
هر چه بوده عطر از اول به تو بخشيده‌اند
گوشه‌ي گلزار تو گل‌هاي بي‌بوييم ما
با تو با خورشيد حرف از سربلندي مي‌زنيم
بي‌تو با خاکِ کنار کوچه يک سوييم ما
تا ز درياي تو چشم ما کناري يافته
گوهر مقصود در هر قطره مي‌جوييم ما
آفريدن را هنر خوانند نه تقليد را
امتيازي نيست گر مرغ سخن‌گوييم ما
پاي تو تا در ميان آيد، نداري سهم ماست
پيش اقيانوس، دستِ خاليِ جوييم ما
لنگري داري،که طوفان از تو مي‌لرزد به خويش
زورق کم‌طاقت بسته به يک موييم ما
از تلنگر بي‌صدايي حاصل جام پُر است
جاممان خاليست وقتي پرهياهوييم ما
خانه‌ي زيبايي و آيينه نزديک همند
دشمن آيينه گر هستيم بد روييم ما
با گل شعر تو دارد آشنايي از ازل
در نسيم آن را که مي‌بايست مي‌جوييم ما
بلبل از گلزار مي‌گويد سخن من از کليم
عشق دستور آن‌چه را فرمود مي‌گوييم ما(1)

(1)این غزل در ستایش کلیم کاشانی سروده شده است










(60)

حديث چشم من و اشک، ابر و باران بود
هميشه عاشقِ چشم‌انتظار،گريان بود
گلِ صفاي تو و من اگر که خار نداشت
جهان خاکي ما با بهشت يکسان بود
شباهت من و دريا زياد بود به هم
هميشه در دلمان اضطراب طوفان بود
به چشمه‌هاي جهان آبِ عيش راه نداشت
بلند ناله‌ي صدها هزار عطشان بود
هميشه در نفسِ تنگ گَرد مي‌پيچيد
صداي ناله‌ي مجنون که در بيابان بود
کسي نگفت ولي مرگ گلّه مي‌دانست
گناه گرگِ خطاپوش،خوابِ چوپان بود


(61)

دفتر شعر تو باغ طرب جاويد است
با مضامين تو هر روز، بهار و عيد است
نيست چشمي که گهر را بشناسد امروز
بيت بيت غزلت خانه‌ي مرواريد است
ذهن خلاق ندارد، هنرش بي‌هنري است
آن‌که از اوج غزل‌هاي تو در ترديد است
ذرّه در پاي چراغ تو اگر بنشيند
هر غبارِ قدمش مدعي خورشيد است
در صدف کرد نهان گوهر خود را دريا
بي‌سبب نيست که مضمون تو در تعقيد است
فهمْ ْکوتاه و سخن‌هاي تو بسيار بلند
کرم شب ‌تاب خجالت زده‌ي خورشيد است
تخته گرديد دکاني که نوي را نشناخت
هر زياني رسد از کاسبي تقليد است
هست در آينه‌ي شعر تو پيدا دنيا
جامِ معروف جهان، مدعي‌اش جمشيد است
آسمان بر در دکان تو آيد به ادب
يکي از مشتريانِ غزلت ناهيد است(1)

(1)این غزل در ستایش کلیم کاشانی سروده شده است



(62)

در هجوم بي‌کسي رفت و مرا تنها گذاشت
دل تمام هستي‌اش را در نگاهت جا گذاشت
لاله‌اي آورد با خود دستِ ليلاي بهار
داغِ مجنوني به رويِ سينه‌ي صحرا گذاشت
قطره‌اي طوفان عشق آورد با خود در کنار
در ميان چشم من انگار دريا پا گذاشت
شاد باشد، ميوه از باغ بهشت آورده بود
آن‌که ما را با غم بي‌حاصلي تنها گذاشت
روزِ محشر مي‌شود سرمايه‌ي دست بهار
خنده‌ي شوقي که بر رويِ لبِ گل پا گذاشت
کاش استمرار را از عمر ضامن مي‌گرفت
فرصتِ امروز را هر کس به فردا وا گذاشت
آدميّت را شکست و خانه خواه سنگ شد
هر که پا روي غرورِ شيشه‌ي دل‌ها گذاشت
خوب مي‌دانست، عاشق آسمان پرواز نيست

