همیشه از نفسم ، اشتباه می رو ید
بباغ سینه ی من ، بی تو آه می رو ید
ببین به مزرعه ام خوشه های گندم را
از این زمین بهشتی گناه می رو ید
زمان من که رسد از گُلی نشانی نیست
به چشم های تو خار از نگاه می رو ید
در آبیاری قلبم ، چه می کنی ای اشک!
هزار درد ، به جای گیاه می رو ید
من از نوازش ِ نور ستاره محرومم
از آسمان تو هر لحظه ماه می رو ید
......................................
کاشان سی ام بهمن 91
علیرضا شیدا
بر رویِ پرده یِ نفسم ،شیر می کشد
آهم ، تو را همیشه به تصویر می کشد
فکر ِ کمانِ ابرویِ تو ! در سرم نشست
قلبم ، برایِ دیدنِ تو ! تیر می کشد
نقاش ِ لحظه هایِ بدونِ حضور ِ تو
من را همیشه با قلمش، پیر می کشد
زلفت! نمی کند به دلِ بیقرار رحم
دیوانه را ، به حلقه ی زنجیر می کشد
بر روی من ، شبانه هجوم ِ جدائیت
با زور ِ دست هایِ تو شمشیر می کشد
پاییز آمد و قلم ِ دستِ لحظه ها
تصویرهایِ مبهم و دلگیر می کشد.
..............................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و پنجم دیماه 91
در دامن ِ امیدِ تو ، گلهایِ دیگر است
چشمم ، به راهِ رویش ِ فردایِ دیگر است
دارد به هفت ، یک عدد افزوده می شود
در چشم ِ من ،نشانه یِ دریایِ دیگر است
من با دو پا ، چگونه از این راه بگذرم
امید ،در مسیر ِ تو ، یک پایِ دیگر است
دنیا برایِ آدم ِ عاشق ،جهنم است
عاشق ، همیشه ساکن ِ دنیایِ دیگر است
مجنونِ این زمانه ام و سالیانِ سال
در من ، خیالِ دیدنِ لیلایِ دیگر است
حتا ، نگاه برمن ِ عاشق نمی کند
امشب حواس ِ چشم ِتو یک جای دیگر است
.......................................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و سوم دیماه 91
پاشید آخر بذرهایِ بی وفایی را
در باغ ِ من آورد ، پاییز ِ جدایی را
او ، کشتی ِ امید را تسلیم طوفان کرد
اصلا نمی دانست ، طرز ِ ناخدایی را
از عُهده ی دردِ جدایی بر نمی آیم
صد بار دیدم ،ذلتِ بی دست و پایی را
در اولِ خلقت ، اگر من کاره ای بودم
از ریشه می کَندم نهالِ آشنایی را
درمانِ تو ، آخر به دستم کار خواهد داد
باید کشم بر چشم ، خاکِ بی دوایی را
جو بودنت ، رازی ست که از پرده بیرون است
لطفی کُن و تعطیل کُن ، گندُم نمایی را
.............................
کاشان / علیرضا شیدا
دوازدهم دیماه 91
هزار مرتبه ، در من هوایِ تو ،گُل کرد
برای تا تو رسیدن، بهار را ، پُل کرد
نیافت ، قلبِ من ِ بیقرار ، درمانی
تمام ِ سرزنش ِ درد را ، تحمل کرد
شکست پایِ به مقصد رسیدنِ خود را
کسی که ،در سفر ِ عاشقی ،تعقل کرد
تو از تبار گُلی یا قبیله ی خورشید
همیشه عارفِ دل آشنا تجاهل کرد
به کام ِتشنه ی من ،جرعه ای شراب نریخت
مدام ،چشم ِ تو ! در کار ِ من ، تعلل کرد
شبی ، که مست در آتش نشست پروانه
به پیر ِمیکده ی عاشقی توکل کرد.
................................