ماه شد،رفت و کليدِ عشق را بالا گذاشت



(63)

مي‌فهمم امشب اضطراب لحظه‌ها را
روشن کند پاي تو چشم شهر ما را
پا در مياني خوب مي‌داند که صد بار
با چشم‌هايت آشتي دادم وفا را
از طاعت ما گردِ گمراهي بلند است
اين راه در خود گم کند آخر خدا را
در حسرت پرواز خواهد مُرد، آخر
هر کس کند بال و پر خود ادّعا را
درمان‌گر کار آشنا صد بار ديده
در چشم‌هاي دردِ من عجز دوا را
سيلاب دل اين است و چيزي غير از اين نيست
کوتاه کن از خانه‌ات پاي جفا را
دلواپست بودم به دنبال تو گشتم
ديشب تمام کوچه و پس ‌کوچه‌ها را
از ديدنت محرومم و مي‌بينم اما
در سيب‌هاي سرخ،رنگي آشنا را
سستي مکن اين کار از دستت مي‌آيد
بر بي‌قراري‌هاي من بگذار پا را

(64)

امشب تمام غصه‌هايي را که دارم
در کوله‌بار بي‌خيالي مي‌گذارم
فردا که گل بشکافد از نور حضورت
خورشيد مي‌چينم ز دشت انتظارم
شيريني خوابم ندارد طعم خوبي
از تلخي دلواپسي‌هايي که دارم
اردو بزن در خيمه‌ي آرامش اي ابر
بگذار باران را به چشم بي‌قرارم
تب‌دار مي‌گردد زمين مانند خورشيد
در سينه با آهي اگر آتش بکارم
پر مي‌کنم با تو همه تنهايي‌ام را
جاي نبودن‌هاي تو گل مي‌گذارم
دريا گرفته زير بال جرأتم را
بر روي دوش موجِ بي‌پروا سوارم
بر دست و پاي دلخوشي افتاده شوقم
در آرزوي اين‌که برگردي کنارم
پوشانده‌ام در گير و دار برگ‌ريزان
پيراهني از گل به اندام بهارم
حتماً حساب جان من تا صبح پاک است
بس که نفس‌هاي زمان را مي‌شمارم





(65)

نوري نمانده چشم‌هاي شادماني را
شب بسته دست روزهاي زندگاني را
از تن چه مي‌پرسي که من گم کرده‌ام انگار
در اين چراغ نيمه‌جان نور جواني را
اين روزها افکار عنقا گونه‌اي دارم
من خوب مي‌فهمم نشان بي‌نشاني را
با اين‌که زردم تا هميشه دوست خواهم داشت
گل‌هاي آبي رنگ باغِ آسماني را
طرز نگاهت را بيا و مهربان‌تر کن
وقتي نمي‌داني زبان هم‌زباني را
داوود در هر دوره از خود وارثي دارد
بلبل از او آموخته آوازه‌خواني را
وقتي تو مي‌آيي دل من خوب مي‌فهمد
دلواپسي‌هاي بهشت جاوداني را
من با زبانِ بسته‌ي آينده مأنوسم
حس مي‌کنم يک اتفاق ناگهاني را

+نوشته شده در یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت22:46توسط علیرضا شیدا | نظر بدهید
گالری عکس

مجموعه تصاوير هفتمين كنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاييز

جهت رؤيت عکسهای همایش هفتم اینجا کلیک کنید.


جهت مشاهده فراخوان هشتمین کنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی وهمایش سراسری همسفر باپاییز اینجا کلیک کنید.

+نوشته شده در چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت13:40توسط علیرضا شیدا | یک نظر

گل‌ها مسافران

مسیری دو روزه‌اند

 

(مجموعه شعر)

 

علیرضا شیدا


جهت دريافت كتاب بر روي ادامه مطلب كليك كنيد

ادامه مطلب
+نوشته شده در جمعه 29 مهر1390ساعت8:52توسط علیرضا شیدا | 3 نظر
درباره من
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 17:45  توسط کاشان . ش  | 

انجمن ادبی کلیم کاشانی از بین هنر جویان علاقمند به شعر ( خوا هرا ن - برادران )

در کاشان عضو می پذ یرد علاقمندان با این شماره 09132639715 - علیرضا شیدا

تماس بگیرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 1:35  توسط کاشان . ش  | 

گلها مسافران مسیری 2 روزه اند  از علیرضا شیدا دراینجا و پرواز کن تا آسمان عشق      آبی ست در اینجا مشاهده کنید.


مجموعه تصاوير هفتمين كنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاييز

جهت رؤيت عکسهای همایش هفتم اینجا کلیک کنید.


جهت مشاهده فراخوان هشتمین کنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی وهمایش سراسری همسفر باپاییز اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 14:6  توسط کاشان . ش  | 

مجموعه غزل  گلها مسافران مسیری دو روزه اند

از علیرضا شیدا را درصورت تمایل دریافت کنید.

دانلود
در پیوند ها وارد شده گلها مسافران....... را بزنید وکتاب را مطالعه کنید.
نیازی به دانلود نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:11  توسط کاشان . ش  | 

29 ذي القعده هجري قمري
درگذشت ميرزا ابوطالب كليم معروف به كليم همداني ازشاعران ايراني تبارهند
29 ذي الحجه 1061 - ميرزا ابوطالب كليم معروف به كليم همداني ازشاعران ايراني تبارهند دركشميردرگذشت. او تحصيلاتش را درهمدان، كاشان و شيراز به پايان رساند. سپس به هند رفت و به سبب استعداد سرشارش درنظم و نثرمورد توجه شاه جهان قرارگرفت. شهرت كليم همداني بيشتربه سبب غزليّات اوست. ابداع معاني و خيالهاي رنگين به غزل او لطف ويژه‎اي بخشيده است. با نظري به ديوان كليم درمي‎يابيم كه او درانواع شعرازغزل، قصيده و ترجيع بند گرفته تا قطعه و تركيب و رباعي طبعي روان داشته است. همچنين كثرت مضامين ابداعي او سبب شده كه وي را خَلّاقُ المَعاني ثاني يعني آفريننده معاني دوم لقب دهند. جديدترين و بهترين چاپ ازديوان كليم همداني با مقدمه تصحيح و تعليقات محمد قهرمان به همّت انتشارات آستان قدس رضوي چاپ شده است.


+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:12  توسط کاشان . ش  | 

لطفا از این پس چنانچه کاری با انجمن دارید به وبلاگ


www.anjomanekalimkashani.blogfa.com  و


چنانچه شخصا با علیرضا شیدا کاری داشتید به وبلاگ


www.alirezasheyda.blogfa.com مراجعه فرمایید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 21:33  توسط کاشان . ش  | 

انجمن ادبی کلیم کاشانی

هفتمین کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پاییز

را با حضور بیش از هفتاد شاعر و نویسنده ازسراسر کشور به مدت 2 روز برگزار میکند.

زمان: 21 و 22 مهر ماه 1390 - ساعت 6/5 الی 10/5 عصر

مکان : خیابان نطنز-اداره کتابخانه های عمومی - تالار فرهنگ

با تشکر از همکاری :


 اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی - اداره فرهنگ و ارشاد

اسلامی کاشان – حوزه هنری کاشان – شهرداری کاشان

فرمانداری کاشان- میراث فرهنگی و گردشگری کاشان

دانشگاه کاشان - شورای شهر کاشان- اتحادیه کانونهای

فرهنگی- اداره کتابخانه های عمومی کاشان – انجمن ادبی

صبا-خانه هنرمندان – مطبوعات – خبرگزاریها -صدا و سیما

و مجامع ادبی کاشان



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:56  توسط کاشان . ش  | 

پذیرفته شدگان هفتمین همایش سراسری همسفر با پائیز و کنگره ی بزرگداشت کلیم کاشانی

استان گیلان

1- خانم راضیه فرهودی ( شعر )2- خانم ساجده ی جبارپور ( شعر )3- خانم الهام کیانپور ( شعر )4- آقای رضا نیکوکار ( شعر ) 5- آقای امیرخان پرور ( شعر ) 6- خانم مریم پیله ور ( شعر ) 7- آقای علی وارث ( شعر ) 8- خانم فاطمه قسمتی ( شعر ) 9- خانم ساهره سکوتی ( شعر ) 10- آقای فرزاد فخرایی ( مقاله )