کاشان / علیرضا شیدا
هفتم دیماه 91
هر وقت ، پایِ بی تو بودن ، در میان است
با من ، نگاهِ لحظه ها ، نا مهربان است
از عشق می گفتی! و روشن بود این که
در سینه ات ! این حس ،دو روزی میهمان است
گم کرده ام من اختر ِ اقبالِ خود را
حتا نمی دانم ، کجای آسمان است
بسیار بی رحمانه ، می سوزاندم عشق
در قلبِ من ، آتش همیشه میزبان است
ای شمع ِ غم! اهل شکایت نیست از تو
در سینه ام ، پروانه ی دل بی زبان است
بار ِ من و شیرین به دوش ِ بیستون ماند
یعنی که دیگر انتهایِ ، داستان است
...........................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست وهشتم آذر 91
چشمش ندارد ، آرزویِ خواب ، در یا
در سینه اش دارد ، دلی بی تاب، در یا
دلشوره ی سر گشتگی هایی که دارد
گاهی ، بیان کرده ست با گرداب ،در یا
ساحل پر از زخم است و چشمانش به مرهم
بر روی زخمش می گذارد آب ، در یا
از موج هایِ مستِ او ، اینگونه پیداست
پنهان خورد گاهی شرابِ ناب ،در یا
گاهی کشد ، شب تا سحر او را در آغوش
دارد هزاران قصه با مهتاب ، در یا
در آتش ِ موجِ ِ پریشانی ست ، روحم
من را برای لحظه ای دریاب ، در یا !
.....................................
علیرضا شیدا
کاشان / بیست وهفتم آذر 91
افشانده ای تا رویِ پایت ، رقص ِ موها را
با ز یرکی دادی به من ، پیغام ِ یلدا را
یک ذره از شب های دیگر دیرتر امشب
خورشید می بیند طلوع ِ صبح ِ فردا را
ای اشک ، طغیانِ تو ! بحث آبرو ریزی ست
بر باد دادی! احترام ِ هفت دریا را
هر وقت مجنون ، ماه را دلتنگ می گردد
در آسمانِ شب نشاند ، عشق ، لیلا را
فرهاد شد ، قلبی که در خود کوهِ غم دارد
بر غمزه ی شیرین ِ تو ! بخشید دنیا را
پیروز این میدان تو یی ! هر لشکری آید
بگذار محکم بر زمین عاشقی ، پا را
........................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و ششم آذر 91
شبی که رفتن ِ تو ، بدترین خبر ، شده بود
تمام شهر ، پر از قصه ی سفر ، شده بود
نمی شناخت ، توانایی ِ پر یدن را
دعای ماندن تو ، مرغ ِ بسته پر ، شده بود
تن ِ بلا زده ، از دل ، زیادتر می سوخت
شبیه ، کاسه یِ ، از آش داغ تر ، شده بود
امیدها ، همه می سوختند ، در قلبم
هزار شمع ، به یک بزم ، شعله ور شده بود
عجب نبود ، اگر سیل راه می افتاد
نگاه ها همه ، مانند ابر ، تر شده بود
تمام قصه ی تو ! جمله یِ خدا حافظ
کتابِ عشق ِ تو ! بسیار مختصر شده بود
.....................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و پنجم آذر 91
به باغ ِ عشق ِ تو ! مرغی که آشیانه ندارد
لبانِ او ، خبری از گل ِ ترانه ندارد
نفس از آمدنِ خود ، زیاد راضی نیست
میانِ قلبت، اگر اشتیاق خانه ندارد
هزار صید بگیرد ، بدون هیچ فریبی
غرور ِ دام ِ تو ! کاری به کار ِ دانه ندارد
شبیه کاغذِ باطل ، به هیچ کار نیاید
اگر که دفتر ِ تو ! شعر عاشقانه ندارد
تو رفتی و دلِ من در مسیر مرگ نشسته
برای زندگی ، این روز ها بهانه ندارد.
...................................
کاشان /علیرضا شیدا
بیست و چهارم آذر 91
بردار ! از دیوار ِ تنهایی سرت ! را
گردِ غریبی کرده پر دور و برت ! را
اندیشه ی پرواز ، با تو ! قهر کرده
انگار که گم کرده ای، بال و پرت! را
خود را ،به دستِ سوختن نسپار! اینقدر
هم بستر آتش نکن ، خاکسترت ! را
من ، با زبان ابرها ، در ارتباطم
پنهان نکن ، بارانِ چشمانِ ترت ! را
فرصت ، برای کشتن و پیدا شدن هست
گم کرده ای ، در ناامیدی ، باورت! را
ای عشق، از دستِ تو ! هر کاری می آید
دیدیم اسم ِ اعظم ِ انگشترت ! را
...................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست وچهارم آذر 91
من عاشق ِ آن زلفِ پر یشان ، شده بودم
بر سفره ی شبهای تو ! مهمان شده بودم
گر راه به برگشتن من ، بسته نمی بود
از عشق ِ تو ! صد بار ، پشیمان شده بودم
در گوشه ی زندان تو ! بی جرم ، گرفتار
مظلوم تر از یوسفِ کنعان ، شده بودم
تو رفتی و بی تابش خورشیدِ حضورت!
من سرد تر از حالِ زمستان ، شده بودم
در کوچه یِ میخانه یِ چشمانِ تو ! هرشب
معروف تر از نعره یِ مستان ، شده بودم
ابرویِ تو ! انگیزه یِ دین باوری من
در سایه ی این قبله ، مسلمان شده بودم
.....................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و دوم آذر ماه 91
ببین ! چه می کشم ، از دست آشنایی تو !
گذشته است از اندازه ، بیوفایی تو !
غلام ِ قافله را ، با محبت تو چه کار ؟
هزار قافله سا لا ر ، شد فدایی تو !
ببین چه کرده ای ! این کشتی بلا زده را
به گِل نشست ، دل از دستِ نا خدایی تو !
چگونه خانه ی عشق ِ تو را، بیابم من
که ماه گم شده ، در ظلمت جدایی تو !
تو ! آن کبوتر ِ بی اعتنا به پروازی !
که می شود دلِ هفت آسمان، هوایی تو !
هنوز از سر ِمن ، دست بر نمی دارند
نگاه هایِ اثر بخش ِ ابتدایی تو !
.....................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و یکم آذر 91
کشاند در دلِ من عشق ، پای طوفان را
شکست کشتی ِ طاقت بر یده ی ، جان را
خبر از اشک ، فقط چشم های من دارند
همه از ابر بپرسند ، حالِ باران را
نکش به خانه ی قلبم ، امید را ای غم
نمی کشند در آئین عشق مهمان را
کتابِ گیسوی او را ، دلم کنار گذاشت
نخواند هیچ کس ، این قصه ی پریشان را
نداشت مثل ِ من ،این روز گار مجنونی
هزار مرتبه گردیده ام ، بیابان را
بس است این همه در من شکستگی ، ای عشق!
ببند با نفست ! دست های طغیان را.
..................
کاشان / علیرضا شیدا
20 / 9 / 91
یک وعده ات! انگار شکوفا شدنی نیست
صد عنچه ی باغ تو ! یکی وا شدنی نیست
تا از دل من دل بکند ، خار مصیبتبی قافله سا لاری گل ها ، شدنی نیست
یک روز ، اگر هست جدایی من و تو !
روز ی ست ، همین روز ، که فردا شدنی نیست
مجنونم و در کنج دلی تنگ ، گرفتار
یک خانه ی کم حجم ، که صحرا شدنی نیست
لطفت چه کند ؟ قافله ی تشنگی ام را
یک قطره ناچیز ، که در یا شدنی نیست ؟
یوسف ! محک نفس تو در مملکت مصر
بی وسوسه ی عشق زلیخا ،شدنی نیست
.........................
علیرضا شیدا / کاشان
نوزدهم آذر 91
گم می کنم ، بدون تو ! هر روز ، راه را
نگذار ! مرتکب شوم ، این اشتباه را
عمرِ ندیدنِ تو ! برایم ز یاد شد
باید شکست فاصله ی ، سال وماه را
تار یک می شود دل من ، بی حضور او
لطفی کن و ببخش به این خانه آه را
عمرم به شب گذشت و سیاهی ِ دور یت
مهمانِ چشم من نکند ، صبحگاه را
خورشید تو ! کجاست ؟ که تا رونقی دهد
این روز های بی هیجانِ سیاه را
از عشق، توبه هیچ بنی آدمی نکرد
تکرار می کنند همه ، این گناه را
..........................
کاشان / علیرضا شیدا
هیجدهم آذر 91
بر باد می دادی ، تمام دودمانم را
برداشتم ، از خانه ی عشق تو ! جانم را
خانه خرابت می کند آخر ، غرور تو
بر روی دیوارت ببین ! خط و نشانم را
هر شب دعایت می کنم ، تا در امان باشی!