استان خراسان شمالی

1/11- خانم مرضیه برشادی پور ( مقاله ) 2/12- آقای امیر آخوندی ( شعر ) 3/13- خانم مهری غلام نژاد ( مقاله ) 4/14- ام البنین امانی فرد ( مقاله )

5/15- زهره حریری باخدا ( مقاله ) 6/16- آقای جمشید پورعرب ( مقاله ) 7/17- آقای محمد هادی پور عرب ( مقاله )

 8/18- خانم معصومه نظم بجنوردی ( مقاله )

استان خوزستان

1/19- خانم زهرا شعبانی ( شعر ) 2/20- خانم رژان علامه زاده (شعر ) 3/21- اصغر گماری ( شعر ) 4/22- خانم خزان علامه زاده (شعر)

5/23- آقای ناصر ندیمی (شعر ) 6/24- آقای علی مرادی (شعر ) 7/25- آقای مصطفی سمندی ( شعر)  8/26- آقای افرا عسکریان(شعر)

استان آذربایجان غربی

1/27- آقای بهرام خلیلی (شعر) 2/28- آقای امیر نقی لو (شعر ) 3/29- آقای محمد نوروزی (شعر) 4/30- آقای نیما برگشادی (شعر)

5/31- آقای محمد سوداگر (شعر) 6/32- آقای وحید حیاتلو ( شعر) 7/33- آقای وحید طلعت (شعر )

استان مرکزی

1/34- آقای علی مهدیزاده ( شعر ) 2/35- آقای محمد زارعی ( شعر ) 3/36- آقای نصراله عسکری ( شعر ) 4/37- خانم طاهره کلانتری (مقاله )

5/38- خانم مریم ابراهیمی ( مقاله ) 6/39- خانم مریم سلیقه ( مقاله )

استان اصفهان

1/40- آقای یوسف خوش نظر (شعر ) 2/41-  آقای محمد حسین ملکیان (شعر) 3/42- آقای حسن توکلی (شعر)

4/43- آقای رضا گل بیدی (شعر )    لازم به ذکر است اسامی شرکت کنندگان کاشانی در این لیست نیامده است

استان لرستان

1/46- خانم صبا مریدی چگنی (شعر ) 2/45- آقای وحید نجفی ( شعر ) 3/46- آقای علی صارمی ( شعر ) 4/47- آقای مجید عزیزی ( شعر )

استان اردبیل

1/48- خانم شبنم فرضی زاده (شعر ) 2/49- خانم زینب برزگر ماهر ( مقاله ) 3/50- آقای محسن نعمت زاده (مقاله )

استان تهران

1/51- خانم شیما شهسواران ( شعر ) 2/52- خانم زینب یزدان پناه (شعر ) 3/53- خانم مینا پیک (شعر )

استان زنجان

1/54- آقای محب علی قنبری ( مقاله ) 2/55- خانم رویا باقری ( شعر ) 3/56- آقای حسن پاکزاد ( شعر )

استان مازندران

1/57- آقای محمد مهدی خطیبی (مقاله ) 2/58- آقای عباس حسن پور ( مقاله ) 3/59- آقای دادیار حامدی ( مقاله )

استان البرز

1/60- خانم سیده نسرین هاشمی (شعر )  2/61- خانم شیرین مینا سرشت ( شعر )

استان ایلام

1/62- آقای نواب ملایی (شعر ) 2/63- آقای محمد دارایی ( شعر )

استان چهارمحال بختیاری

1/64- خانم فرزانه میرزا خانی ( شعر ) 2/65- خانم مرضیه رزازی ( شعر )- خدیجه کیانی (مقاله)