من بسته ام بر روی نفر ینت دهانم را
در سطر اول ، قصه ی من را ، رها کردی!
ای کاش می خواندی ! تمام داستانم را
دیگر نخواهد دید آب خوش ، گلوی من
در سفره ی اندوه بگذار ید ، نانم را
پرواز من ، در دستِ غم هایت ! گرفتار است
هر روز می بندند ، راهِ آسمانم را
هر وقت می خواهم بگو یم ،از بدی هایت
افسونِ چشمان تو ! می بندد ، زبانم را
....................
کاشان / علیرضا شیدا
هفدهم آذر 91
آیینه ی رفتار ، زلیخا شده بودم
یک مصر ، پر از خواهش بیجا شده بودم
بر سنگ زده ،شیشه ی خوش نامی خود را
بد نام تر ین آدم ، دنیا شده بودم
در روح من ، امواج هوس گرم تلاطم
انگیزه ی طوفانی ، در یا شده بودم
دیوانه تر ، از روح بیابانی مجنون
آشفته تر ، از گیسوی لیلا شده بودم
یک واژه ی ، بیگانه ی ، مفهوم ندیده
هر جور ،دلت !خواسته ، معنا شده بودم
طوفان شدنت! باعث پر پر شدنم شد
با شوق نفس های تو ! من وا شده بودم.
............................
علیرضا شیدا / کاشان
شانزدهم آذر 91
از یاد بردی ! آن همه شیرین زبانی را
آخر ، به کامم تلخ کردی ! زندگانی را
گفتی: که از شهر قشنگ عشق می آیی!
آگاه بودی و غلط دادی نشانی را
هر روز احساس تو ! با من زرد تر می شد
کردی ! پر از پاییز باغ مهر بانی را
از سور ه های عشق ،یک آیه نمی دانی!
هرگز نخواندی! این کتاب آسمانی را
من چند روزی میهمان چشم تو بودم
چشمت ! نمی دانست رسم میزبانی را
من قصّه ی نا مهربانی ِ تو را دارم
هرشب ،چه خواهی کرد تو ! بی داستانی را
.......................
کاشان / علیرضا شیدا
پانزدهم آذر ماه نود و یک
انگشت نمای همه مردم ، شده بودم
قربانی یک سوء تفاهم ، شده بودم
یک قطره مسلمانی و صدحوض پر از آب
بی قدر تر از ، خاک تیمّم ، شده بودم
جرمم همه این بود ، که در باغِ لب تو !
من شاهد یک بار تبسم ، شده بودم
در خلوت دنیای خیالی ، دو سه روزی
با عشق تو ! سرگرم تکلّم ، شده بودم
می سوختم و هیچ نمی سوخت دل تو !
من تشنه ی، یک قطره ترحّم ، شده بودم
خوشحالم از این که ، تو خبردار نبودی !
در عالم دل واپسی ات ، گم شده بودم.
....................
کاشان /علیرضا شیدا
21 / 9 / 91
کردی ! به آتش آشنا ، بال و پرم را
دادی ! به دستِ بادها خاکسترم را
در من غروری هست ، که در ابرها نیست
هرگز نخواهی دید ، چشمان ترم را
بی تو ، خودش را بسکه بر دیوار کو بید
دیوار تنهایی نمی خواهد ، سرم را
وقتی نباشی ! حس تنهایی ز یاد است
صد بار ، می بینم همه دور و برم را
راحت نبودم ، حرف من ، در سینه ام ماند
با تو ، نگفتم حرف های دیگرم را
دیگر نمی پر سد کسی ،احوالی از او
پر کرده ام با خاطراتت ، دفترم را
رفتی ! و شد دلشوره ای آغاز ، در من
هرگز نخواندی ! شعر های آخرم را
...................
کاشان / علیرضا شیدا
11 / 9 / 91
در قلب تو ! من خیمه ی ماتم شده بودم
انگار برای تو ! محرّم شده بودم
یک لحظه نشد حال رکوع ، از بدنم دور
از بار غم عشق تو ! من خم شده بودم
هر روز ، سر کو چه، نگاهم نگران بود
در یافتن مرگ ، مصمّم شده بودم
وقتی که بهشت تو ! گل فاصله آورد
جانسوز تر از ، قعر جهنم شده بودم
چون ساعتِ خوش کار ، دلم یکسره می زد
من ، بانفس عشق ، منظم شده بودم
با ویژگی سنگ ، در آمیخت بهشتم
در پیش تبر های تو ! محکم شده بودم
بعد از تو ! نشد هیچ کسی همنفس من
من عاشق دل سوخته ی غم شده بودم
..................
کاشان / علیرضا شیدا
دهم آذر ماه 91
به هیچ سر نکشیده ست ، دست هایش را
ندیده هیچکسی تا کنون ، وفایش را
غرور داشت ، به اندازه ای که انگاری
دلیل خلق شده در ازل ، خدایش را
وفا نداشت و هر روز از وفا می گفت
هنوز می شنود گوش من ، صدایش را
به باغ قلب من آمد ، بنای ظلم گذاشت
گذاشت ، بر سر گل های شوق ، پایش را
هزار درد ، به قلب من آشنا کرده
که هیچ جا نتوان یافتن ، دوایش را
اگر چه کرد بدی ، با تمام این احوال
نکرده ترک دلم ، لحظه ای دعایش را
........................
کاشان / علیرضا شیدا
9/ 9 / 91
در مجلس شادی ، برایم ماتم آوردی!
در خانه ی قلبم ، چرا ؟ نامحرم آوردی !
پیش از تو ، گاهی خنده ای روی لبانم بودامروز، با گر یه به چشمانم نم آوردی !
مشت خودت را ، از نمک هر بار پر کردی !بر زخم های کهنه ی من ، مرهم آوردی !
دیگر به چشمانم ، اطاق شوق پیدا نیست
در خانه ی امیِد من ، دود غم آوردی !
در پاسخ ، نامهربانی های خود ، هر روز
یک مشت ، حرف ناحساب و مبهم آوردی !
تا زنده ام ، پیچیدگی در من ، نخواهی دید !
رو راست می گو یم ، تو ! در عشقت کم آوردی !
............................
کاشان / علیرضا شیدا
هشتم آذر 91
هر روز ، تا من می کشانی ، لشکر غم را
می آوری ! در خیمه ی قلبم ، محرٌٍم را
و ا می کنی ! راهی میان گونه و چشمم
تا خانه گل ، می کشانی پای شبنم را
تب را ، به جان ماه مهمان می کنی ! هر شب
تا آسمان ها می بری ! گرمای آهم را
یک سرزمین ، با چشم هایم نیست بیگانه
گشته است ، اشک من تمام جای عالم را
روحم همیشه از تو ! یک دنیا جراحت داشت
با او نکردی ! آشنا ، یک بار مرهم را
یک عمر در من، جنگ راه انداختی! ای جان
با من بیا و صلح کن ! این آخر ین دم را .
......................
کاشان / علیرضا شیدا
6/ 9 / 91
تو را ! به آنکه ، برایت عز یز تر باشد
بیا اجازه نده ، چشم شوق تر باشد !
نبود قافله ای که نداشت ، مجنونی
کسی نمی شود ، از عشق بی خبر باشد
همیشه ، آمدن تو ! به شرط انجامید
چقدر کار تو ! با شاید و اگر باشد ؟
نبود میوه ای بر شاخه ی درختانش
سفر به باغ تو ! هر بار بی ثمر باشد
تو را به خاطر تو ، دل همیشه می خواهد
کسی که عشق شناس است ، بی نظر باشد.
.......................
کاشان / علیرضا شیدا
پنجم آذر ماه 1391
اگر زمین جهان را ، از اشک آب کنم
هر آنچه ساخته دست بشر ، خراب کنم
عبور می کنم ، از صد هزار میخانه
شراب چشم تو را، تا که انتخاب کنم
امید روشنی از من ، کسی نخواهد داشت
هزار بار ، اگر بی تو آفتاب کنم
فضای کل زمین ، بوی خوب بردارد
اگر من ، از گل تو شیشه را گلاب کنم
کنار خانه ی قلبم ، همیشه خواهد ماند
هزار بار ، اگر عشق را جواب کنم.
...................