استان قم

1/66- آقای محسن کاویانی ( شعر ) 2/67- خانم فهمیه سادات میراحمدی ( مقاله )

استان همدان

1/68- آقای علی سلیمانی (شعر ) 2/69- آقای جواد غیاثوند (شعر )

استان آذربایجان شرقی

1/70- آقای جواد مزنگی (شعر ) - فرناز بني شفيع (شعر)

استان سمنان

1/71- خانم آذر سرافراز (شعر )

استان فارس

1/72- خانم آیسا حکمت ( شعر )

استان کرمانشاه

1/73- خانم معصومه تیما ( شعر )

 

 

تلفن 09132639715 تمام وقت در ارتباط با همایش فوق پاسخگوست ضمناً نظر به اینکه عزیزان کاشانی میزبان همایش محسوب می شوند تصمیم گرفته شد که اسامی آنان آورده نشود ، اما آثار این عزیزان در همایش توسط خود ایشان ارائه خواهد شد.

زمان برگزاری همایش 21 و 22 مهرماه 90 می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 11:49  توسط کاشان . ش  | 

                                                                                  موجیم که آسودگی ما عدم ماست                                                                                        ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
ابوطالب کلیم کاشانی در سال 994-990  ه.ق چشم به جهان گشود. قدر و منزلت زبان پارسی در آن عهد ، سرانجام کلیم را مانند دیگر سخنوران صاحب نام آن عهد به هندوستان کشاند و تا مقام ملک الشعرایی     پنجمین پادشاه سلسله کورکانی پیش برد. کلیم پس از اقامتی طولانی حدود هفتاد سالگی در سال 1061 ه.ق در هندوستان سر در گریبان خاک فرو برد  و در کشمیر   اقامت ابدی اختیار کرد، وسعت معنی آفرینی در دیوان کلیم به حدی است که سخن فهمان را به شگفتی وا می دارد.
با گرامیداشت سال جهاد اقتصادی ، هفتمین کنگره بزرگداشت کلیم کاشانی و همایش سراسری همسفر با پائیز در دو بخش مقاله و شعر ( موضوعی ، آزاد ) بمدت 2 روز در روزهای 21 و 22 مهرماه 90 در خانه ی هنرمندان کاشان برگزار می گردد .
1- شرکت کنندگان در بخش مقاله لازم است که نوشته هایشان به نوعی در ارتباط با کلیم کاشانی باشد اما شرکت کنندگان در بخش شعر آزادند تا یک یا چند اثر خود را که در همایش های دیگر شرکت نداده اند به دبیرخانه ی همایش ارسال دارند.
2- در کلیه ی نوشته های ارسالی لازم است از یک طرف کاغذ استفاده شده و در زیر هر اثر شماره تلفن ( ترجیحاً تلفن همراه )و نشانی کامل فرستنده قید شده باشد  و رونوشت کارت شناسایی فرستندگان ضمیمه باشد.
3- مهلت  ارسال آثار تا تاریخ 31/3/90 خواهد بود و این مهلت تحت هیچ شرایط تمدید نخواهد شد.
4- برگزیدگان فراخوان به همایش دعوت و آثارشان ارائه و در کتابی بنام همسفر با پائیز 7 منتشر خواهد شد.
5- برای شرکت کنندگان در بخش مقاله الزامی است که علاوه بر ارسال مقاله خلاصه ای از مقاله خود را نیز ارسال فرمایند.
دبیرخانه همایش مراتب تشکر و قدردانی خود را از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اصفهان – شهرداری کاشان – فرمانداری کاشان – اداره میراث فرهنگی و گردشگری کاشان – اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی کاشان – شورای شهر – حوزه هنری – خبرگزاریها و مطبوعات و صدا و سیما – انجمن ادبی صبا و خانه هنرمندان اعلام می دارد.
نشانی دبیرخانه ، کاشان صندوق پستی 1673 انجمن ادبی کلیم کاشانی و تلفن شماره 9715 263 0913 تمام وقت پاسخگوست.
                                                                                                       دبیرخانه هفتمین همایش سراسری همسفر با پائیز
                                                                                   

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 12:13  توسط کاشان . ش  |