کاشان / علیرضا شیدا
قرار بود که تردید را صدا نکنیم
زیاد گوش به حرف غریبه ها نکنیم
اگر به کوچه ی ما غصه راه پیدا کرد
محل به او نگذار یم و راه وا نکنیم
شبیه کوه ، بمانیم روی پاهامان
پناهٍ دامنٍ امید را ، رها نکنیم
هزار قافله ی راهزن ، اگر دیدیم
مسیر خویش بگیریم و اعتنا نکنیم
قرار بود که در بین مان بماند عشق
برای هیچ کسی شرح ماجرا نکنیم.
......................
کاشان / علیرضا شیدا
سوم آذر نود و یک
کجایی ای ! سبب ، درد بیقراری من ؟
دلیل اصلی، شب های اشک باری من
کسی از ابر نگیرد ، سراغ باران را
تمام تا نشود ، اشک های جاری من
بگو به راه بیاید ، شراب دیدن تو
گرفته دامن اندوه را ، خماری من
تمام می شود ای غم ! پدیده ی طوفان
اگر عبور کنی ! از دل غباری من
دل شکسته ی من را نگاه داری کن !
اگر چه قابل تو نیست ، یادگاری من.
............................
کاشان / علیرضا شیدا
2 / 9 / 91
از چشم من گرفته خیال تو ، خواب را
هر صبح ، دید ه آمدن آفتاب را
بر تشنه وعده های تو آبی نداده است
دیگر نکن !حواله به من ، این سراب را
در سینه ام همیشه تب بیقراری است
کردی مقیم خانه ی من، اضظراب را
در قصه ات ، نشان محبت ندیده است
صد بار دوره کرده دلم ، این کتاب را
اشکم به شوق روی تو بوی خوشی گرفت
دیگر کسی قبول ندارد ، گلاب را
در قصه ی لطافت تو هیچ حرف نیست
گل ها نمی خورند بدون تو آب را.
...........................
کاشان / علیرضا شیدا
29 / 8 /91
آتش زده برق نگاهت ! آشیانم را
چشمت ! به خاکستر مبدل کرد، جانم را
شیرینی فرهاد شد در قصه اش مدفون
هر جا که وا کردم کتاب داستانم را
هم سفر ه ام تا غصه ات ! باشد همین باشد
تر می کنم در خون خود هر روز نانم را
تا راست می گو یم ، سخن هایم همه تلخ است
از ته بر یدن ، می کند شیرین زبانم را
خورشید بودی و نشانی از تو پیدا نیست
تار یک کردی با غروبت! آسمانم را
.............................
کاشان / علیرضا شیدا
در خاطراتم، از تو ! تنها یک نشانی بود
قلبت ! مقیم خانه ی نا مهربانی بود
ورد زبان تو : دروغ دوستت دارم
در اصل ، هر حرف قشنگ تو ! زبانی بود
می خواستی ! تا قصه ی سرگرمی ات باشم
با من نشستن ، از سر بی داستانی بود
با این که احساس بهاری داشت ،حرف تو !
اما تمام ریشه های آن ، خزانی بود
این روز ها ، تنها برای مرگ دل تنگ است
قلبی که لبریز از نشاط زندگانی بود
روح من و آتش به یک قالب نمی گنجید
عاشق شدن ، یک اتفاق ناگهانی بود.
.........................
کاشان / علیرضا شیدا
27 / 8 / 91
مشت تمام حرف هایت! زود وا شد
نامهربانی ، با نگاهت ! آشنا شد
دیگر نخواهد دید ، روی ساحلی را
بر کشتی من، نا امیدی نا خدا شد
نبض تمام چهر ه ها ، در دست زشتی ست
روز سیاه غربت آیینه ها شد
دیوار خود خواهی و خود بینی ،بلند است
باید از این زندان بدبختی رها شد
ای عشق ! از چشم تو می بیند، دل من
طوفان نوحی را که در روحم به پا شد.
.............................
کاشان / علرضا شیدا
26 / 8 / 91
خرابه ی دل من ، آشیانه ی غم بود
محل زندگی، جغد های ماتم بود
برایم از همه جا ، شعله می کشید آتش
بهشت ، بی گل تو ، بدتر از جهنم بود
هزار مرتبه ، رحمت به گور خاموشی
چقدر ؟ نور وفای چراغ تو کم بود
نبود بی عطش خون من ، در آرامش
همیشه چشم تو ! در کشتنم مصمم بود
هنوز جای سیاهی ، به صورتم پیداست
چقدر سیلی دست زمانه محکم بود
خیال رفتن از این خانه را نداشت غمت
همیشه در دل من ، تکیه ی محرم بود .
....................
کاشان / علیرضا شیدا
25 / 8 / 91
قلب پر از احساس را تسخیر کردی !
جان را میان سینه غافلگیر کردی !
رفتار تو ، آهنگ یک رنگی نمی زد
روزی هزاران مرتبه تغییر کردی !
بی آبرو کردی بزرگی های او را
کوه شکوه عشق را تحقیر کردی !
روباه بود و در نمی افتاد با من
غم را برای جنگ با من شیر کردی !
در من که یک دنیا شکوه زندگی بود
سلول های مرگ را تکثیر کردی !
گفتم که خورشید است فردا میهمانم
این خواب را بسیار بد تعبیر کردی !
بی بودن خورشید ،درک روز سخت است
این بار بر عکس همیشه ، دیر کردی !
.........................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و چهارم آبان 91
یک عمر قانون دلت ، نامهربانی بود !
از عاشقی ، حرفی که می گفتی زبانی بود !
من فکر می کردم خدایی ! غافل از این که
در قلب تو ، شیطان به تخت حکمرانی بود
یک روز باور داشتم ، هر چه که می گفتی !
حرف تو ، فرمان کتاب آسمانی بود
می گفتی : از شهر قشنگ عشق می آیی!
جایی که اصلا در وجودت بی نشانی بود
می خواستی ! تا میزبان گر یه ها باشم
از خنده ، بر روی لبانت میهمانی بود
در آتش نیرنگ بازی های تو خشکید
دریای عشقی که شکوهش بیکرانی بود
امروز در کنج دلت ! جایی ندارم من
آنجا برای من، بهشت جاودانی بود.
..........................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و سوم آبان 91
یک ذره در وجود تو نور وفا نبود
خورشید ، با تو هیچ زمان آشنا نبود
بنشین و با کلاه خودت کن قضاوتی
اینقدر بی محبتی از تو روا نبود
باید به درد دوستی ات ناگز یر ساخت
درد ی که تا همیشه برایش دوا نبود
روحت نداشت کار به کار فروتنی
سنگینی غرور تو در کو ه ها نبود
نشنیدی و شکست دلم را، نگاه تو
این شیشه را زمان شکستن صدا نبود
پر کرده بود کینه همه سینه ی تو را
دیگر برای عشق در این خانه جا نبود
از صبح تا غروب ، گل انتظار چید
خورشید پشت پنجره هایی که وا نبود
...............................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست ودوم آبان 91
نداشت همدلی ، آواز همزبانی تو !
شبیه ساز دهل بود ، مهر بانی تو !
شبانه چشم من، از اشک های ناکامی
هزار پیک فرستاد ، در نشانی تو !
چه زود رنگ عوض کرده و زمینی شد
شکوه آن همه پرواز آسمانی تو !
چنان تو جا زده بودی به جای گل خود را
که هر نسیم می آمد به میهمانی تو !
هزار مرتبه با صلح مشورت کردم
بهانه بود فقط ، قهر ناگهانی تو !
به قصد کشتن من، دشمنانه می آید
همیشه لشکر اندوه با تبانی تو !
................................
کاشان / علیرضا شیدا
بیست و یکم آبان 91
بر هم زدی ! قانون عشق جاودانی را
بردی ! تمام آبروی مهر بانی را
من فکر میکردم ز عمق سینه می گو یی
افسانه های دوستی های زبانی را
هر روز می آمد سراسیمه سراغ من
چند ی ست گم کرده ست احساست نشانی را
تا حالت پرواز ، بال و پر به من دادی
گفتی و گفتی حرف های آسمانی را
گفتم که از فرهاد بودن سخت می ترسم
شیر ین مکن اینقدر بر من زندگانی را
از میهمانش کرد با تلخی پذیرایی
چشمت نمی دانست، رسم میزبانی را.
......................
کاشان /علیرضاشیدا
بیستم آبان 91





